جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  29/10/1395
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

باران ساز ؛ قسمت دوم
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: H.G. Khollis
منبع: كتاب جمعه

بعد از اينكه غذا خورده شد و ليزا ميز را تميز كرد دوباره كليه افراد خانه براي شركت در مراسم قرارداد، دور ميز جمع شدند.نوح در حالي كه مشغول شمارش دلارها بود.
- هشتاد، هشتاد و يك، اما پدر، هنوز هم مي گويم كه مخالف اين معامله خنده دار هستم.
- ساكت باش و بجاي حرف زدن پولها را بشمار.
نوح با عصبانيت تمام پولها را شمرد و سپس آنرا بطرف استاربوك دراز كرد و با لحني ناراضي گفت: - بفرمائيد اين هم صد دلار جنابعالي
- متشكرم نوح.
- نه، لازم نيست از من تشكر كني، چون پدرم اين پول را بتو مي بخشد نه من. و بعد بطرف گنجه رفت و دفتر حساب روزانه را بيرون آورد و روي ميز گذاشت و مدادش را از جيب پيراهنش بيرون كشيد و چنين نوشت: روز چهارشنبه صد دلار، بنابه خواسته پدرم دور انداختيم و بعد دفتر را محكم بهم بست.
استاربوك: آقاي نوح از شما خواهش مي كنم آن نوشته را پاك كنيد.
- پس چه بنويسم؟ اين پول را بحساب چه بگذارم؟
استاربوك در حاليكه قيافه فيلسوفانه اي به خود گرفته بود گفت: - دفتر را باز كن و چنين بنويس: در عصر روز چهارشنبه 27 اگوست مردي بدون دعوت قبلي به خانه ما وارد شد. ما از او پذيرائي كرديم و شام را با هم خورديم و در ضمن مبلغ صد دلار پول رايج كشور آزاد امريكا را به او داديم، او هم در ازاي اين ميهمان نوازي و اين محبت فراموش نشدني يك لطف بسيار كوچك و ناچيز به ما كرد، برايمان آب آورد و باران را سرازير كرد.

نوح: ما كه هنوز باراني نديده ايم.
- من بيست و سه ساعت ديگر وقت دارم.
- پس بهتر است بجاي حرف زدن مشغول كارت شوي
جيم: آره بهتر است شروع كني.
- نه، بگذاريد عجله نكنيم. باران نمي آيد مگر بصبر، از عجله خوشش نمي آيد. خوب آمديم سر اصل موضوع ببينم. چه نوع باراني مي خواهيد؟ رگبار، يا باران آرام، يا هر دو را؟
ليزا با استهزا گفت: ديگر كاملا مرا از كلاهبرداري و دروغگوئيت مطمئن كردي، بس كن. بس كن.

- ها ها، نگاه كنيد، اگر ديگر از اين حرف ها گفته شود معامله را بهم مي زنم، ميدانيد در حاليكه شك و سوء ظن وجود دارد و وقتي شما همه نسبت بمن بد بينيد، چگونه خواهم توانست چنين عمل دشواري را انجام دهم. بايد قول بدهيد كه با من همكاري كنيد.
نوح: بابا مسخره كرده اي، پول را كه گرفتي ديگر چرا چرند مي بافي.
استارُ در حاليكه ناگهان از روي صندلي برخاست، با صداي بلند گفت: تمام شد معامله بهم خورد و بعد پول ها را كه در جيب پشت شلوارش گذاشته بود بيرون كشيد و به روي ميز انداخت.

گري: نه، استار طرف معامله من هستم و سپس رو به نوح كرد و گفت: ممكن است براي اولين بار در عمرت بكار كسي دخالت نكني؟
- پدر، تو هم مثل او ديوانه شده ئي من چه، هر كار ميخواهي كن اين تو و اين هم آقاي كلاهبردار.
استار: نوح اين ديگر چطور حرف زدني است، بايد بداني كه ساختن باران به خيلي چيزها احتياج دارد و بعد در حاليكه با حركات دست هم به تأثير حرفهايش كمك ميكرد ادامه داد: و از همه مهمتر اعتماد است، اعتماد بنفس. اما وقتي شما مرا كلاهبردار ميپنداريد و بخيال خود مسخره ام ميكنيد نميدانيد كه اين حرفها چقدر در من تأثير بد دارد. بله، نميتوانم بگويم كه اعتماد خودم هم از بين ميرود، ولي مطمئناً كاسته و متزلزل مي شود.

جيم كه بحرفهاي آنها كاري نداشت پول را برداشته و بجيب استاربوك فرو كرد و گفت: معامله تمام است، گوش به اين حرفها نده، ببينم احتياج بكمك كسي نداري؟
- چطور ممكن است و درحاليكه پول را تا آخر جيب خود فرو ميكرد گفت: من بكمك همه احتياج دارم و بعد رو به ليزا كرد: آيا خانم شما هنوز بمن بد بينيد؟
- نميدانم.
جيم: استار ميبيني نمي خواهند كمك كنند ولي ما به آنها كار نداريم، من و پاپا بتو اعتماد داريم و هر كاري كه از دستمان بر بيايد برايت انجام ميدهم. اين كافي نيست؟
- چرا كافي است. و اما كار تو: همين حالا بايد بروي و آن طبل بزرگ را كه در گاري كهنه من هست برداري و چوب محكمي را هم انتخاب كني و با آن مشغول زدن طبل شوي.
- خوب كار آساني است ولي تا كي؟
- جيم عزيز، هر وقت كه حس كردي كه بايد طبل بزني بزن و هر وقت هم كه خودت خواستي نزن اين كار به ميل تو است و عقيده تو شرط است. در ضمن هر بار بايد فقط سه ضربه بزني.
جيم با خوشحالي تمام از خانه بيرون رفت و بطرف گاري او دويد. استاربوك آنگاه رو به گري كرد و گفت: -اما كاري كه شما بايد انجام دهيد: بايد در محلي كه تا اندازه ئي مسطح باشد شكل يك كمان را با رنگ سفيد بكشيد. رنگ هم خودم برايتان مي آورم. رنگي كه داراي خاصيت الكترومانيتيك است و الكتريسيته ايجاد ميكند، راستي شما بايد اين كمان را قدري دور از ساختمان منزل بكشيد چون...
در اين موقع صداي سه ضربه متوالي طبل بگوش رسيد. جيم شروع كرده بود استار لبخندي زد و ادامه داد: - ببينم چه مي گفتم، آهان يادم آمد بايد اين كمان را كمي دور از ساختمان بكشيد چون رعد و برق ممكن است به عمارت آسيب برساند- استار سپس مقابل پنجره رفت و نگاهي به جيم كرد و دوباره بكنار ميز باز گشت و گفت: - اين كارهائي را كه انجام مي دهيد بايد با اعتماد كامل باشد وگرنه تأثيري در عمل من نخواهد داشت. و بعد درحاليكه وانمود ميكرد كه با خودش صحبت مي كند گفت: به يك قاطراحتياج داريم.
نوح كه ديگر كمتر حرف ميزد گفت: - متأسفانه داريم.
- خوب پس كار تو هم معلوم شد، يك طناب محكم بر ميداري و به سراغ قاطر ميروي و دو پاي عقب آنرا محكم ميبندي.
- نه من قول دادم كه ديگر حرف نزم ولي خود را داخل چنين كار مسخره ئي هم نمي كنم.
گري: نوح امشب را بخاطر من هر چه مي گويد انجام بده ببينم چه ميشود و بعد بطرف در رفت و گفت: يك كمان سفيد كه از ساختمان هم دور باشد. من مي روم كه جايش را در نظر بگيرم. و براه افتاد ولي هنوز خارج نشده بود كه ليزا با عصبانيت تمام از روي صندلي برخاست و گفت: - پدر يكساعت است كه ساكت نشسته ام و حرف نمي زنم تا ببينم اين مرد تا چه حد شما را دست مي اندازد، چرا كمي فكر نمي كنيد چرا منطق و استدلال را از دست داده ايد؟

- دخترم يك عمر با منطق و استدلال زندگي كرديم و حال و روز ما اينست، پس بگذار يك شب هم بدون اين چيزها بگذرانيم و ببينيم چه ميشود. باور كن من از استدلال و منطق و اين قبيل چيزها خسته شده ام و ميخواهم هر چه زودتر اين حرفها را از سرم بيرون كنم، آخر هميشه كه نمي شود از منطق و امثال آن كمك گرفت، بعضي وقت ها هم هست كه انسان بايد كاري را بكند بدون هيچ دليل و استدلالي و حالا هم از همان وقت ها است. و بعد درحاليكه با خود مي گفت: من بايد يك كمان سفيد بكشم و نوح هم پاهاي قاطر را ببندد دست پسرش را گرفت و از خانه بيرون برد. چند دقيقه پس از خروج گري و نوح، ليزا كه كاملاً عصباني بود رو به استاربوك كه براي اولين بار ساكت ايستاده بود كرد و گفت: - خوب آقاي استاربوك حالا بخاطر خر كردن اين چند نفر خيلي بخود مي باليد؟

- بله خانم تا اندازه اي
- تو فقط بدزديدن پولمان قناعت نكردي و ميخواهي مسخره مان كرده و آبرويمان را هم ببري؟ چرا، آخر بخاطر چي؟
- شايد خيال ميكنم اين كارها لازم است.
- چرا دروغ ميگوئي، تو خودت بهتر ميداني كه تمام اين اعمال بيهوده است.
- شايد چنين باشد شايد به اين بهانه آنها را بيرون فرستادم تا با شما تنها باشم. ليزا با تعجب: چي، چي گفتي؟
- احتياج بگفتن دوباره نيست خوب شنيديد چه گفتم.
- ولي براي اينكار احتياجي به بيرون فرستادن آنها نبود، ميتوانستيد هر چه ميخواهيد جلوي آنها بگوئيد.
- ميخواستم كه تنها باشيم.
ليزا حرفي نزد و استار ادامه داد: ممكن است يك سوال از شما بكنم؟
- خير
- ولي من در هر حال حرف خود را ميزنم، بگوئيد ببينم چرا اينقدر با دكمه هاي پيراهنتان ور مي رويد؟ آنها را ول كنيد كاملا خوب ايستاده اند، محكم و قشنگ. ليزا كه در همان حين، از پيچاندن دكمه هايش خودداري كرده بود گفت: نه نه، من با دكمه هايم كاري ندارم.
بهرحال لباس زيبائي پوشيده ايد، راستي منظر كسي هستيد؟
- به شما مربوط نيست.
اما من ميدانم، وقتي يك زن خود را اينطور درست ميكند حتما در انتظار كسي است، آن هم چه كسي، ولي بايد ديد چرا اينقدر دير كرده؟
- نخير، من منتظر كسي نيستم، منتظر هيچ كس و بعد بطرف در براه افتاد، ولي استار به آهستگي بازوي او را گرفت و از رفتنش جلوگيري كرد.
- چند دقيقه صبر كنيد.
- بگذاريد بروم.
- ببينيد ليزا خانم، سوالي كه من مي خواستم از شما بكنم به هيچوجه راجع به دكمه نبود و اگر اجازه ميدهيد حالا از شما بپرسم و بعد بدون اينكه منتظر جواب او بشود گفت: - از همان لحظه ئي كه من داخل اين اطاق شدم حتي قبل از اينكه يك كلمه حرف بزنم و خود را معرفي كنم نمي دانم چرا شما از من بدتان آمد، ممكن است دليل اين را بگوئيد، آخر چرا؟
- گفتم بگذاريد بروم.
- تو از من خوشت نمي آيد، ولي چرا. مگر كار بدي كرده ام؛ شايد از من وحشت داري شايد از من مي ترسي؟
- نه،من از كسي نمي ترسم، چرا بترسم ولي در اينكه از شما كلاهبردارها و حقه بازها بدم مي آيد حرفي نيست.
- ساكت، ديگر خسته شدم. از اين به بعد نبايد حرف حقه و حقه بازي را بزني ولي ليزا حرفش را قطع كرد و گفت: من حقيقت را گفتم، كاري كه تو مي كني كلاهبرداري است و بس تو دروغ ميگوئي.
- از كجا ميداني كه من دروغگو هستم، شايد من بتوانم باران بياورم، شايد وقتي من بدنيا آمدم خدا چنين استعدادي را در نهاد من خلق كرد شايد خدا بجاي اينكه بمن زندگي حسابي و خانه ئي و زن و بچه اي بدهد، تنهاي تنها ولي در عين حال با اين قدرت خلقم كرد.
- نخير، خدا چنين كاري را براي هيچكس نميكند.
- از كجا ميداني؟ من برادري دارم كه دكتر است ولي بدون اينكه با مريضش حرفي بزند و مرضش را بپرسد دست خود را روي قلبش ميگذارد و او را شفا ميدهد، و برادر ديگري دارم كه خواننده است ولي وقتي براي كسي ميخواند او را عوض ميكند و شعري كه برايش مي سرايد او را براه تازه ئي مي اندازد- بعضي وقت ها فكر ميكنم كه خدا چرا بمن هم مثل آنان نعمت نداد، ولي درست كه مي انديشم مي بينم كه در چنين روزهايي، هيچ كدام از برادرانم نمي تواند كاري انجام دهد مگر من

استار بعد از گفتن اين حرف ها آهي كشيد و ادامه داد: بله خانم اين بود داستان زندگي ما.
- باور نميكنم چنين چيزي ممكن نيست.
استار با عصبانيت: ممكن است ليزا، ولي تو نميتواني باور كني، وحشت داري، تو زني هستي كه چون لباس زيبايت را مي پوشي و نامزدت نمي آيد ميترسي. ميترسي كه ديگر هيچ كس بسراغ تو نيايد. تو ايمان نداري و فرد بي ايمان بهتر است اصلا وجود نداشته باشد.
ليزا كه معلوم بود كاملا تحت تأثير واقع شده با صداي بلند گفت: - بخدا به اندازه ديگران شايد هم بيشتر از آنها ايمان دارم، باور كن.
- چه ميگوئي، تو اصلا نمي داني ايمان چيست ايمان باور كردن است. عقيده داشتن است وقتيكه چه فايده وقتيكه تو چيزي را با چشم خود سفيد مي بيني، ولي چون قلبت حكم ميكند آن را سياه ميداني، ايمان پاكي و روشني قلب است. - به هرچه ايمان داشته باشم به تو ندارم.
- دختر، من دلم بحال تو مي سوزد. چون حس ميكنم نه تنها بمن، بلكه بهيچ كس و هيچ چيز ايمان نداري، حتي به خودت، به زن بودن خودت. به جوان بودنت. اين را هم بدان وقتي تو زن خوبي هستي كه به وجود خود ايمان داشته باشي، در غير اين صورت هيچ چيز نيستي. هيچ چيز، مثل حالا، او بعد از گفتن اين جملات بدون اينكه حرف ديگري بزند از راهرو بيرون رفت.

ولي ليزا همانطور ايستاد هنوز صداي او در گوشش شنيده مي شد و كاملاً مضطربش كرده بود شايد مي بايست تحولي در زندگيش ايجاد مي گرديد در همين موقع صداي طبل او را بخود اورد: بوم. بوم. بوم.

اطاق كلانتر مثل هميشه ساكت و آرام مي نمود و راك هم در پشت ميز مشغول چرت زدن بود كه كلانتر وارد شد: - سلام راك چه خبر تازه؟
راك بعد از خميازه ئي كه حاكي از خستگي بود گفت: هيچ خبر تازه اي نيست. - از شهر چه خبر؟
- ساكت و بي سروصدا. در اين روزهاي گرم كسي حال خرابكاري ندارد.
- راستي مك مي گفت كه گري و پسرهايش پيش تو آمده بودند، كاري داشتند؟
- نه كار مهمي نداشتند.
- ولي مك مي گفت وقتي كه بيرون مي آمدند زير چشم جيم كبود بوده، مگر دعوا كرديد؟
- من نمي دانم اين كارها به مك كه كارش دكان داري است چه ربطي دارد.
- راك تو چرا اينقدر ناراحت و تندخو شده ئي. چه شده مگر گرفتاري برايت پيش آمده؟
- نه چيزي نيست، راستي آن سگ را كه مي گفتي قبولش مي كنم، آره عقيده ام را عوض كردم.
- حيف! متأسفانه به پسر مك بخشيدم.
- خوب اشكال ندارد.
- چطور شد تصميم گرفتي كه آنرا قبول كني، تو كه در مقابل اصرار من براي قبول سگ، ناراحت هم شدي؟
- نميدانم، نميدانم.
- مثل اينكه خيلي ناراحتي؟ بهتر است كمي استراحت كني؟
- آره، فكر مي كنم بهتر است چند ساعتي از اين اطاق بيرون بروم و بعد درحاليكه كلاه خود را تا ته روي سرش فشار ميداد گفت: راستي از مركز تلفن كردند كه يك كلاهبردار اينطرف ها پيدا شده، مواظب باش و بعد از اطاق بيرون رفت.

در خانه باز شد و گري در حاليكه قوطي رنگ و قلم مو را با دست راستش كاملا دور از خود نگهداشته بود، داخل راهرو شد، از قيافه اش استادي او در كار رنگرزي خوانده ميشد. سروصورت و لباس او كاملا سفيد شده بود، اما هنوز طول راهرو را تا آشپزخانه طي نكرده بود كه قوطي رنگ هم از دستش افتاد و در كف راهرو پخش شد.
او اول با دست، مشغول پاك كردن رنگ شد ولي بعد وقتي متوجه شد كه فايده ئي ندارد پيراهنش را از تن بيرون آورد و شروع به پاك كردن رنگ هاي كف راهرو كرد. در همين موقع در باز شد و نوح با حالتي خسته و عبوس وارد گرديد و بعد از اينكه پدرش را مشغول ديد گفت: - ببينم مگر يارو نگفت بايد اين رنگ آميزي را در خارج بكني، چرا اينجا را رنگ ميزني؟
- برعكس دارم اينجا را پاك ميكنم، چون قوطي رنگ از دستم افتاد و كارم درآمد، راستي استاربوك مي گفت اين رنگه چيه، الكتورو چي چي؟
- من هم نميدانم و بعد درحاليكه پايش مي لنگيد بطرف آشپزخانه رفت.
- ببينم اين قاطر مردني تو را لگد زد؟
- آره، مي بيني كه نمي توانم راه بروم. بي شرف فقط وقت بار بردن مردنيه.

در اين موقع صداي بوم بوم بوم طبل جيم دوباره بلند شد، نوح بمجرد شنيدن صدا، دم در رفت و فرياد زد: - جيم، جيم ديگر بس كن، تو را بخدا، سرمان رفت.
- جيم مثل اينكه از زدن اين طبل واقعا خوشش مي آيد
- بله، آسانترين كار را به او داد.
و در همين موقع جيم با طبل بسيار بزرگي كه بند آنرا بشانه اش آويزان كرده بود وارد راهرو شد و در همان قدم اول چوبدستي را محكم روي آن زد.
- ديوانه ام كردي، بس كن.
- مگه نديدي استار گفت هر وقت عشقت كشيد بزن، من هم همين حالا احساس كردم كه بايد بزنم و زدم. پاپا راستي چرا صورتت اينقدر رنگيه؟ لباستم همينطور.
- با صورتم چكار داري، نمي دانم چرا هيچ خبري از ابر نيست، آخر تا ابر نيايد كه باران نمي بارد.
- توقع داريد با كارهاي احمقانه اين مرد باران هم ببارد؟
- آره، من فكر ميكنم كه يارو ميتواند باران بباراند، نميداني چقدر دم و دستگاه دارد. چرخهاي زياد و پرچم هاي جورواجور.
- بله، تمام كلاهبردارها از اين قبيل چيزها دارند ولي اينها چه ربطي بباران دارد؟
جيم درحاليكه كتاب قطوري از جيبش بيرون مي آورد گفت: - اشتباه نكن نوح اين كتاب را مي بيني، او بمن هديه كرد و همه اش راجع بهوا و باران و اينچيزهاست و بعد از اينكه كمي كتاب را ورانداز كرد گفت: - مي بيني! البته من فعلا نميتوانم نوشته هايش را بخوبي بفهمم، ولي تصيم دارم هر طور كه شده آنرا مطالعه كنم چون اگر اين مرد بتواند باران بسازد، در اثر داشتن همين كتاب است وقتي كه من هم آنرا خواندم و ياد گرفتم، ديگر لازم نيست نگران آمدن و نيامدن باران باشيم.

و بعد از كمي مكث ادامه داد: ميداني پدر، خيلي خوشحالم كه اين كتاب را بمن داده، راستي در پشت جلدش هم نوشته تقديم به جيم گري، جواني كه اين كتاب را بخوبي من ميفهمد، اوه البته ميدانم اين حرفش درست نيست و من معني اكثر لغات آنرا نمي دانم. ولي خوب. نوشتن اين موضوع خيلي انسان را خوشحال ميكند و بعد بطرف صندوق بزرگ چوبي كه در گوشه راهرو قرار داشت رفت و در آن را باز كرده و مشغول بهم زدن آن شد.

- جيم چه ميكني چرا صندوق ليزا را باز ميكني؟
- استار گفت كه امشب را در اطاق پشت ساختمان مي خوابد و من مي خواهم براي او رختخوابي درست كنم.
- براي اينكه اين مرد كلاهبردار راحت بخوابد تمام صندوق را زيرو رو كردي؟
- بله من از او خيلي خوشم مي آيد. مرد بسيارخوبي است.
گري: نوح خنده دار است، من هم او را دوست دارم.
نوح: بله، او شما را خر كرده و چشم هاي شما را بسته، بطوريكه نمي دانيد چه مي كشيد.
جيم: بس كن نوح او مرد حسابي است، اگر حقيقت را بخواهي، از همه ما بهتر است، يكساعت پيش وقتي كه من با طبل منتظر بودم كه شوق كوفتن آن در من ايجاد شود استار پيش من آمد و ما با هم مدت زيادي صحبت كرديم.
نوح: خوب، اين بار چه كلاهي بسرت گذاشت؟
جيم: بهتر است وقتي من هستم او را مسخره نكني نوح.
گري: خوب بگو ببينم با استار راجع به چه صحبت كرديد؟
- هيچي، اول من مشغول نگاه كردن به آسمان بودم كه او بطرف من آمد و گفت: ببينم جيم، بچه فكر ميكني؟ گفتم: فكري نمي كنم و بعد از چند دقيقه بدون اينكه خودم متوجه شوم با او مشغول گفتگو بودم و همه چيز را به او گفتم. راجع بخودم گفتم كه چقدر در درس خواندن تنبلم. حتي راجع به وضع ليزا هم با او صحبت كردم. درباره اسنوكي هم به او چيزهائي گفتم، و گفتم كه چقدر اين نوح با اخلاق تند و خشنش در اينطور كارها مزاحم من است. آره از او پرسيدم: ببينم استار تو راجع به يك دختر، دختريكه البته كمي آزادتر از دخترهاي معمولي باشد، دختري كه مثلا ماتيك بمالد و هميشه يك كلاه قرمز سرش بگذارد، آره، بعضي وقت ها هم سيگاري بكشد، اوه راستي اتومبيل هم داشته باشد، راجع به يك همچو دختري چطور فكر ميكني؟ آيا او زن خوي از آب در مي آيد؟ مي دانيد چه جواب داد؟ گفت: جيم هيچ وقت نبايد يك اسب را از روي دمش كه پر پشت و يا در هم رفته است شناخت.

قضاوت كار مشكلي است، تو نمي تواني بگوئي چون دختري فلان كار را مي كند پس بد است، بايد با او آشنائي داشته باشي و به بيني روحيه او، طرز فكر كردنش و اصل كار، قلبش در چه حال است.

گري: حرف درستي زده جيم، كاملا صحيح است.
آره پاپا، او ممكن است نتواند باران بياورد، ولي مرد عجيب و فهميده ايست من دوست دارم بيشتر با او صحبت كنم، شايد چيزهاي تازه ئي از او ياد بگيرم.
- نوح: خفه شو پسر، او چيزي نمي داند.
- يك چيز بخاطرم رسيد نوح. ميداني چه وقت من كاملا دلخور و ناراحت هستم؟
- نه چه وقت؟
- وقتي كه با تو حرف مي زنم.

در اين موقع ليزا از پله ها پائين آمد.
گري: من خيال مي كردم تو خوابيده ئي.
- نه در اين هواي گرم كي مي تواند بخوابد. بهتر است يكي از اين بادبزن هاي برقي كه تازه درست شده بخريم.
هنوز ليزا به پائين پله كان نرسيده بود كه استار هم در درگاه ظاهر شد و در همان موقع صداي زنگ تلفن بلند شد.
نوح با عجله گوشي را برداشت: - الو، كيه؟ اسنوكي ، نخير او خانه نيست، چه ميدانم كجا رفته، و بعد از اينكه نگاهي به جيم انداخت گوشي را گذاشت و تلفن را قطع كرد.

جيم با عصبانيت تمام: نفهميدم، اين چه كاري بود كردي؟ دختره با من كار داره. آنوقت تو ميگوئي خانه نيست؟ مگر من خودم نمي توانستم اين حرف را بزنم؟
- خاك بر سرت عقل هم نداري، تو وقتي گوشي را در دست گرفتي چطور ميتواني بگوئي كه نيستي؟
- منظورم را ميداني، آخر من مي خواستم با او صحبت كنم. اقلا از من سوال مي كردي كه كاري دارم يا نه؟
- شايد صلاح نديدم كه از آقا پسر بپرسم، ببين جيم اگر ميخواهي همه چيز بين ما تمام شود، اگر مي خواهي تو ار بحال خود بگذارم، ولت كنم بروي و هر گوري كه ميخواهي زندگي كني و ديگر اسمت را هم نياورم، بيا و تلفن را بردار و با او صحبت كن.

استار: آره كاري نداره، برو تلفن را بردار و با او صحبت كن هر كاري داري به او بگو.
- آقا ممكن است خود را داخل كار ما نكنيد؟
- من كاري ندارم، و بعد رو به جيم كرد و گفت: تو فقط كاري كه بايد بكني اينست كه گوشي را برداري و از مركز شماره او را بگيري و بعد كه ديد جيم مردد است، رو به گري كرد و گفت: آيا شما صلاح نميدانيد جيم با دختري كه مثل او جوان است و شايد همديگر را خيلي دوست دارند صحبت كند؟
گري: به من مربوط نيست
استار سپس با عجله رو به ليزا كرد و گفت تو بگو، به او بگو كه گوشي را بردارد و با دخترك حرف بزند.
ليزا با قيافه اي جدي: بهتر است شما در امور خانوادگي ما دخالت نكنيد
استار ناراحت و دلسرد در حالي كه نگاهي به جيم مي كرد گفت: - آره راست مي گويد، مثل اينكه من ديوانه شده ام، اصلا مگر من چكاره ام و بعد مكثي كرد و از راهرو خارج گرديد و بطرف اطاق پشت ساختمان براه افتاد.

جيم بسيار عصباني و مردد بود، مي دانست كه اگر بخواهد گوشي تلفن را بردارد مجبور است گذشته از دعواي با نوح و به احتمال قوي، كتك خوردن از او، خانه را هم ترك كند، لذا به ناچار از تلفن فاصله گرفت.

در اينموقع ليزا متوجه چمدان بهم خورده و ملحفه و ناز بالش هايش كه در كنار آن افتاده بود شد: - ببينم صندوق مرا كي بهم زده؟
گري: جيم، او مي خواهد براي استار روانداز و ناز بالش ببرد.
ليز به آرامي: خوب اشكال ندارد ببر جيم.
- نخير من اين كار را نمي كنم، ديگر حتي خجالت مي كشم بصورت او نگاه كنم و بعد بطرف پله ها دويد و با عجله بالا رفت.

ليزا: نوح كار بدي كردي كه نگذاشتي تلفن كند.
- بالاخره يكنفر مي بايست اين كار را مي كرد، نه؟
- ولي من فكر ميكنم تو از چنين اعمالي لذت ميبري و خوشت مي آيد كسي را اذيت كني.
نوح با عصبانيت گفت: من نمي دانم اينكارها بكسي چه مربوط است، مگر من مسئول اين خانواده نيستم، اصلا خسته شده ام، هم بايد مزرعه را اداره كنم و هم اين خانه لعنتي را، ديگر نمي توانم.
گري: راست هم ميگوئي نوح، بايد هم خسته باشي، ميداني چرا؟ تو مي خواهي خانه را هم مثل مزرعه اداره كني، ميخواهي با افراد خانه هم مثل گاو و گوسفندها دستور بدهي و به آنها قدرت نمائي كني البته به من مربوط نيست، چون خودم چند سال پيش اداره زندگيم را بتو محول كردم، ولي بهتر است بداني كه هر كار راهي دارد.

- مگر آنوقت كه تو ما را اداره مي كردي چه گلي بسرمان ميزدي؟ نگاه كن به ليزا ببين چه درست كرده اي.
گري با عصبانيت: نفهميدم، منظورت چيست؟
- هيچي، فقط راجع به او فكر كن، خواهي فهميد منظورم چيست، و سپس از راهرو بيرون رفت.
براي چند لحظه سكوت غمناكي سراسر راهرو را فرا گرفت گري بعد اينكه مدت طولاني به صورت ليزا نگاه كرد سرش را پائين انداخت و گفت: - ببينم ليزا، نوح چه مي گفت؟
- من هم نفهميدم پدر، به حرفهاي او گوش نكنيد، و بعد درحاليكه سعي ميكرد خود را ناراحت نشان ندهد گفت: - نوح تازگي ها زياد حرف مي زند، بدون اينكه بداند به او مربوط هست يا نه، و سپس براي اينكه موضوع را عوض كند اضافه كرد: - عجيب است من نمي دانم گرسنه ام يا تشنه، ميل داري چيزي بخوري پدر؟
گري كه در فكر فرو رفته بود گفت: - نه، نه، و دوباره ادامه داد: نوح خيال مي كند من راجع به تو و تربيت تو قصور كرده ام، آيا تو اين حرف را قبول ميكني؟
- البته كه نه، من دختر كاملا خوبي هستم، از همه نظر كامل و بي عيب. ببينم پدر يك ساندويچ مي خوري؟
گري، كه همچنان سرش را پائين انداخته بود، گفت: نه، ميل ندارم.
- پدر، مثل اينكه از حرف هاي نوح خيلي ناراحت شده ايد او چيزي سرش نمي شود.
- آره، تو هيچ راجع به حرف هاي او فكر نكن، چرند مي گويد حرف هائي مي زند، يعني حرف هاي اينطور آدم ها را كه نبايد قبول كرد و بعد رو به پدرش كرد و گفت: راستي پدر، آيا ممكن است يك زن، درس كيفيت زن بودن را بخواند، منظورم اينست كه ياد بگيرد چطور بايد يك زن باشد؟
- اين چه حرفي است مگر تو زن نيستي كه مي خواهي درس زن بودن را بخواني؟
- آره، من هم همينطور فكر مي كنم، ولي اين مرد مي گويد كه من زن نيستم.
- پس حتما او كور است، حتما او كور است، حتما
- ببينم راك هم كور است؟ آيا همه كور هستند؟، و بعد با حالتي بچگانه ادامه داد: پدر من از خودم از اينكه ليزا گري هستم، خسته شده ام، مي خواهم، يعني آرزو ميكنم براي مدتي شايد براي هميشه شخص ديگري باشم.
گري با خنده: خوب كاري ندارد، ميتواني به بار شهر بروي، مثل ليلي خانم كه همه مردهاي دنيا او را مي شناسند، يا هر كس ديگر كه دلت بخواهد
- آره همان ليلي مشهور، او مي داند چگونه زندگي كند و چطور خوش بگذراند.
- خوب چرا معطلي، تو هم برو مثل او بشو.
- حالا مي بيني، بايد چند دست لباس مثل ليلي بخرم. خيلي كوتاه و به لبهايم هم ماتيك بمالم.
گري با مسخره گفت: خوب بد نيست، موافقم
بعد با قيافه ئي جدي ادامه داد: واي، چقدر اين زن هاي مثل ليلي وقيح و پستند
- ناراحت نشو، من اگر مثل او بشوم كه ديگر خودم نيستم. اسمم مثل سندي يا چيز ديگري خواهد بود.

گري با قيافه يي جدي تر: ولي هر كس مي تواند فقط خودش باشد، فقط خودش ، اشتباه ميكني پدر خيال مي كني مشكل است، پس نگاه كن، و بعد بطرف در رفت و پس از لحظه يي ايستادن، در حالي كه لب هايش را بهم مي ماليد و ابروان خود را بالا و پائين مي انداخت و سينه و بدنش را مرتب تكان مي داد به راه افتاد، با صدائي پر ناز و عشوه مثل صداي ليلي ؛ دختر بار ده شروع بحرف زدن كرد: - اوه، هلو، مثل اينكه قبلا شما را ديده ام، قيافه سمباتيك شما به نظرم آشنا مي آيد، چه صورت مردانه ئي! حس مي كنم كه از شما خوشم مي آيد، و بعد درحاليكه در هر قدم قري به كمر خود مي داد و سينه اش را تا حد امكان جلو آورده بود گفت: چه دندان هاي زيباي سفيدي داريد، ممكن است دهانتان را باز كنيد تا آن ها را بشمارم. اوه چه بازوهائي، چقدر قوي، مثل سنگ، اوه عزيزم، قلقلك نده ناراحت مي شوم و بعد با صداي بلند شروع بخنديدن كرد.

گري هم كه واقعا از كارهاي او متعجب شده بود خنده اش گرفت، آنها آنقدر مشغول بودند كه متوجه نشدند راك در آستانه در ايستاده و تمام عمليات ليزا را تماشا كرده بود.
- سلام.
با بلند شدن صداي راك راهرو در سكوت فرو رفت، خنده ها قطع شد و ليزا همانطور در جاي خود خشكش زد.
گري: سلام راك بيا تو
- متشكرم مثل اينكه كمي دير است، اميدوارم مزاحم نشده باشم.
- نه نه، ابدا، ما مشغول...- و بعد از كمي مكث با خنده گفت: نميدانم والله، نميدانم مشغول چه كاري بوديم، در هر حال بيا تو.
- سلام ليزا
- سلام آقاي راك حالتان چطور است؟
راك سپس رو به گري كرد و گفت: من فكر كردم بهتر است بيايم و از عملي كه عصري اتفاق افتاد معذرت بخواهم.
- تو كه همانجا هم معذرت خواستي
- آره، ولي حالا آمدم شخصا از خود جيم عذرخواهي كنم.
- نه بابا چيزي نشده، و بعد نگاهي به ليزا كرد و براي صدا كردن جيم بطرف پله ها رفت.

ليزا هم كه متوجه عمل پدرش شده و منظورش را فهميده بود، فوري بسوي پله ها دويد و گفت: - پدر، من مي روم او را صدا مي كنم.
- نه، من خودم او را پائين مي فرستم، در ضمن كاري هم بالا دارم، و بعد از پله ها بالا رفت.
ليزا و راك هر دو تنها روبروي هم ايستاده بودند و ناراحت و غمگين به نظر مي رسيدند. ليزا براي اينكه سكوت را بشكند گفت: - ببينم، قهوه ميل داريد؟
- نه، متشكرم همين حالا شام خورده ام.
ليزا كه از شنيدن كلمه شام يكه ئي خورد، گفت: - البته مي دانم كه شام خورده ايد.
معذرت مي خواهم، منظورم اين نبود كه موضوع شام را به ميان بياورم، ليزا كه وانمود مي كرد چيزي نفهميده است گفت با ليموناد چطوريد؟
- نه نه ميل ندارم، متشكرم.
در همان موقع جيم با قيافه ئي گرفته و عبوس از پله ها پائين آمد: - سلام راك
- سلام جيم، واي چشم تو چقدر كبود شده، من آمده ام تا از تو معذرت بخواهم، باور كن، خيلي متأسفم.
- بابا فراموشش كن، اشكالي ندارد من اصلا يادم نبود.
- در هر حال اميدوارم كه مرا ببخشي.
- البته، البته.

پس از آن براي مدتي سكوت در راهرو حكمفرما شد، كسي حرفي نزد، جيم نمي دانست چه بگويد و چگونه از آنجا ، كه حس ميكرد مزاحم است، خارج شود، تا اينكه چشمش به طبل افتاد بطرف آن دويد و آنرا از راهرو بيرون كشيد.
راك: ببينم، پس اين صداهائي كه تابحال ميشنيدم از اين طبل بوده؟
ليزا: بله، و بعد با كلماتي متقاطع ادامه داد: بفرمائيد بنشينيد
- نه راحتم، نگاهي به سقف انداخت و گفت من مرد بد اخلاق و نفهمي هستم، خيلي كار بدي كردم، و بعد مكثي كرد و ادامه داد: البته هميشه هم به اين بداخلاقي نبوده ام، از وقتي كه زنم مرا ترك كرد، اصلا نمي دانم چرا نمي توانم با كسي بجوشم.

- اوه
- آره، مدتي پيش، او بدون اينكه اختلافي داشته باشيم مرا ترك كرد و با مرد ديگري رفت. حيف زن زيبا و مهرباني بود.
- زيبائيش را حدس مي زدم.
- آره خيلي خوشگل بود نمي دانم چرا او را از دست دادم. با يك معلم، يك معلم بدبخت و مردني، بله او را به من ترجيح داد.
- شايد آنها يكديگر را دوست داشتند، به وجود هم محتاج بودند، در صورتي كه تو حتما بزنت احتياج نداشتي و شايد هم او را دوست نمي داشتي.
- نه نه، من هم به او احتياج داشتم، با اينكه هيچ وقت اصلا از اين حرف ها ياد نگرفته ام، يادم مي آيد وقتي كه مي خواست مرا ترك كند، به من مي گفت: راك بگو كه نرو، ترا خدا بمن بگو كه نرو ولي من كلمه اي حرف نزدم، او را بحال خود گذاشتم تا خودش تصميم بگيرد. آره من هيچوقت نمي توانم از كسي خواهش بكنم كه كاري را بكند يا نكند. آنروز هم سعي كردم كه به او بگويم نرو، و پيش من بمان، ولي نتوانستم، و بدون اينكه خودم بخواهم متكبرانه و بي خيال آنچنان كه گوئي رفتن و نرفتنش هيچ در من تأثيري ندارد جلويش ايستادم و او را نگاه كردم تا رفت.

- عجيب است. تو براي نگاهداشتن زنت هم حاضر نبودي يك كلمه خواهش كني؟ فقط يك كلمه بگوئي: نرو
- آخر موضوع سر يك كلمه و دو كلمه نيست، موضوع سر التماس كردن است، خواهش كردن است من هيچوقت نمي توانم چنين گدائي بكنم.
ليزا با عصبانيت: تو ديوانه ئي راك، ديوانه، و بعد دوباره لحظه ئي ساكت شدند. سپس راك سرش را تكاني داد گفت: خوب خداحافظ بهتر است ديگر بروم.

ليزا كه نمي خواست راك او را ترك كند سعي كرد حرفي بزند و سرگرمش كند، ولي هر چه فكر كرد چيزي نتوانست بگويد، ناگهان مثل اينكه چيزي بخاطرش آمده باشد لبخندي زد و سپس در يك آن تغيير حالت داد و گفت: اوه، چه كراوات زيبائي، راك و مثل ليلي، مثل حركاتي كه چند دقيقه پيش در مقابل پدرش انجام داده بود با ناز و عشوه شروع بچرخيدن كرد و بعد درحاليكه سينه و بدنش را به راك مي ماليد دست او را گرفت: او نه، كجا ميروي؟ من تنها مي مانم چه دست قويي راك كه قبلا او را در اين حال ديده بود با عصبانيت گفت: بس كن ليزا، بس كن، تو ليلي نيستي، و بهتر است حركات او را هم تقليد نكني، دستش را از دست او بيرون آورد و با عجله از راهرو خارج شد.

ليزا تا لحظه ئي همچنان ايستاد و هنوز در افكار خود غوطه ور بود كه صداي پاي گري و جيم از يك طرف و ورود نوح از طرف ديگر او را بخود آورد.
گري: بگو ببينم چه شد؟
جيم در حالي كه بالاي سر ليز خم شده بود: آره بگو ببينم، چي گفتيد، چرا راك با اين عجله بيرون رفت؟
نوح: ليزا چكارش كردي؟ تا حالا نديده بودم كه مردي در چنين وضعي به اين تندي بدود، مثل اينكه داغش كره بودند
ليزا كه ديگر مردن را به اين زندگي ترجيح مي داد، در حالي كه نمي دانست بكدام يك جواب بدهد فرياد كشيد: خدايا، ديوانه شدم، آره، از دست شما، فقط از دست شما، ولم كنيد، راحتم بگذاريد

گري با ناراحتي تمام: ليزا ما فقط مي خواستيم بدانيم چه گفتي؟
و نوح ادامه داد: چه شنيدي؟
ليزا با صداي آرامتر: من، باور كنيد چيزي نگفتم، هيچ چيز، حتي يك كلمه هم حرف نزدم
جيم: ولي من خودم شما را در حال حرف زدن ديدم
- نه اشتباه مي كني، من نبودم، من حرفي نزدم فقط خودم را مسخره مي كردم، آره، من بدبخت از ليلي تقليد مي كردم، و بعد با صداي كاملا غمناكي تكرار كرد: تقليد زن ديگري را مي كردم من بيچاره ام، بيچاره، فهميديد، شما ناراحت نشويد، شما مقصر نيستيد، خودم مسبب همه بدبختي هاي خودمم، شخص خودم.

نوح با عصبانيت تمام: نه ليزا اشتباه مي كني، مقصر اصلي تو نيستي ، و بعد رو به گري كرد و گفت: بگو بگو، كي مقصر است؟ بگو كه همه كارها بخاطر اشتباه هاي تو است، تو او را بدبخت كرده ئي. دروغ هايي كه به او گفته و اميدواري هاي پوچي كه به او داده ئي، بله همين ها باعث بدبختي او شده.

در اين موقع استار هم در كنار در ظاهر شد، نوح ادامه داد: تو آنقدر به او گفتي و در گوشش خواندي، به او گفتي كه زيبا و دوست داشتني هستي كه ديگر خودش را نمي شناسد. تو بخاطر اينكه پدرش هستي و او را دوست داري، براي اينكه دلش را نشكني او را اميدوار كردي و در نتيجه تمام زندگيش خراب شد، بله همه اش زير سر تو بوده، حالا بهتر است دست از سرش برداري و به او فرصت بدهي كه خود را آنطور كه هست، بدقيافه و زشت بشناسد، ولي مگر تو دست برمي داري

در اين موقع جيم كه از حرفهاي برادرش به تنگ آمده بود گفت: زياد دور برداشتي نوح، ديگر اين مزخرفات را تكرار نكني وگرنه من هم هرچه از دهنم در بيايد بتو ميگويم

نوح كه خيلي خشمگين بود جيم را محكم بطرف در فشار داد: خفه شود بچه، تو هنوز آنقدر بزرگ نيستي كه در كار من دخالت كني.
جيم هم كه ديگر از كارهاي نوح خسته شده بود از جا تكان نخورد و در نتيجه جدالي خطرناك بين آن ها در گرفت. نوح سيلي به بناگوش جيم زد و جيم هم مشتي براي او پرتاب نمود، اما استار كه تا آن موقع ساكت بود ناگهان بوسط راهرو پريد و با يك حركت آن دو را از هم جدا كرد و گفت: - بس است، ول كنيد.

جيم كه تقريبا بيشتر كتك خورده بود فرياد زد: نه استار، بگذار او را بكشم و شرش را از سرمان كم كنم.
اما استار با عصبانيت او را بيرون برد و گفت: برو، برو بيرون
- بله ميروم، ديگر هم برنمي گردم، هيچ وقت ، و از ساختمان دور شد.
نوح: اگر يكدفعه ديگر اين بچه از اين كارها بكند مراعات نمي كنم و بقصد كشت...

اما استار حرفش را قطع كرد و گفت: ولي من تضمين مي كنم كه دفعه ديگر بخوبي خدمتت برسد، من به او اين عمل را خواهم آموخت.
- گفتم كه تو خودت را داخل اين كارها نكن، اصلا بهتر است از اينجا بروي.
- من خودم هر وقت كه لازم بود اينجا را ترك خواهم كرد. اما تا من اينجا هستم تو، تو به هيچ وجه حق نداري جيم را اذيت كني. در ثاني اگر بار ديگر، و بعد رو به ليزا كرد و ادامه داد، بله، اگر بار ديگر به اين دختر كلمه زشت را گفتي دهانت را مي بندم، تو نمي داني زشتي و زيبائي چيست، تو نمي تواني آن ها را تميز بدهي، فقط بلدي امر و نهي كني آن هم به ضعيف تر از خودت ، و بعد از راهرو بيرون رفت.

نوح: فردا من بايد خدمت آقا هم برسم. اما ليزا راجع به تو، خيال نكني اين حرف ها را كه زدم درست نبود، تو بايد خودت را آنطور كه هستي ببيني، يك زن تقريبا زشت.
گري: بس است نوح مثل اينكه اصرار داري ليزا را ناراحت كني
- بله، من راست مي گويم، مي خواهد ناراحت بشود اشكالي ندارد. فقط بايد بداند كه من حقيقت را ميگويم ، و بعد با خونسردي از پله ها بالا رفت.
گري چند دقيقه ساكت و آرام ايستاد و بعد رو به ليزا كرد و گفت: - ببينم ليزا مثل اينكه اين بار تو حرف هاي نوح را باور كرده ئي، ولي نه، تو ميداني كه او هميشه بيخود حرف ميزند، مطمئنم.
اما ليزا همانطور كه سرش پايين بود ايستاد و حرفي نزد.
- بگو ببينم چرا ساكت ايستاده ئي؟
ليزا سرش را بلند كرد و با نااميدي گفت: - پدر فكر مي كنم كه نوح اين بار، بله اين بار درست مي گويد، و بعد بطرف آشپزخانه براه افتاد.
گري غلتيدن يك قطره اشك را به روي گونه هاي چين خورده اش حس كرد. بعد از مرگ همسرش اين اولين بار بود كه گريه مي كرد او به آرامي دستش را در جيب فرو برد و دستمالش را بيرون آورد اما بعد، مثل اينكه پشيمان شده باشد آنرا دوباره در جيب نهاد و خود را از پله ها بالا كشيد.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹