جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  07/01/1396
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > افسانه ها و فرهنگ توده

در انديشه كردن از دشمن
گروه: افسانه ها و فرهنگ توده

اما جهد كن اي پسر تا دشمن نيندوزي پس اگر دشمنت باشد مترس و دل تنگ مشو كه هر كرا دشمن نباشد دشمن كام باشد. ولكن در نهان و آشكار از كار او غافل مباش وز بد كردن او مياساي، دايم در تدبير و مكر و بدي او باش و بهيچ وقت از حيله او ايمن مباش و از حال و راي دشمن پرسيده همي دار تا در بلا و آفت و غفلت بسته نباشي.
و تا روي كار نباشد با دشمن دشمني آشكارا مكن و خويشتن را بدشمن بزرگ نماي اگرچه اوفتاده باشي ، چاره را كار بند و با وي خويشتن را از اوفتادگان منماي. و بكردار نيك و بگفتار خوش دل در دشمن مبند و اگر از دشمن شكريابي آن را بي گمان شرنگي شمر.
و از دشمن قوي هميشه ترسان باش كه گفته اند كه از دو كس ببايد ترسيد:
يكي از دشمن قوي و ديگر از يار غدار و دشمن خرد را هم خوار مدار و با دشمن ضعيف همچنان دشمني كن كه با دشمن قوي كني و مگوي كه او خردست.

حكايت چنانكه شنودم كه در خوراسان عياري بود سخت محتشم و نيك مرد و معروف، مهلب نام. گويند روزي در كوي همي رفت، اندر راه پاي بر خربزه پوستي نهاده، پايش بلغزيد و بيفتاد، كارد بر كشيد و خربزه پوست را بكارد زد. چاكران او را گفتند: اي سرهنگ ، مردي بدين عياري و محتشمي كه تويي، شرم نداري كه خربزه پوست را بكارد زني؟ مهلب گفت: مرا خربزه پوست بيفگند من كرا بكارد زنم؟ هر كرا مرا بيفگند من او را زنم كه دشمن من او بود. و دشمن را خوار نبايد داشت اگر چه حقير دشمني بود كه هر كه دشمن را خوار دارد زود خوار گردد. پس در تدبير هلاك دشمن باش ازان پيش كه وي تدبير هلاك تو كند.

اما با هر كس كه دشمني كني چون بروي چيره گشتي پيوسته آن دشمن را منكوه و بعاجزي بمردم منماي كه آنگه ترا فخري نبود بدان چيرگي تو برو، از عاجزي و نكوهيدگي او چيره شده باشي و اگر والعياذبالله وي بر تو چيره شود ترا عاري و عجزي عظيم باشد كه از عاجزي و نكوهيدگي افتاده باشي.

ديگر از دشمن بهيچ حال ايمن مباش خاصه از دشمن خانه و بيشتر از دشمن خانه ترس كه بيگانه را آن ديدار نيفتد در كار تو كه او را، چون از تو ترسيده گشت دل وي هرگز از بد انديشيدن تو خالي نباشد و بر احوال ت مطلع باشد و دشمن بيروني آن نداند كه خانگي. پس با هيچ دشمن دوستي يك دل مكن ولكن دوست مجازي همي باش مگر آن مجازي حقيقي شود كه از دشمني دوستي بسيار خيزد وز دوستي دشمني بسيار خيزد و آن دوستي و دشمني كه چنين خيزد سخت تر باشد.

و نزديكي با دشمنان از بيچار گي دان و دشمن را چنان گز كه از گزاييدن بر تو رنج نرسد. و جهد كن كه دوستانت اضعاف دشمنان باشند، بسيار دوست كم دشمن باش ولكن با صد هزار دوست يك دشمن مكن زيرا كه آن هزار دوست از نگاه داشت تو غافل شوند و آن يك دشمن از بدسگاليدن تو غافل نه باشد. و برداشتن سرد و گرم مردمان عاربين كه هر كه مقدار خويش نداند اندر مردمي او نقصان بود.

و با دشمني كه قوي تر از تو بود آغاز دشمني مكن و آن را كه ضعيف تر از تو بود از دشواري نمودم مياساي. ولكن اگر دشمني از تو زنهار خواهد اگرچه سخت دشمن باشد و با تو بدكردار بود او را زنهار ده و آن غنيمتي بزرگ شناس كه گفته اند: دشمن چه مرده و چه گريخته و چه بزنهار آمده، ولكن چون زبون يابي يكبارگي نيز منشين. و اگر دشمن بر دست تو هلاك شود روا بود اگر شادي كني اما اگر بمرگ خويش بميرد بس شادمانه مباش، آنگه شادي كن كه تو حقيقت داني كه نخواهي مردف هر چند حكيمان گفته اند كه: هر كه بيك نفس از پس دشمن ميرد آن مرگ را بغنيمت بايد داشت. اما چون دانيم كه همه بخواهيم مرد شادمانه نبايد بود چنانكه در دو بيتي من گويم:

گر مرگ برآورد ز بدخواه تو دود
زان دود چنين شاد چرا گشتي زود؟

چون مرگ ترا نيز بخواهد فرسود
بر مرگ كسي چه شادمان بايد بود؟

همه بر بسيج سفريم و توشه سفر جز كردار نيك هيچ چيز با خويش نشايد برد. چنانكه شنيدم كه ذوالقرنين رحمه الله چون گرد عالم برگشت و همه جهان را مسخر خويش گردانيد، بازگشت و قصد خانه خويش كرد. چون بدامغان رسيد فرمان يافت در وصيت گفت: مرا در تابوتي نهيد و تابوت را سوراخ كنيد و دست من ازان سوراخ بيرون كنيد كف گشاده، و همچنان همي بريد تا مردمان همي بينند كه اگرچه همه جهان بستديم دست تهي همي رويم. دگر گفت: مادر مرا بگوييد كه اگر خواهي كه روان من از تو شادمانه باشد غم من با كسي خور كه او را عزيزي نمرده باشد يا با كسي كه او نخواهد مرد.

و هر كسي را كه بدست بيندازي بپاي همي گير ازانكه رسن اگر بحد و اندازه تابي دريك ديگر همي پيوندد و چون بسيار تابي و از حد بيرون بري از هم بگسلد پس اندازه همه كارها نگاه دار خواه در دوستي خواه در دشمني كه اعتدال جزويست از عقل كلي و جهد كن در كار حاسدان خويش از بنمودن بديشان از چيزهايي كه ايشان را بدان خشم آيد تا همي گدازند. و بر بدسگالان خويش بدسگال باش و لكن با افزوني جويان مچخ و تغافل كن اندر كار ايشان كه آن افزوني جستن خود ايشان را افگند كه همواره سبوي از آب درست نيايد.

و با سفيهان و جنگ جويان بردباري كن ولكن با گردن كشان گردن كش باش. و هميشه در هر كاري كه باشي از طريق مردمي باز مگرد، و بوق خشم بر خويشتن واجب كن خشم فرو خوردن، و با دوست و دشمن گفتار آهسته دار و با آهستگي چرب گوي باش كه چرب گويي دوم جادويست. و هرچه بگويي از نيك و بد جواب چشم دار ، و هرچه نه خواهي كه بشنوي مردمان را مشنوان ، و هرچه از پيش مردم نتواني گفت از پس مردم مگوي. و بر خيره مردمان را تهديد مكن و لاف مزن بر كار ناكرده، مگوي كه: چنين كنم بلكه بگو كه: چون كردم، چنانكه من گويم:
از دل صنما مهر تو بيرون كردم
و ان كوه غم ترا بهامون كردم

امروز نگويمت كه چون خواهم كرد
فردا داني كه گويمت چون كردم

و كردار بيش از گفتار شناس. اما زبان خويش بران كس بسته دار كه اگر خواهد زبان خويش بر تو دراز نتواند كردن. و هرگز دو رويي مكن و از مردم دو روي دور باش، و از اژدرهاي هفت سر مترس و از مردم نمام بترس كه هرچه او بساعتي بشكافد بسالي نتوان دوخت. و هر چند بزرگ و محتشم باشي با قوي تر از خود مچخ، چنانكه آن حكيم گويد:

حكمت:
ده خصلت پيشه كن تا از بلا رسته باشي: با كسي كه قوي تر از تو بود پيكار مكن، و با كسي كه تند بود لجاج مكن، و با كسي كه حسود بود مجالست مكن، و با نادان مناظره مكن، و با مردم مرائي دوستي مكن، و با دروغ زنان معامله مكن، و با بخيلان صحبت مكن، و با زنان بسيار نشست و برخاست مكن، و سر خويش با كسي مگوي كه آب بزرگي و حشمت خويش ببري، و اگر كسي بر تو چيز عيب گيرد آن عيب بجهد از خود دور كن، و خويشن را بتكلف بر مبر تا بي تكلف فرو نيايي، و هيچ كس را چندان مستاي كه اگر وقتي ببايد نكوهيدن نتواني و چندان منكوه كه اگر وقتي ببايد ستود نتواني، و هر كرا بي تو كار برآيد از خشم و گله خويش مترسان كه هر كه از تو مستغني بود از خشم و گله تو نه ترسد، او را بترساني هجاي خويش كرده باشي. و هر كه را بي تو كار بر نيايد يكباره زبون مگير و بر وي چيره مشو و خشم ديگران بروي مريز و اگرچه گناهي بزرگ بكند اندر گذار . و بر كهتران خويش بي بهانه بهانه مجوي. تا تو بدان آبادان باشي و ايشان از تو نفور نه شوند. و كهتران را آبادان دار كه كهتران تو ضياع توند اگر ضياع خويش را آبادان داري كار تو ساخته باشد و اگر ضياع را ويران داري بي برگ و بي نوا باشي. و چاكر فرمان بردار دار، و چون شغلي فرمايي دو كس را مفرماي تا خلل از شغل و فرمان تو دور بود كه گفته اند كه: ديگ بدو تن بجوش نيايد چنانكه فرخي گويد مصراع:

خانه بدو كدبانو نارفته بماند

و در مثل آمده است بتازي مثل:«من كثرة الملاحين غرقت السفينة .» و اگر فرمان بردار باشي در آن فرمان شريك و انباز مخواه تا دران كار با خلل و تقصير نباشي و دايم پيش خداوند سرخ روي باشي. اما با دوست و دشمن كريم باش و اندر گناه مردم سخت مشو و هر سخني را برانگشت مپيچ و بهر حق و باطل دل در عقوبت مردم مبند و طريق كرم نگاه دار تا بهرزباني ستوده باشي.

- نيندوزي: در اينجا يعني ايجاد نكني
- دشمن كام: بر مراد دشمن، بيچاره
- تا روي كار نباشد: تا زمينه كار فراهم نباشد
- اوفتاده باشي: ضعيف و ناتوان باشي
- شرنگ: زهر و سم
- غدار: خيانتكار و نمك بحرام، بي وفا
- سرهنگ: گردنكش و سر حلقه عياران
- منكوه: سرزنش مكن از مصدر نكوهيدن
- ديدار: در اينجا بمعني اطلاع و آگاهي داشتن
- دوست مجازي: دوست ظاهري
- گز: از مصدر گزيدن بمعني گزند رسان
- گزاييدن: گزند رساندن
- اضعاف: دو چندان
- برداشتن: كشيدن، حمل كردن
- زنهار خواهد: امان خواهد
- معناي مصراع اول چنين است: اگر مرگ دمار از روزگار دشمن تو برآورد
- فرسودن: مضمحل كردن، نابود كردن
- بر بسيج سفريم: آماده رفتنيم
- فرمان يافت: مرد، درگذشت
- دست تهي: دست خالي
- رسن: ريسمان
- عقل كلي: عقل اول، خرد و دانش و فرزانگي
- افزوني جويان: افزون طلبان، بسيار خواهان
- مچخ: جدال مكن
- تغافل كن: مسامحه كن
- سفيهان: نادانان
- چشم دار: توقع داشته باش
- مشنوان: بسمع كسي نرسان
- نمام: سخن چين
- مرائي: سالوس ورز، فريبكار
- آب: آبروي
- بتكلف: با رياكاي و دروغ
- برمبر: بزرگ مكن
- هجا: دشنام دادن
- اندرگذار: عفو و اغماض كن
- بي برگ: بي توشه و توان
- از زيادي تعداد كشتيبانان كشتي غرق شد
- سرخ روي: سربلند
- هر سخني را برانگشت مپيچ: از هر سخني بيجهت بهانه مگير

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹