دسته بندی کتاب ها
سبد خرید شما

خیابان میگل

خیابان میگل

نویسنده: و. س. نایپل
مترجم: مهدی غبرایی
ناشر: شادگان
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 184
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1378 - دوره چاپ: 1 

 

مروری بر کتاب 

هر روز صبح هت که بیدار می شد ، روی دستک ایوان پشت خانه اش می نشست و داد می زد :« تازه چه خبر ، بوگارت ؟»
بوگارت توی تختخوابش غلتی می زد و زیر لب ، چنانکه هیچ کس نمی شنید ، من من می کرد :« تازه چه خبر، هت ؟»

اینکه چرا بوگارت صدایش می زدند یک راز بود ؛ اما به نظرم هت بود که این لقب را به او داد . نمی دانم یادتان می آید کی فیلم کازابلانکا را ساختند . همین سال بود که شهرت بوگارت عالمگیر شد و به پرت آواسپین هم رسید ، و جوانهای زیادی از رفتار خشک و خشن او تقلید کردند.

بیگ فوت راست راستی گنده و سیاه بود و توی خیابان میگل همه ازش می‌ترسیدند. علت ترس مردم گندگی یا سیاهیش نبود، چون گنده‌تر و سیاه‌تر از او فراوان بود. ترس مردم از این بود که خیلی ساکت و اخمو بود؛ مثل سگهای ترسناکی که هرگز پارس نمی‌کنند، بلکه فقط از گوشۀ چشم به آدم زل می‌زنند خطرناک به نظر می‌رسید. هت می‌گفت: « می‌دانی، آرامشی که نشان می‌دهد، یک جور نمایش است.» با اینحال می‌شنیدی که هت در مسابقات و کریکت به خرد و کلان می‌گفت: « بیگ فوت و من؟ ما دوست جان جانی هستیم، بابا. با هم بزرگ شدیم.»

توی مدرسه من می‌گفتم: « بیگ فوت با من توی یک خیابان می‌نشیند.» می‌شنوی؟ خوبِ خوب می‌شناسمش، و اگر یکی از شماها دست رویم بلند کند، به اش می‌گویم.» تا آن وقت حتی یک کلمه هم با بیگ فوت حرف نزده بودم. ما بروبچه‌های خیابان میگل به خودمان باد می‌کردیم که او مال ماست، چون در پرت آو اسپین شخصیت معروفی شده بود. همین بیگ فوت بود که به طرف ساختمان رادیو ترینیداد سنگ پرت کرد و شیشۀ یکی از پنجره ها را شکست. قاضی دادگاه بخش که علت این کارش را پرسید، بیگ فوت گفت: « برای آنکه بیدارشان کنم.» آدم خیرخواهی جریمه‌اش را پرداخت.

بعد زمانی شغل رانندگی یکی از اتوبوس‌های دیزل را به دست آورد. اتوبوس را از شهر به کارنج کیلومتری آن برد و به مسافرها گفت پیاده شوند و حمام کنند، خودش هم ایستاد و تماشای‌شان کرد. چندی بعد پستچی شد و نامه‌های مردم را عوضی تحویل داد. او را کنار اسکله دیدند که کیف نیمه پر نامه را کنارش گذاشته و پاهای گنده‌اش را کرده توی آب خلیج پاریا. گفت: «مدام این ور آن ور رفتن و نامه ها را تحویل مردم دادن کار سختی است. آدم می‌شود مثل تمبر پستی، بابا.» همۀ مردم ترینیداد او را لوده می‌دانستند، اما ما که او را می‌شناختیم موافق نبودیم.......

نیپال در کتاب خیابان میگل، با حرارتی به سبک آثار دیکنز و انسانیتی به سبک آثار چخوف، به زندگی ساکنین محله ای کوچک می پردازد. هر بخش از این کتاب، بر زندگی یکی از ساکنین خیابان میگل تمرکز دارد و شخصیت هایی گوناگون، در داستان های مختلف کتاب که همگی توسط پسربچه ای روایت می شوند، دوباره حضور می یابند. به نظر می رسد که برخی از کارکترهای این کتاب دچار رخوت و ناتوانی عجیبی هستند؛ برای مثال، آقای پوپو که نجار است، هیچ وقت کاری را به پایان نمی رساند و شاعری به نام بی.

وردزورث، در حال کار بر روی برترین شعری است که تا به حال نوشته شده در حالی که فقط بیت اول از آن را کامل کرده است. کتاب خیابان میگل، اثری درخشان است که غم و شادی را به شکلی استادانه در هم آمیخته است. در هر صفحه از این کتاب، زندگی جریان دارد.

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات