جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  05/01/1396
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

انسان شلوار پوش ۱
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: برانيسلاونوشيچ / سروژ استپانيان

با آنكه ممكن است عجيب به نظر بيايد، واقعيت اين است كه كافي است انسان از دامن پوشي درآيد تا بي درنگ به موجودي مردانه تر و مصمم تر مبدل شود. اين واقعيتي است انكارناپذير، كه سراسر تاريخ بشريت گواه آن است.

دامن، انسان را به زنجير مي كشد و به او اجازه نمي دهد به طور جدي گام بردارد، در حاليكه يك انسان شلوارپوش، آزاد و بي مانع در راه زندگي قدم مي گذارد.

شلوار نه تنها جنسيت يك موجود، بلكه ريخت و روز او را نيز مشخص مي كند. مثلا همين كه كسي شلوار به پا كند شما در دم متوجه مي شويد كه او موجودي است دوپا. از سوي ديگر، شلوار از لحاظ اصول اخلاقي نيز داراي مزيت هايي است؛ نه به خاطر آن كه مي توان دگمه اش را انداخت، بل به اين سبب كه، چه سرپا ايستاده باشيد چه«بالانس» زده باشيد، به هرصورت«شلوار به پا» خواهيد بود.

علاوه بر اين، شلوار چيزي است باصرفه تر و اطمينان بخش تر؛ البته نه به خاطر آن كه دامن مظهر اطاعت و تسليم پذيري به شمار مي رود، بل به اين سبب كه انسان را ضعيف و بي اراده مي كند. اين ادعا را مي توان با ذكر شواهد تاريخي نيز به اثبات رساند.
همه ملل عهد باستان - البته مللي كه عادت داشتند دامن بپوشند - از بين رفته و از صفحه زمين محو شده اند، ليكن از بين رفتن آنها فاجعه ئي به شمار نمي رود، فاجعه در آن است كه عليرغم محو شدن اين ملل، هنوز هم دامن زنده است و به زندگي خود نيز ادامه مي دهد.

البته در اين ميان وضع و حالت عجيب ديگري هم وجود دارد:
اگر دامن در واقع مظهر تسليم پذيري و لطافت باشد (كه به همين سبب علت هائي كه عادت به پوشيدن آن داشتند از بين رفته اند) چرا كه هنوز هم به عنوان جزئي از جامه سنتي اقوياي جهان امروز - جامه رسمي پادشاهان كشيشان و زنان - باقي مانده است.

من شلوار را نه به عنوان دشمن خوني دامن، بلكه در نقش يك دوست و هواخواه راستين آن تحسين مي كنم و دلم مي خواهد آگاه باشيد كه درباره شلوار سخنان خوب و پسنديده بسياري بر زبان مي توان راند، اما هرگز تصور نكنيد كه من با اين همه تاكيدي كه بر اهميت شلوار كرده ام قصدم اين بوده است كه از مقام و ارزش دامن بكاهم، يا بين شلوار و دامن دعوا راه بيندازم و به اين ترتيب مناسبات حسن همجواري موجود بين آن دو را به تيرگي بكشانم.
خير. قصدم بيشتر اين بود كه غروري را كه در نخستين لحظه شلوار پا كردن به ام دست داده بود براي خودم توجيه كنم.

البته بايد اعتراف كنم شلواري كه براي نخستين بار پايم كردند آنقدرها هم غرورآفرين نبود. اولين شلواري كه افتخار پوشيدنش نصيبم شد شلوار برادر بزرگم بود؛ شلواري كه همه شرح حال كوتاه و در عين حال طوفاني اخوي بر آن نقش بسته بود.
برق سر زانوهايش حكايت از آن داشت كه اخوي در مدرسه مدام منباب تنبيه مجبور مي شده است به حكم معلم ساعت ها زانو بزند. از سوي ديگر، كمربند ابوي نيز شلوار مذكور را چنان از پشت خط خطي و نخ نما كرده بود كه هميشه خدا احساس كوران مي كردم. و همين امر باعث شده بود زكامي كه هنگام غسل تعميد دچارش شده بود با شدت بيشتري عود كند.

يادم مي آيد درست از لحظه ئي كه شلوار پايم كردم به چنان آتش پاره چموشي مبدل شدم كه نه از تهديد ككم مي گزيد، نه از تعقيب و نه از بگير و ببند - راستش هرگز نتوانستم بدانم كه آن همه دلاوري از خواص شلوار بود يا از خصايص ذاتي خودم؛ يعني از خصايص كه لابد در وجودم نهفته بود و ظاهرا مي بايست بعد از مرحله «تنبان به پا كردن» غفلتا به منصه بروز و ظهور برسد.

تا موقعي كه شلوار پايم نكرده بودند همه فعاليت هايم تو چهارديواري اتاق انجام مي گرفت اما به محض وصول به مرحله شلوار پوشيدن، فعاليت هايم ابتدا به حياط خانه خودمان منتقل شد و از آنجا به حياط همه همسايه ها و سراسر محله گسترش پيدا كرد. فكر مي كردم علت وجودي شلوار اين است كه آدم بتواند به راحتي تمام از روي حصرها و پرچين ها بجهد، و بدين جهت وجود هيچ گونه مرزي را بين باغچه و حياط خودمان و باغچه ها و حياط هاي همجوار به رسميت نمي شناختم.

بالارفتن از درخت نخستين سرگرمي دوران شلوار پوشيم شد. وجود شلوار به عنوان يك شيء مفيد كمكم مي كرد تا بتوانم خودم را به نوك درخت هاي گردو و گيلاس و گلابي همسايه ها رسانم.
اين سرگرمي يك فايده ديگر هم داشت:
كافي بود بو ببرم كه از جانب يك بگير و ببند سازمان يافته خانوادگي مورد تهديد قرار گرفته ام، تا بي درنگ عين گربه ئي كه سگ دنبالش كرده باشد از درخت گردو بكشم بالا، رو بلندترين شاخه اش جاخوش كنم و تعقيب كنندگانم را زير باراني از گردو و كالك عقب بنشانم.
با وجود اين، مقامات مربوطه موفق شدند براي دستگيري و تنبيه ارادتمند راه حلي پيدا كنند: هربار كه عليرغم اصرار تعقيب كنندگانم از فرود آمدن و تسليم شدن خودداري مي كردم يك بشقاب پر بيسكويت اعلا مي گذاشتند زير درخت، مي رفتند تو خانه و در را پشت سرخود مي بستند.
من مثل يك پرنده معصوم به هواي بيسكويت ها با احتياط از درخت مي آمدم پائين و ناگهان در حلقه محاصره تعقيب كنندگان خود اسير مي شدم. آن ها ابتدا خلع سلاحم مي كردند و بعد كشان كشان به طرف خانه - به سوي شكنجه گاه - مي بردندم.
تقريبا همان زمان بود كه پي بردم آدم هائي كه نقاط ضعف كوچك داشته باشند براي ابراز دلاوري هاي بزرگ استعدادي ندارند.

علاوه بر اين ها سرگرمي هاي ساده و معصومانه ديگري هم داشتيم. مثلا يك روز پودل سفيد و ترتميز و آراسته پيراسته خانم ووئيچكا را كه به طرز خاصي ازش متنفر بودم چنان به جوهر آلوده كردم كه خانم ووئيچكا غش كرد و يك سال تمام مجبور شد هر روز سگ محبوبش را با آب و صابون بشويد. يك روز هم كفش هاي نو برادر بزرگم را پر از قير كردم و ماحصل كار اين شد كه ناچار شدند كفش هايش را تكه تكه كنند تا پاهاي بيچاره اش از توي آن آزاد شوند.
يك بار هم، شبي كه كشيش محله و همه عمه هايم را به شام دعوت كرده بوديم زير ميز ناهارخوري آتش بازي راه انداختم و ترقه در كردم. وضعي كه به وجود آمد چنان خنده آور بود كه انسان از شدت دلسوزي نمي توانست جلو اشك هايش را بگيرد. پرواضح است كه ميز برگشت روي اخوي ارشدم، همه ظرف و ظروف سر خورد تو دامن عمه بزرگه ام، ديس سوپ چپه شد تو دامن عمه ديگري(همان طور كه من شبيهش بودم)، يك بشقاب پر از كلم ترشي پريد تو گلوي كشيش، مادرم دچار حمله قلبي شد و يك عمه ديگرم چنان زبانش را با چنگال زخمي كرد كه ناچار شد سه هفته تمام لالماني بگيرد و حرف نزند.
تنها كسي كه از مهلكه جان سالم به در برد برادر دومم بود. او ظرف پر از«پاته» را از روي ميز برداشته چنان ناپديد شده بود كه تا مدتي موفق نمي شدند نه او را پيدا كنند و نه ظرف پاته را.
البته لازم به گفتن نيست كه من، از پاداش نمايش خنده آوري كه راه انداخته بودم بي نصيب نماندم.

سرگرمي هاي كاملا معصومانه ديگري هم داشتم. مثلا گهگاه كه سر ديگران را دور مي ديدم، خودم را دزدكي مي رساندم به آشپزخانه، چند تا مشت نمك مي ريختم تو ديگ غذائي كه خودم دوست نداشتم، و سر سفره تو نخ جماعت مي رفتم. يك بار هم - يادم نيست از كجا - چند تا دم روباه گير آورده بودم. چند روز متوالي، صبح و ظهر، مي رفتم پشت در خانه مان كمين مي كردم تا بتوانم آن دم ها را به پشت كارمندان موقر دولت كه مسيرشان از آنجا بود سنجاق كنم. آنها، بي خيال، با دم روباه، سلانه سلانه به طرف اداره مربوطه مي رفتند و عابران را از خنده روده بر مي كردند.
صد البته كه به زودي دست دم گذار رو شد، و كاملا بديهي است كه اين فقير بار ديگر با بي رحمي تمام كتك مفصلي نوش جان كرد؛ اما راستش را بخواهيد هنوز هم كه هنوز است اعتقاد كامل دارم كه في الواقع بسياري از آن آقايان شأن شان همين بود كه دم داشته باشند.

يك سرگرمي بديع ديگرم اين بود كه هروقت عده يي براي شام به خانه مان مي آمدند محتويات جيب هاي پالتوشان را خالي كنم و اشياء جيب اين پالتو را بگذارم توي جيب هاي آن پالتو. معمولا بعد از پايان مهماني، آقاي قاضي قوطي پودر يكي از خانم ها را به خانه مي برد، و خانم استاناي بيوه قوطي توتون معلم تاريخ صربستان را، و همسر جناب كشيش انفيه دان آقاي بخشدار را، و آقاي بخشدار جوراب نيمه بافته و ميل هاي بافتني خانم مارا همسر مامور وصول ماليات ها را... طبعا از صبح روز بعد اين در و آن در زدن ها به منظور معاوضه اشياء شروع مي شد و آنگاه نوبت به بروز سوء ظن ها و اختلافات خانوادگي مي رسيد و پيداست ديگر، سرانجام تمام كاسه كوزه ها بر سر من بينوا شكسته مي شد.

هروقت كه براي ناهار يا شام مهمان به خانه مان مي آمد دوست داشتم بخزم زير ميز. اگر تجربه امروزم را داشتم خدا مي داند از اين جور گردش هاي علمي با چه دست و دامن پري برمي گشتم! البته اين را مي دانستم كه رنگ ها و اعداد مي توانند سخن بگويند و زبان خاص خودشان را دارند، اما مطلقا نمي دانستم پاهائي هم كه زير ميز مستقر شده باشند براي خودشان زبان ويژه يي دارند اين بود كه در آن زمان، به پاهاي همسر داروساز و پاهاي آقاي قاضي عدليه كه زير ميز تا آن حد دوستانه نجوا مي كردند كه پنداري با هم برادر و خواهر بودند به هيچوجه توجهي نداشتم.
نمي فهميدم به چه دليلي بايد پاي نوحه خوان كليسا - كه از زير ردا درآمده بود و من همه اش فكر مي كردم پاي عمه جانم است - پاي خانم معلم را آن جور فشار بدهد. چون تا آنجائي كه من خبر داشتم، عمه جانم با خانم معلم مورد بحث روابط چندان دوستانه ئي نداشت. - آه! صد حيف كه من در آن ايام از وقايع زير ميز سر در نمي آوردم، و درست هنگامي توانستم از اين جور مسائل سر دربياورم كه، ديگر پاك امكان خزيدن به زير ميز ازم سلب شده بود!

اما همه اين ها چيزي جز يك مشت دلاوري در مقياس هاي ناچيز نبودند دلاوري هاي اصلي در كوچه و خيابان، و به طور كلي در خارج خانه به ظهور مي رسيد؛ چرا كه در آنجا، د رهمه حال، خيل پرهياهوئي مركب از بچه هاي بي سر و پائي كه تن به حاكميت والدين شان نمي دادند انتظار مرا مي كشيد.
به اتفاق همين بچه ها بود كه باغچه ها و پشت بام هاي مردم را زير پا مي گذاشتم و خودم را با انواع و اقسام بازي ها - از يك قل دوقل گرفته تا بازي دزد و وزير - سرگرم مي كردم.

طبعا بازي هائي كه با الهام گرفتن از وقايع پيرامون مان شكل مي گرفت بيش از هر بازي ديگري خوش آيندمان بود. مثلا فرداي روز ورود يك سيرك به شهر، همه مان مبدل به هنرمندان سيرك مي شديم: صندلي ها را درهم مي شكستيم، طناب هائي را كه روش رخت پهن مي كردند تكه تكه مي كرديم، بشكه ها و چليك ها را از توي زيرزمين ها بيرون مي كشيديم، و خلاصه از وارد كردن هيچ زيان و ضرري روگردان نبوديم تا مگر به رموز كار سيرك بازان پي ببريم. - هرگاه يك گروه تئاتري به شهرمان وارد مي شد، بچه ها هرچه دستشان مي رسيد از خانه كش مي رفتند: چند بسته كاغذ از اتاق كار پدرها، چند تخته گليم و چند تا بالش از اتاق خواب ها، چند تكه تخته و الوار از انبارها، بالش ها و تشك ها... و علاوه بر اين ها، همبازي هاي بي سر و پاي من، جور به جور دامن و جليقه و پالتو كهنه و هزارجور خنزر پنزر ديگر را از پستوها و صندوقخانه ها كش مي رفتند مي آوردند به محل بازي مان - در مواقعي كه هيات سربازگيري دست به كار مي شد همه ما به مشمولين وظيفه مبدل مي شديم، و هرگاه يك واحد پياده نظام از شهر مي گذشت همه جا را به سربازخانه و اردوي نظامي تبديل مي كرديم.

حتي يادم مي آيد يك بار يك جور بازي از خودمان درآورديم كه اسمش«بحران» بود. - توضيحا بايد عرض كنم كه «بحران» پديده ئي را گويند كه معمولا از نخستين روز تشكيل يك دولت به وجود مي آيد و تا آخرين روز حيات آن باقي مي ماند. عينهو خالي كه به تن بچه نوزاد باشد. - خوب، نظر به اين كه همه كودكان دنياي سياست به اين بازي رغبت فوق العاده نشان مي دهند هيچ دليل عقل پسندي وجود نداشت كه ما از آن غافل بمانيم.

البته در اين بازي من فرد تشكيل دهنده كابينه بودم. كابينه من به راي اعتماد هيچگونه مجلس تكيه نداشت و جا دارد بگويم كه در زندگي سياسي كشور ما اين امر پديده ئي غيرعادي به شمار نمي رود.
نظر به اين كه همه بچه ها توي حياط ما اجتماع كرده بودند من خودم را ذيحق مي دانستم، حتي ذيحق تر از لوئي چهاردهم - كه اعلام كنم letal cest moi ( عبارت فرانسه، به معني«دولت، خود من هستم!») و با استناد به همين عبارت نيز همه قدرت را در دست بگيرم.

همه بچه ها علاقه داشتند كه وزير باشند (بجاست گفته شود كه اين، نقطه ضعفي است نه مختص كودكان) و چون فاقد رعايا بوديم (زيرا هيچكس كمترين علاقه ئي به تبعيت از خودش نشان نمي داد) از اين رو مجلسي هم نمي توانستيم داشته باشيم.
نكته قابل ذكر اين است ما، حتي اگر رهبري غازها و بوقلمون ها و اردك ها و ساير موجودات نيك نفسي را هم به عهده مي گرفتيم كه به حد وفور در دسترس بودند و با توجه به عدم مخالفت شان با حكومت ها رعاياي مناسبي هم به شمار مي رفتند، حتي اگر اقدام به تاسيس مجلس هم مي كرديم باز ممكن نبود بتوانيم راهي به جائي ببريم.
البته همه اين رعايا ممكن بود در باشگاه ها اردك ها گرد آيند و با هم متحد بشوند، اما اين باشگاه ها امكان نداشت بتوانند اختياراتي را كه ما - به عنوان اعضاي دولت - خودمان به خودمان تفويض كرده بوديم محدود كنند. زيرا همان طور كه بر همه افراد بشر واضح و مبرهن است، باشگاه هاي سياسي فقط و فقط به اين خاطر به وجود مي آيند كه به اعضاي خود بياموزند كه از مغز خودشان استفاده نكنند و ازهرچيز كه باعث عذاب وجدان مي شود بپرهيزند.

البته ما به هر غاز و هر بوقلمون و هر اردكي كه به رياست باشگاه انتخاب مي شد وعده و اطمينان مي داديم كه (فقط خودشان) از تغذيه بهتر و بيشتري برخوردار خواهند بود؛ و به اين ترتيب، هم مساله اكثريت حل مي شد، هم مشكل راي اعتماد.

تا فراموش نكرده ام بايد بگويم كه ميان حيواناتي كه تو حياط ما مي زيستند يك راس جوجه تيغي هم بود كه، با توجه به قيافه و دك و پوزي كه داشت مي توانست عنداللزوم نقش رهبر جبهه مخالف را به عهده بگيرد. ولي اين جناب جوجه تيغي شب و روز مي خوابيد و لابد مي دانيد جبهه مخالفي كه مدام تو چرت باشد ممكن نيست بتواند خظري ايجاد كند.
از طرف ديگر وضع ظاهريش هم مبين هيچگونه خطري نبود، زيرا انساني از جبهه مخالفي كه تيغ هايش فقط جنبه تزئيني داشته باشد نبايد واهمه ئي به دل راه بدهد.

به اين ترتيب همه شرايط لازم به وجود آمده بود تا ما بتوانيم از يك قدرت نامحدود برخوردار شويم، و البته قدرت نامحدود - به ويژه هنگامي كه كسي محدودش نمي كند - هميشه يكي از مظاهر رضايت خاطر و خشنودي سنتي ملت ما به شمار مي رفته است.

در چنين شرايط مناسبي كه به وجود آمده بود من به آساني موفق شدم كه هم مشكل بحران كابينه را حل كنم و هم هيئت دولت را تشكيل بدهم.
پست وزارت امور خارجه را خودم به عهده گرفتم. در آن روزگار هيچيك از ما از شغل بي دردسر و پردرآمدي كه «وزير مشاور» عهده دارش مي شود كوچك ترين تصوري نداشت.
ما طبعا وزارتخانه هاي بي وزير بسياري سراغ داشتيم اما وزير بي وزارتخانه را، نه. اين شغل، از جمله اكتشافات اخير مردان سياست، به شمار مي رود. البته اگر در دوره خردسالي ما هم چنين شغلي وجود مي داشت، بدون ترديد تصدي اين پست بدون وزارتخانه را هم - كه نه تصدي وزارت امور خارجه را متقبل شدم؟ اين گزينشي بود به حكم يكي ديگر از ويژگي هاي مخصوص ديپلمات هاي كشورمان: هم از خانواده خوبي برخاسته بودم، هم معلوماتم از زبان هاي خارجي تقريبا معدل صفر بود.

هيئت دولت، جز من، چهار وزير ديگر هم داشت: وزير پليس، وزير دارائي، وزير فرهنگ و وزير ارتش.

در آن روزگاران دور، يعني در دوراني كه ما خودمان را با«دولت بازي» سرگرم مي كرديم، عده وزراي كابينه اندك بود؛ مثلا وزارتخانه ئي بنام«بهداشت ملي» وجود خارجي نداشت زيرا به احتمال بسيار زياد غمخواري براي سلامت و بهداشت مردم امري چندان ضروري تلقي نمي شد.
وزارتخانه ئي به نام«راه» نيز وجود نداشت. البته نه اين كه فكر كنيد كشور ما فاقد راه هاي ارتباطي بود. - در آن زمان ها ما غالبا با نواي رباب ترانه سر مي داديم: «اي دل! جاده هاي ما، ترك ها را هميشه به ياد خواهند آورد؛ از آنكه اكنون ديگر كه را به مرمت جاده ها بگماريم؟» البته جنگل هم داشتيم، اما فقط راهزن ها بودند كه بر جنگل ها حكم مي راندند تا اين كه همين چندي پيش وزارتخانه جنگل ها تاسيس شد وزيران جاي راهزنان را گرفتند.

مي گويند معادن مختلف هم داشتيم اما از آنجائي كه همه مردم كشورمان ماليات هاشان را بي كم و كاست مي پرداختند لزومي نداشت كه دولت ها دنبال منابع جديد درآمد بگردند.
البته در آن روزگار راه هاي آبي هم داشتيم و همين راه ها بود كه مناطق مختلف كشور را به يكديگر مربوط مي كرد. گيرم كسي به صرافت نمي افتاد كه اداره اين راه ها را الزاما به دست يك وزير بسپارد.

   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹