- موجودی: درحال حاضر موجود نمی باشد
- مدل: 134490 - 110/2
- وزن: 0.40kg
- UPC: 450
عالم و آدم
نویسنده: میرزا هادی مولوی وفاعلیشاه گیلانی
ناشر: موسسه خاور
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 185
اندازه کتاب: وزیری - سال انتشار: 1312 - دوره چاپ: 1
کمیاب - کیفیت : درحد نو
مروری بر کتاب
مصور- چاپ سنگی ؛ تاریخ منظوم عالم از آدم تا رضا شاه پهلوی
کتابی است بصورت نظم در باب خلقت آدم و زندگی برخی دیگر از پیامبران و امامان و همچنین احوالات برخی از سلاطین
محمدهادی مولوی گیلانی تولد و وفات: (۱۲۶۶ -۱۳۳۶) قمری ، محل تولد: ایران - گیلان - پاکنار رشت ؛شهرت علمی و فرهنگی: صوفی ، نویسنده ، و شاعر ، ملقب به وفا علیشاه. وی از مریدان صفی علیشاه بود و چنان در سیر و سلوک ترقی نمود که به مقام شیخی این سلسله درآمد. در رشت مدرسهٔ اخوت را تأسیس کرد که بعدها در اختیار وزارت فرهنگ قرار گرفت.
او سفری نیز به هندوستان کرد و با مشایخ صوفیه دیدار نمود. مولوی پس از فوت صفی علیشاه با جانشین او ، میرزا علیخان ظهیرالدوله صفا علیشاه ، مأنوس و به تهران فرا خوانده شد و از میرزا محمودخان نائینی و صفا علیشاه اجازهٔ ارشاد گرفت. مولوی بر طریقت نعمتاللهی بود و اشعارش بیشتر جنبهعرفانی داشت. وی عاقبت در تهران درگذشت و در قبرستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از آثارش: "عالم و آدم" ، شعر؛ کتاب "صفوت"؛ "دیوان" شعر
هر که در میکده ، دستش به می وجام رسید
آنچه دل خواست از آغاز به انجام رسید
ساکنان در میخانه عشق ابدی
کارشان ازرخ معشوقه به اتمام رسید
ای خرابات نشینان فنا ! برخیزید
کاروانان بقا بخشی ایام رسید
غم و محنت بسر آمد ، دم شادی بنواخت
دولت وعزت واقبال ، بهنگام رسید !
ننگ و بدنامی وبیدادگریهای رقیب
همه رفتند وزره ، قاصد خوشکام رسید
هجرو آوارگی و دوری ایام فراق
همه بگذشت وگه وصل دلارام رسید
عنبر ومشك بپاشند درایوان دماغ
گاه پیچ وخم زلفین سیه فام رسید
طرحی انداخت میان گل و بلبل ، ایام
هردم از باد سحر ، بوسه و پیغام رسید
« مولوی » آنچه دلت خواست بخواه از این باغ
فصل عیش و طرب وعشق گل اندام رسید
****************
من که عمری بهمه جور و جفا ساخته ام
گفتم البته ، دل دوست ، رضا ساخته ام
عمرم آمد بسر ، آن عمر نیامد بسرم
تابپرسد که بدین عمر ، چرا ساخته ام ؟
سوختم شب همه شب ز آتش دل ، تابسحر
روز ، با آب غم عشق و ، ولا ساخته ام
جست اسکندر اگردرظلمات آب حیات
تشنه لب من ، به لب بحر بقا ساخته ام
خلق ، با مروه وزمزم ، سر سازش دارند
من درانوار جمالش به صفا ساخته ام
همه بافكر رخ تازه جوانان شادند
من به فکر رخ پیر فقرا ساخته ام
ز آسمان تا به زمین ، ذکر توام ، جاها ساخت
زین سبب با همه کس ، در همه جا ساخته ام
هرکه نومید شد از حق ، به خطا خواهد ساخت
من به امید عطایای خدا ساخته ام
دهراز آن راه ، نسازد بکسی ، چون فانيست
من هم از این ره فانی ، به فنا ساخته ام
چون وفا ، دردل سیمرغ جهان ، پنهان بود
من بیدل ، بهمان نام « وفا » ساخته ام !
« مولوی » نوری ، چون ساخته با نقاشی
نقش نور دلش از آب طلا ساخته ام