جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  05/01/1396
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

داستان هفتواد و سرگذشت آن كرم كه در ميان سيب بود
گروه: شاهنامه

ببين اين شگفتي كه دهقان چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز نهفت

اي فرزند! از شهر كجاران به درياي پارس شهري بود بسيار فقير با مردم فراوان و اگر همه كوشش نمي كردند نانشان به دست نمي آمد.
در آن شهر دختران فراواني زندگي مي كردند. اما پسران در آن شهر اندك بودند و هرگز تعداد ايشان به آن اندازه كه شوي دختران شوند نبود. چون شوهر نبود دختران همه صبح و شام كار مي كردند تا نان خود را به دست آورند.
در كنار آن شهر كوهي بود كه دختران هر بامداد با هم به آنجا مي رفتند، هر روز مقداري پنبه مي كشيدند و با دوكي براي يافتن آن به كوهستان پنهان مي بردند. روزي از روزها دختران با هم خوش و خندان از شهر تا كنار كوه رفتند. سفره گستردند، هر كس هر خوراكي كه آورده بود در سفره نهاد و همه با هم بخوردند.

حرف و سخني جز بافتن پنبه نداشتند. شب هنگام به سوي خانه بازگشتند و پنبه ها را كه ريسمان درازي شده بود انباشته كردند و مثل هميشه به خانه رسيدند. اي فرزند! آن شهر چنانكه گفتيم بسيار فقير بود اما نهادي خرم داشت. در آن سرزمين مردي زندگي مي كرد كه هفت پسر داشت و به همين جهت او را هفتواد مي گفتند.
البته خداوند به او يك دختر هم داده بود. هفتواد دختر را چنانكه رسم آن ديار بود به كسي نمي شمرد. روزي از روزها كه دختران با هم به دوك رشتن رفتند باز به هنگام ناهار سفره گستردند. و هر كس هر چه داشت در آن نهاد. دوك ها را به كناري گذاشتند و بخوردن نشستند. بادي وزيد و سيبي از درخت افتاد. دختر هفتواد آن را بديد و سبك بر گرفت، كنون بشنو اين داستان شگفت.

دختر سيب را با دندان دو تا كرد تا آمد در دهان بگذارد ناگاه در ميان آن كرمي ديد. فكر كرد اگر آن را به دور بيندازد در هواي خشك خواهد مرد، اين بود كه دلش به جاي كرم سوخت، با انگشت آن را از سيب بيرون آورد و در پنبه دوكدان خودش جاي داد. وقتي كه دوباره شروع به رشتن كرد و از دوكدان پنبه برداشت نيت كرد.

گفت به نام خداوند بي يار و جفت، من امروز را به طالع اين كرم پنبه رشته مي كنم. دختران شنيدند و شادمانه خنديدند، چنان خنده اي كه دندان هاي سپيدشان آشكار شد. در شامگاه دختر ديد دو برابر هر روز پنبه رشته است با خوشحالي شمارش آن را بر زمين نوشت.

بعد هم با سرعت به خانه آمد و آنچه را رشته بود به مادرش نشان داد. مادر خوشحال شد بر او آفرين كرد، دعايش نمود و با هم ريسمان ها را شمردند، ديدند دختر دو برابر هر روز كار كرده است. روز ديگر دختر به همسالان خود گفت: من از طالع اين كرم آنقدر ريسمان مي بافم كه نياز بكار نداشته باشم. آن روز هم به طالع كرم پنبه ها را با دوك رشته كرد و به موقع هر روز دسترنج خود را به سوي خانه برد و مادرش با شمارش آنها از روز پيش خوشحالتر شد. دختر كرم را ديگر همراه خود سر كار نمي برد بلكه هر بامداد چون بلند مي شد اول كرم را غذا مي داد و تكه سيبي نزد او مي نهاد و بعد دوكدان را پر از پنبه مي كرد و به كوه مي رفت و هرچه پنبه مي برد تا شب مي رشت.

يك روز پدر و مادر به دختر گفتند: تو چه مي كني كه هر روز بيشتر از روز پيش ريسمان مي بافي. نكند با پريان يار شده اي و آنها تو را ياري مي كنند. دختر پاسخ داد: اي مادر نه پري در كار است و نه يار و ياور. آنچه من مي كنم از طالع آن كرم سيب است كه نگه داشته ام. دختر رفت كرم را آورد و به آنها نشان داد. هفتواد هم كرم سيب را به فال نيك گرفت و پس از آن هر كار كه مي خواست بكند به طالع كرم سيب مي كرد. طالع كرم براي هفتواد هم آمد داشت.

روزگاري گذشت و زندگي هفتواد به طالع كرم سيب هر روز بهتر شد و از آن فقر بيرون آمدند و خلاصه آبي زير پوستشان رفت.

كم كم اهل خانه همه هوادار كرم شدند. غذايش مي دادند، پذيرايي مي كردند، زيرش را عوض مي كردند و ديري نگذشت كه كرم تناور شد و اندامش نيرو گرفت.
سر و پشت او رنگ نيكو گرفت.
خوردن و خوابيدن كاملاً به او هم ساخته بود. رفته رفته چاق شد چنانچه دوكدان براي كرم تنگ شد و تنه اش به اين ور و آن ور مي گرفت. روزها گذشت كرم رنگ و خط و خالي پيدا كرده بس زيبا بود بايد مي بوديم و مي ديديم و هر روز هم بخت و اقبال بيشتر به هفتواد رو مي كرد و او همه به حرمت كرم مي افزود.
كرم كه بزرگتر شد هفتواد صندوقي درست كرد و در درون صندوق جايگاه كرم را در نهايت آسايش فراهم كرد و با ياري به يك كرم سيب، هفتواد مردي شد دادگستر. ارجمند، توانگر و سرشناس و هفت فرزندش نيز توانگر و صاحب اسم و رسم شدند.

اي فرزند، ايشان را در هما آسايش داشته باش تا به عاقبت كارشان برسيم. در آن شهر اميري بود صاحب لشكر و نيرو. هر روز از هفتواد بهانه مي گرفت كه پولي از او بستاند و هرچه هم كوشش مي كرد از راز ثروت هفتواد سر درنمي آورد.

مردم شهر هم همه از آن امير ناراحت بودند زيرا به مال و زندگي رعيت چشم داشت.

روزي از روزها هفت پسر هفتواد مردم شهر را بسيج كردند و با نيزه و تيغ و تير به سوي ارگ آن امير ظالم و ناسالم رفتند. در واقع چون كارد به استخوان مردم رسيد عليه ستمكار قيام كردند.

هفتواد خود در جلو مردم شهر شمشير در دست پيش مي رفت. چون جنگ آغاز شد او و فرزندانش در جنگ داد مردي دادند. همه شهر را گرفتند و امير بدگوهر را به سزاي خود رسانيدند. در گنج خانه را باز كردند، مقداري نصيب مردم شد و بيشترش را هفتواد و فرزندانش صاحب شدند و چون مال نزد ايشان جمع شد كم كم خدا را فراموش كردند و حرص و آز وجودشان را فرا گرفت.

مردم دور هفتواد جمع شدند و او را رئيس شهر كردند. هفتواد با ياران خودش از شهر كجاران به سوي كوه رفت. در بلندي كوه دژي بزرگ ساخت. با ياري مردم دري آهنين براي دژ ساختند و دژ به صورت شهري درآمد بزرگ و زيبا برج و باروي شكست ناپذير. از بخت هفتواد چشمه اي كه در آن كوهسار بود ميان دژ قرار گرفت و ساكنان آن از جهت آب نيز بي نياز شدند. بعد هم دور آن ديواري ساختند بسيار بلند كه به خوبي مي توانست دژ را از حمله دشمنان حفظ كند.

اي فرزند! بشنو از كرم كه هر روز غذاي بهتر مي خورد و بزرگتر مي شد و صندوق هم براي تن او كوچك و كوچكتر. هفتواد گفت سنگ كوه را تراشيدند و حوضي بزرگ ساختند. درونش را آماده كردند و كرم را نرم نرم در جاي جديد قرار دادند. كرم هم هر روز همچنان غذا مي خورد و فربه تر مي شد. هرچه خوراكي و علف گير مي آمد برايش مي بردند. ساعتي بعد تمام آن را مي خورد و باز سر و صداي كرم بلند مي شد.

چند سال گذشت تا اينكه كرم به اندازه يك پيل شد و با شاخك ها و صورتي بزرگ و پر آب و رنگ و دهاني فراخ. چندي ديگر گذشت و كار كرم آنقدر بالا گرفت كه هفتواد آن دژ را كرمان نام نهاد و به قول شاهنامه همان مكان است كه امروز كرمان ناميده مي شود. كم كم كار بالاتر رفت و كرم صاحب دربار و سپاه و مستخدم شد.

دختر هفتواد نگه دار مخصوص كرم بود. پدر دختر سپهدار جنگي كرم بود. كم كم براي كرم منشي، دبير و وزير انتخاب كردند و غذاي كرم هم شد شهد و شير. حالا كرم هم لذتي مي برد، جاي گرم و نرم داشت و تيمارش مي كردند. عسل و شير خوردش مي دادند و هفتواد هم هر روز بر در خانه كرم مي ايستاد و به نام كرم دستور مي داد. دادرسي و تشويق و تنبيه مي كرد.

كم كم كرم صاحب همه جا و همه چيز شد. از درياي چين تا كرمان سرزمين كرم بود. هفت پسر هفتواد با ده هزار سپاهي از دژ حفاظت مي كردند هر پادشاهي كه به جنگ آنها مي آمد چون به نزديك دژ مي رسيد شكست مي خورد و عاقبت دژ هفتواد چنان شد كه باد هم قدرت جنبيدن در كنار آن را نداشت. همه مردم ثروتمند و مالدار شدند. شهر مستحكم و پر از گنج و سپاه شد و مدت ها گذشت تا به اردشير آغازگر ساسانيان خبر رسيد در كنار شهر كجاران كرمي باعث برگشتن مرد از آيين خدا شده است.

اردشير خشمگين شد و دستور داد تا سپاهي فراوان به سوي قلعه هفتواد روانه شد. خبر به هفتواد دادند كه سپاه اردشير در راه است. هفتواد طبق معمول گروهي را انتخاب كرد و در گوشه اي از كوهستان كمين كرد تا دشمن نزديك شود. لشكريان اردشير به نزديك قلعه رسيدند و دست به كار خراب كردن قلعه بودند كه هفتواد فرمان داد سپاهش از كمينگاه بيرون بيايد و بر اردشير حمله كند.

جنگي بزرگ درگرفت. هفتواد و فرزندان به طالع كرم چنان جنگيدند كه فقط گروه اندكي از سپاه اردشير توانست بگريزد. خبر به اردشير دادند؛ از شكست خود در برابر كرم غمگين شد. اردشير لشكري تازه آراسته كرد و به جنگ هفتواد آمد. هفتواد نيز از دژ وسايل جنگ را بيرون فرستاد و جنگ آغاز شد.

پسر بزرگ هفتواد كه نامش شاهوي بود،
يكي شوخ بدساز بدخوي بود،
و در آن سوي درياي پارس زندگي مي كرد. چون از جنگ پدرش با اردشير آگاه شد، به كشتي سوي بيامد بر اين روي آب، از كشتي پياده شد، نزد پدر آمد. هفتواد از ديدار او شاد شد و در ميمنه سپاه جايش داد. دو سپاه در برابر هم صف كشيدند. صداي طبل جنگ از هر دو سپاه بر آسمان رسيد. دو سپاه بر هم زدند و جنگ گروهي كردند و هفتواد بر سپاه اردشير پيروز شد.
چون روز به پايان رسيد و شب چادر لاجورد بر ميدان جنگ كشيد اردشير بقيه سپاه خود را فراخواند و كنار آبگيري جايشان داد. چون شب تاريك شد طلايه برآمد زهر دو سپاه. مدتي جنگ ادامه داشت و هفتواد كم كم سپاه اردشير را محاصره كرد و لشكر اردشير از نظر غذا و خوراكي كارشان به سختي كشيد ولي باز مردانه مقاومت مي كردند و جنگ خود را بر ضد بت پرستي مي دانستند.

كم كم خبر رسيد كه در شهرهاي مختلف ايران مردم دانسته اند لشكر اردشير به سختي گرفتار است و از لشكريان كرم شكست خورده و كنار آبگيري در محاصره افتاده است.

در شهر جهرم مرد بي نژادي بود بنام مهرك نوش زاد. مهرك چون از رفتن اردشير و گرفتاري سپاه او و ماندنش بر لب آبگير و تنگي نان و آذوقه سپاه آگاه شد سپاهي اطراف خود جمع كرد و به سوي كاخ اردشير رفت. در گنج خانه اش را گشود و هرچه داشت تاراج كرد و از بقيه آن گنج دست و دلبازي كرد. به سپاهيان خود بدره زر و تاج سربخشيد. مدتي بعد به اردشير خبر دادند كه مهرك نوش زاد از جهرم به شهر آمده و همه شهر و كاخ تو را هم تاراج كرده است. اردشير غمگين شد و اميران لشكر را نزد خود خواست.

از مهرك سخن گفت و افزود: امروز جنگ با هفتواد كار بي فايده و بيهوده است زيرا خبر داده اند در شهر خودمان نابساماني وجود دارد اينك اي بزرگان چه بايد كرد. من در زندگي تلخي بسيار چشيده ام اما رنجي كه از مهرك مي برم بيش از تمام آنهاست. سپس اردشير فرمان داد تا سفره گستردند و گوسفند و بره پخته در سفره نهادند. آن زمان كه آغاز خوردن كردند تيري از آسمان فرود آمد و در بدن بره پخته فرو رفت.

تير از اين سو رفت و در سفره جاي گرفت. بزرگان لشكر دست از خوردن برداشتند و هراس تمام وجودشان را فرا گرفت. يكي پيش رفت و تير را بيرون كشيد ديد بر آن تير به زبان پهلوي چيزي نوشته شده است. يكي از بزرگان كه زبان پهلوي را مي دانست پيش خواند. آن دانا چنين خواند. اي شاه داننده گر بشنوي برايت مي گويم. اين تير را از بام دژ به سوي تو فرستاديم. تمام آرامش دژ و پيروزي سپاه هفتواد از بخت كرم است. اگر اين تير بر شما برسد نشان پيروزي هفتواد است و تو را اي اردشير حد آن نيست كه در اين روزگار بتواني بر كرم پيروز شوي. همه حاضران تعجب كردند.

موبدان به اردشير گفتند: از دژ تا اينجا دو فرسنگ است و اينكه تير تا به اينجا آمده قابل تأمل است. چون شب شد همه به خفتن رفتند تنها اردشير در انديشه كرم بود و تا صبح نخفت. چون خورشيد بر جاي ماه قرار گرفت، اردشير سپاه خود را از لب آبگير برگرفت و روانه پارس شد.

سپاه هفتواد چون رفتن اردشير را ديد، زهر سو گرفتند بر شاه راه و بكشتند هر كس كه بدنامدار.
اردشير با گروه اندكي از ياران خود به سوي پارس گريخت. اردشير به پارس رفت تا به او برسيم سپاه هفتواد در بازگشت به دژ فرياد مي زندند آنچه شد از بخت كرم بود و رخشنده بادا سر تخت كرم.
هر كس مي شنيد سپاه اردشير از سپاه كرم گريخته است در شگفت مي شد و اردشير هم همچنان به سوي پارس مي تاخت. ميان راه خانه و باغي بزرگ ديد، به سوي آن يپش رفت چشمش به خانه اي افتاد كه مي شد در آن ماند. چون در زدند جواني ناآشنا در راه گشود.
جوان رو به اردشير و يارانش كرد و پرسيد: در اين بي گاه روز از كجا مي آييد و چرا بدين سان آشفته و به خاك راه آلوده ايد.
يكي از ياران او گفت: اردشير از اين سو گذشت و ما از او جدا مانده ايم. اردشير از اسب پياده شد. صاحبخانه مكاني آسوده تدارك ديد و سفره گسترد.همه گرد آن نشستند و غذا خوردند. صاحبخانه كه اردشير را شناخته بود و مي دانست از كرم گريخته است گفت: تمام آنان كه در جهان حكومت كرده اند، همه رفته اند و از آنها جز نام زشت باقي نمانده و هرگز بهشت خداوند قسمت ايشان نخواهد شد و هفتواد نيز عاقبتي جز آن نخواهد داشت.
اردشير از سخنان صاحبخانه خوشحال شد و گفت: اي مرد. اردشير فرزند ساسان من هستم. حال كه همه چيز را مي دانيد به من بگوييد با كرم و هفتواد چه بايد كرد.
جوانان او را نيايش كردند و گفتند: اي اردشير اينك مي گوييم كه چگونه بايد كرم را چاره كرد.

اي فرزند! جوانها گفتند: اي اردشير اگر سر از عدل و داد بپيچي هرگز با كرم و هفتواد نخواهي توانست به پيروزي برسي. شهرشان بر تيغ كوه ساخته شده و هفتواد در درون آن گنج فراوان و سپاه دارد. پشت سرشان درياست و راه دژ بسيار دشوار، و بدان آن كرم از مغز اهريمن است و جهان آفرين را به دل دشمن است.

آن كرم ديوي جنگي و خونريز است كه به پوست كرم فرو رفته. اردشير در نهايت شگفتي شاد شد و به جوانان گفت: با من باشيد و مرا راهنمايي كنيد تا به ياري خداوند بر اين اهريمن پيروز شويم و آيين خدايي را برقرار كنيم.

جوانان برفتند با او به راه. اردشير با همراهان تا خره اردشير بيش رفت. سپاهيان از هر سو گردش جمع شدند. و چند روزي برآسودند. آن گاه اردشير سپاه را به سوي مهرك نوش زاد روانه كرد ديري نگذشت سپاه اردشير به شهر جهرم نزديك شد مهرك كه توان جنگ نداشت بگريخت و كمي بعد گرفتار شد و
اردشير به شمشير هندي بزد گردنش
به آتش بيانداخت بي سر تنش.

تمام خاندان مهرك نوش زاد را متفرق كردند مگر دختري كه از آنها گريخت و تمام شهر در جست و جوي او برآمدند و نيافتندش. تا به داستان آن دختر برسيم.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹