جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  05/01/1396
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > داستان كوتاه

سقاخانه آينه ۲
گروه: داستان كوتاه
نویسنده: مهين بهرامي

گليم باجي مي گفت:
شايدم يكه زا بوده و خدا اصلا واسش بچه نخواسه.
اما قمر مي گفت: شايدم هوسك بوده، ماتومون يكه زا نداشتيم كه شمسي يكه زا درآد. چله بهش افتاده وعلاجشم پيرهن شاخسيينيه. بايس هرجور شده يه آشنا گير بياريم كه پيرهنشو بده.
حالا گليم باجي كمك آمده بود. قرار بود كه پيرهن شاخسيني را بگيرند وهمان ظهر عاشورا رو به قبله با آب كر پاك بشويند و آبش را بر سر شمسي بريزند. گليم باجي گفت: ردخور نداره. اما اگه اينم گير نياد، خدا رحمت كنه همه اسيراي خاكو! خان جونم مي گفت پوس دول بچه ام خوبه، اما عبث عبث گير نمياد.

قمر گفت: آخه دس خير نيس. به هركي خواس بچه خط بندازه سپردم، اما نداد كه نداد.
شمسي گفت: آبجي، تورو خدا انقد پاپي نشو! اگرم مي دادن من نمي كردم. قمر نهيب زد: تو چه عقلت مي رسه؟ پس فردا، خدا نكرده، هفت قرآن در ميون، شوهرت سرشو بذاره زمين دستت به هيچ جا بند نيس. بايس با يه چادر از خونه اش بياي بيرون. كور و كچلاي برادرش همه چي رو صاحاب مي شن!

شمسي به فكر رفت.
گليم باجي خودش را تكان مي داد و نگاهش به سينه قمر بود كه يك پنج مناتي به رج سينه ريزش تازه انداخته بود. عاقبت طاقت نياورد، دولا شد و چشمانش را ريز كرد و پرسيد:
مبارك باشه مادر، حالا طلا نخودي چنده؟
شمسي نيشخندي زد و پايه دار پر از نان نخودچي را توي دستمال خالي كرد وسر طاقچه گذاشت.
زن ها كمر بستند و روبنده را پائين كشيدند و به هشتي رفتند. چاقچور ديبت، دور ساق هاي شان مثل فانوس چين خورده بود.
در باز شد و روشني كوچه به هشتي دويد و خط نور، رشته هاي روشن وسط هشتي را كه از سقف مي تابيد، بريد.
عاليه همانجا روي پله ايستاد و نگاه كرد.
در بسته شد. هشتي سرد و قهوه ئي رنگ بود. صداي درهم جمعيت از دور مي آمد. زن ها زير سايه ديوارهاي بلند، مثل مورچه اسبك مي رفتند. سركوچه غوغائي بود جمعيت، فشرده و تنگاتنگ، پشت بازارچه در حركت بود. صورت ها سرخ و عرق كرده و پيشاني و سينه ها گل آلود بود.

پيراهن سياه ها، پشت و پيش سينه نداشتند و جاي ضربه دست و زنجير روي پستان و كتف شان مانده بود.

زن ها از سينه زنان چشم گرداندند و جدا ماندند. سينه مردان، عريان و سخت بود و بوئي شناسا و گرم در هوا مي پراكند. زن ها اين بو را مي شنيدند، وقتي جمعيت به بازارچه رسيد. صداي صلوات آمد و نوحه خوان كه مي خواند. سينه زن ها آرام ايستادند و به نوحه جوابي ندادند. آن وقت صداي سنج آمد كه سكوت پر همهمه را با ضربه هاي برنجي شكست ونرمش سربي دسته هاي زنجير كه با آن درآميخت و گريه زن ها كه زير طاق بازارچه چرخ مي زد. پرده هاي سياه و مشعر عزاداري گرداگرد بازارچه آويخته بود. جمع سرود خوانان و نوحه سرا به سقاخانه رسيد.

سقاخانه در تاريكي آن روز، روشني شوخي داشت. دل از ديدنش باز مي شد. مثل هوائي تازه و خنك بود و مقرنس اينه ها، مثل شكسته هاي يك فكر ساكن ثابت و پذيرا... جمعيت درون آينه موجي مكرر يافت و پيش روي سقاخانه، نبش بازارچه، سه كنج ديوار قرار گرفت. آنجه چهار پايه گذاشتند و عاقله مردي ريزاندام، با ته ريش سفيد و عرقچين قلابدوزي بالاي آن رفت و همهمه ئي خفه پيچيد، و فرياد كل شعبان كه گفت:
به جمال حق صلوات بفرسين!

بعد از صلوات سكوت آمد. صداي به هم خوردن زنگوله هاي سر علامت كه كاظم پايه آن را روي سينه نگه داشته بود. وقتي چشمش به شمسي افتاد، علامت تكان خورد. انگار سر فرود آورده باشد. شمس الضحي روبنده را پائين انداخت و كاظم زن ها را برانداز كرد اما عاليه را نيافت. عاقله مرد دستش را بالا برد وديگر صدائي نيامد و او گفت:
برادرها...
و مكثي كرد. نفس از كسي بيرون نمي آمد.
امروز، روز عزاي حسينيه. دلاتونو صاف كنين.(به سقاخانه اشاره كرد) اين خونه دري نيس كه ازش نا اميد برگردين. مردي رو از آقام حسين ياد بگيرين: اون كه به همه مردان عالم درس رستگاري داد، درس مردانگي و دليري داد!(زن ها ضجه زدند) زنا و بچه هارو بفرسين خونه. اونا نباس تو دس و پا باشن. صفاتونو به هم گره بزنين و يكدل بگين«يا حسين!»...

و جمعيت فرياد زد: يا حسين!
اشاره كرد و سكوت آمد، و اين بارلحني دژم داشت:
امروز، روز عزاداري مرداس. عزاي راس راسيه. مي خوان مارو رنگ كنن. مي خوان به كلائي سرمون بذارن كه تا پيش چشم مون بياد پائين. مي خوان دين و ايمون مونو ازمون بگيرن. واسه هيچ و پوچ اين دنيا كه درس مث يه زن قحبه ي: امروز سرش رو زانوي اينه، فردا رو زانوي يكي ديگه!
جمعيت زمزمه كرد: خدا لعنت شون كنه!
صدايش اوج گرفت و صورتش تيره شد با سر انگشت به سينه اش زد و گفت:
اما ايمون بايس اينجا باشه: توي دل!
و فرياد كشيد:
دلاتونو واكنين! دلاتونو رو به اوني كه واسه حق و حقيقت تف به دنيا انداخت و خنجر شهادتو بوسيد، واكنين! نزارين اينو ديگه از دست تون بگيرن! همه چي رو كه بردن وخوردن، اما ديگه نزارين! اين يكي رو از دسمون بگيرن!

و از ته دل فرياد زد:
پاشين، مردا! پاشين نشون بدين، به اين لامصباي بي دين نشون بدين كه چن مردن حلاجين!
فرياد در مقرنس ها شكست و زير طاق بازارچه ولوله ئي برخاست. و نعره هائي مهيب از گوشه ئي بلند شد وانگار كه ديوار شكافته باشد، ناگهاني، برق صداها لبه تيز سربي بيرون جست و در هوا درخشيد.

كفن پوشان با قمه آمدند و چوبدارها پشت سرشان. صداي واحسينا بازارچه را لرزاند. قمه زن ها، سرتراشيده و پابرهنه مي دويدند و قلب زن ها انگار زير پاي شان افتاده بود.

گليم باجي وشمس الضحي در گوشه ئي ايستاده زير چادر سينه مي زدند و گريه مي كردند، اما چشم قمرالملوك به قمه زنها بود كه سفيدي پيراهن شون ميان رنگهاي سياه، شوخي دلهره آميزي داشت... هنوز پاي شاخسيني ها به در سقاخانه نرسيده بود كه از آنطرف قزاق سرازير شد. قزاق ها از جلو مجلس مي آمدند و انگار با هم قراري داشتند. از چهارسو قزاق مي آمد، صورت تراشيده، قيراق و سردم روي زمين نشسته بودند.

عزاداران به تكاپو افتادند، عاقله مردها دويدند. و زنها و بچه ها را عقب كشيدند اما راه از پس و پيش بسته بود. كل شعبان، در طويله بغل سقاخانه را كه سر طويله شخصي بود باز كرد و زنها و بچه ها را در آن برد، اما قزاق ها يكراست به طرف شاخسيني ها تاختند. رج علامت دارها كه كاظم ميان شان بود درهم شكست و علامت زير دست و پا افتاد و جمعيت درهم ريخت و صدها قمه و لته چوب بالا رفت و فرود آمد. سوارها تير در كردند و صداي شيون زنها و ناله زخمي ها به هم پيچيد.

قمه زنها و چوبدارها واپس نرفتند. زدند و خوردند و فواره هاي خون پيراهن شان را رنگ كرد و هيچ كس به كس ديگر امان نداد. عزاداران، كناره، از وحشت و حيراني زيردست و پاي اسب و آدم مي چرخيدند و به فكر فرار بودند، تا راه از سمت باغ سپهسالار گشوده شد. جمعيت واپس كسيد و به آن سو گريخت. قزاق ها سر در پي مردم گذاشتند. سواره و بي امان وبيخودي تير دركردند و وحشت مردم را به جنون رساندند. اسبها در آن ميانه انگار بازي مي كردند. يورشي بود كه در پي فراري ها مي بردند و قزاق ها حالا فحش مي دادند وسربسر مي گذاشتند.

هرجا دري باز بود پناهي مي شد و اگر باز نبود مي گشودند ومردم زخمي و وحشت زده را پناه مي دادند.
عاليه تنها، لب ايوان نشسته بود و هياهو از دور به گوشش مي آمد. چشمش به كلون در بود كه پشت سر نسترن نينداخته بود و پرده كه لاي در گير كرده بود و بي خيال فكر مي كرد كه گيرگير تمام شدن كار است و الآن به خانه برمي گردند.

اينجا و آنجا، لكه هاي باقيمانده از روز رنگ مي باخت و پژمرده مي شد، و گنجشك ها لابه لاي شاخه هاي پيچ ولوله مي كردند.
هياهو بالا گرفت و با صداي خفه تير از دور دست آميخت. عاليه از جا بلند شد و كنجكاو گوش داد. ترسي ناگهاني به دلش نشست. خانه خالي حالا مثل بياباني درندشت شده بود.
چشمش به در افتاد و كلون كه نينداخته بود. و جرئت نداشت كه به هشتي پا بگذارد. صداهائي درهم با صداي دويدن، صداي ترس به گوش آمد و در كه باز شد و بسته شد و پرده افتاد و كسي در هشتي، لختي ايستاد. عاليه قدمي عقب رفت و در اتاق ايستاد و با وحشت به تاريكي هشتي چشم دوخت...

آن كس كه در هشتي بود با ترديد، اما سنگين وبيرحم، قدم به پله ها گذاشت. آن طور كه در خواب مي ديد، زمين سخت زيرپاي عاليه نرم شد وموج زد. انگار كه دريائي باشد. واو نمي توانست حتي يك قدم از جائي كه بود بيشتر بردارد. زمين مي رفت.

و عاليه كاظم را ديد كه با پيراهني خوني و سر و روي درهم ريخته از پله ها بالا آمد و به ايوان رسيد.
عاليه واپس رفت و در اتاق را بست كه مثل دهانه غاري تاريك و خالي بود. دستش با سراسيمگي پرده را پس زد. نتوانست در را ببندد. مي خواست در اتاق را ببندد، اما نبست. بته هاي قلمكار درهم ريخت، مثل باغي از درختان جوهري، عاليه زاويه ها و گوشه ها، رف ها و طاقچه ها را به يك باره ديد ونديد برگشت و در همه چيز كه به نظرش غريب و محو مي آمد كاظم را ديد كه جلو او رسيده. حيرت زده دستش را پيش رويش گرفت، انگار خجالت مي كشيد.

عاليه همان طور پس رفت، تا نزديك در صندوقخانه رسيد كه چفتش افتاده بود. آنچا پشت به در ايستاد و چشمان خيره اش به كاظم بود و زبانش كه لكنت گرفته و سنگين بود سعي به گفتن چيزي داشت.
باز كاظم دستش را تكان داد ولي چيزي نگفت.
انگار امان مي خواست.

نگاهي به دور و برش انداخت و يا تعجب، تعجب و شرم خواست از اتاق بيرون برود. و ناگهان عاليه توانست و جيغ كشيد...
مرد، حيرت زده برگشت و به دختر نگاه كرد و دختر دوباره جيغ كشيد.
حيرت مرد به وحشت تبديل شد.
جست و عاليه را گرفت و دست به دهانش گذاشت.

عاليه تقلا كرد و مرد كه تا آن لحظه انگار درست او را نديده بود، انگار درست او را نشناخته بود، يكدم از بيرون جدا شد، به وجودي تازه آمد، و عاليه را محكم گرفت. چشمان وحشت زده عاليه با نگاهش كه ملامت كننده و ستيزه جو بود در آميخت. و نگاه، در مي گشود. و عاليه ديد و تقلائي حيواني كرد.

كاظم او را بغل كرد. عاليه دولا شد و دستش را گاز گرفت. به هم پيچيدند. از تن مرد گرمائي فوران مي كرد و عاليه مثل بره اي گرفتار دست و پا مي زد. مي خواست برخيزد، نمي توانست. مي خواست فرياد بزند، صدائي در گلويش نبود. ناله مي كرد و به سختي نفس مي زد و پنجه هايش روي فرش به دنبال دستگيري، پناهي، چنگ مي زد.

چيت آقا بانوي سكمه دوزي... سوزن به جا سوزني ماهوت طراز... قيچي... عاليه قيچي را يافت و بي مهابا آن را در پهلوي كاظم نشاند. مرد تكاني خورد، دست به پهلو گرفت و غلطيد. و عاليه، در سنگيني خوابي مرگبار از جا بلند شد و چادرش را به خود پيچيد. زنگارهائي سرخ و سبز پيش چشمش درهم مي رفت. همه جا تاريك و قهوه اي بود، همه جا شب بود.

شمس الضحي باز برگشت و نگاه كرد. خط اريب مهتاب بود، اما ماه نبود. ستارگان زير و دور بودند، انگار سايه عاليه را ديد. ايستادند و نگاه كردند.
قمر زيرلب ناليد: هيچكي نيس، بريم...
صدايش به گوش خواهر غريب مي آمد. در دل گفت:
انگار صد سال پير شده...
دو طرف نردبان را كه كاظم روي آن بود گرفتند و از پيچ كوچه گذشتند. سر كوچه تاريك بود و خلوت، انگار نه كه روزي گذشته بود، انگار نه كه آدمي در كوچه بازارچه بود. چراغ نفتي ئي سر يك سكو كورسو مي كرد.

شمس الضحي عاليه را بخاطر آورد. مثل پرنده ئي كه خشك كرده باشند چادر به خود پيچيده گوشه اي كز كرده بود.
قمر همچنان كه مي رفت گفت:
ديدي؟ هيچي نگفت. زبونش بند اومده. اگه پس نيفته چي؟
شمس الضحي جوابي نداد.
صداي جيرجير سوسك مي آمد و ناله آب كه در مي رفت. سياهي ئي از دور ديدند. ايستادند و نفس نكشيدند. زير بازارچه امن تر مي نمود. نردبان را زمين گذاشتند و نفسي تازه كردند. دست و پاي كاظم را گرفتند و او را جلو سقاخانه خواباندند، قمر ايستاد و مات و گيج نگاه كرد. حركات خواهرش عاقلانه بود و او را آرام مي كرد.

شمس الضحي پرده سياه روي ستون را كند و به پهلوي كاظم پيچيد.
خون بند آمده بود. بلند شد و جام را آب كرد و لب كاظم را تر كرد، آنوقت خم شد و گوش داد، بيمار، جنبي خورد. قمر سرگرداند. مي خواست گريه كند اما نكرد. هيچ وقت شمسي را اين طور نديده بود.
شمس الضحي بلند شد و آهي كشيد و گفت:
شايد بمونه... كسي چه مي دونه؟ عمر دس ما كه نيس...
قمر حرفي نزد، نفرت و ترديد در نگاهش بود.
راه افتادند. شمس الضحي چابك مي رفت. از بازارچه گذشتند. سر كوچه ايستادند. قمر برگشت و با تعجب نگاهي به خواهرش كرد:
شمس الضحي صورتي سخت پيدا كرده بود. قمر لرزيد... دستش را كشيد اما شمس الضحي انگار كسي ديگري شده بود، دستش را به شدت بيرون كشيد و يك قدم به طرف جلو رفت و جيغ زد...

واحسينا!... واشهيدا!...
قمر جست و او را گرفت و شمسي چند بار جيغ زد. صداي كلون آمد. صداي باز شدن درهائي و، همهمه ...
قمر شمسي را آن طور كشيد كه هر دو به زمين افتادند. برخاستند و در پيچ كوچه دويدند... از دور همهمه ئي مي آمد...
واشهيدا...
سراسيمه به خانه رسيدند. در همچنان باز بود. خود را به خانه انداختند و در را كلون كردند و در هشتي، روي سكو افتادند... صداهاي بيرون، دور مي شد.
قمر گفت: به خير گذشت...
شمسي جوابي نداد. هشتي ظلمات بود. قمر جلو رفت و بازوي خواهرش را گرفت وسر بر شانه اش نهاد، و شمسي لرزش تن او را حس كرد. قمر گريه مي كرد... شمسي او را تكان داد. از جا بلند شدند. قمر با حيرت خواهرش را نگاه كرد. آن حال كه لحظه ئي پيش ديده بود رفته بود. اكنون صورت شمسي مثل عاليه سرد و بي روح بود.

شمسي داشت مي رفت كه قمر نگهش داشت و با صدائي خفه گفت:
شمسي، جواب حاجيو چي بديم؟
شمسي ايستاد و با سردي گفت: هيچكي بو نبرده...
و آن سئوال كه از اول روي نگاه خواهرش بود، باز موج زد. شمسي مي خواست برود كه قمر گفت: حالا چيكار كنم؟
شمسي حركتي از روي ناچاري كرد و بازوي قمر را گرفت، اما دست انگار سنگ شده بود. اين بار قمر شكست و پرسيد:
تو ميگي چي مي شه؟ اون كه هيچي نميگه.
و با عجزي ترحم انگيز گفت:
چه بلائي سرش اومده؟ يعني بلائي سرش اومده؟
شمسي ايستاد و به خواهرش نگاه كرد. تكيده و پير مي نمود. براي شمسي، گفتن سخت بود و گفت:
خواهر، اگه چيزي نشده بود لالموني نمي گرفت، نديدي چطوري نيگاه مي كرد؟ عاليه انقد سنگدل نبود.
و سر تكان داد:
خيلي سنگدل شده بود، چشماشو ديدي؟
قمر سر تكان داد و هيچ نگفت. از هشتي به حياط رفتند.
شب، آرام و پرسايه مي گذشت.

قسمت قبل   
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹