جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  07/01/1396
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

سرانجام دختر اردوان و زادن شاپور
گروه: شاهنامه

اي فرزند! گفتيم، اردوان را دو نيمه كردند، هر گردنكشي را خدمتگذار شهر و دياري و آن زمان اردشير دختر اردوان را به زني گرفت. تا مكان گنج هاي اردوان را از او بپرسد. از فرزندان اردوان دو پسر به هند گريخته بودند كه در رنج و سختي روزگار مي گذرانيدند. دو پسر نيز با چشمي گريان و دلي پر خون در زندان اردشير بودند.




بهمن زماني كه از برابر اردشير گريخت به هند رفت در آنجا شنيد خواهرش به همسري قاتل پدرشان درآمده است. اين بود كه مردي عاقل و دانا را نزد خواهر فرستاد و در پنهان به او پاره زهر هلاهل داد و گفت: به خواهرم حالي كن كه از دشمن اين مهرباني مجوي پدرمان را از ميان دو نيمه كرد، دو برادرت درهند به بيگانگي زندگي مي كنند و دو برادر ديگر تو زنداني شاه هستند و اينك از ما بريده و بكشنده پدرمان مهر بسته اي، پسندد چنين كردگار سپهر؟




اينك اگر دل با ما داري زهر هلاهل هندي برايت فرستادم تا آن را به اردشير بخوراني و انتقام پدر و برادر و خاندان خود را بگيري. روزها گذشت تا فرستاده به ايوان اردشير رسيد. شب هنگام بود كه دختر اردوان را يافت و همه داستاني را كه بهمن گفته بود برايش تعريف كرد. دل خواهر بر برادر سوخت؛ زهر را از آن مرد گرفت و گفت به كار خواهد برد و فرستاده با اميد بازگشت.





روزي از روزها اردشير به شكار گور رفت. نيمه روز بود كه خسته از شكار بازآمد و از راه شكارگاه به خانه دختر اردوان رفت. خبر دادند كه اردشير مي آيد. دختر به زيبايي خود را آراست و اردشير را استقبال كرد. جامي از ياقوت زرد پر از شكر و گلاب آميخته با آب براي او آماده ساخت و در آخرين لحظه زهر هلاهل را با آن مخلوط كرد.




اردشير جام را گرفت، چون خواست بنوشد از دستش فرو افتاد و جام بشكست. زن از ترس بر خود لرزيد و دلش گويي بر دو نيمه شد. اردشير لرزش او را فهميد و دستور داد تا چهار مرغ خانگي آوردند. مرغ ها را بر زمين نهادند، تا بر زمين نوك زدند و آن آب زهر بر دهانشان رسيد جا به جا بمردند. اردشير دستور داد تا موبد حاضر شد، وزير شاه آمد.




اردشير پرسيد: اگر كسي را آنقدر نوازش كني كه مست شود و به جن تو دست درازي كند چه مجازاتي در خور اوست به ويژه كه آن را خود كرده باشد. موبد گفت: هر كس اين چنين بر جان تو قصد كند: سر پر گناهش ببايد بريد، كسي پند گويد نبايد شنيد.





اردشير گفت: اينك دختر اردوان را سزا بده. موبد دست دختر اردوان را گرفت و از ايوان بيرون برد. دختر با تني لرزان و دلي پر گناه همراه او رفت و در راه به موبد گفت اي مرد دانا جهان از تو هم چون من خواهد گذشت اگر از كشتن من ناگزير هستي. سخني با تو دارم، يكي كودكي دارم از اردشير. اگر من سزايم خون ريختن است يا زدار بلند اندر آويختن صبر كن تا اين كودك به جهان آيد پس از آن هرچه خواهي بكن.




موبد گفت: اين كاري نيست كه من به تنهايي انجام دهم. اين بود كه از راه رفته بازگشت و تمام سخنان دختر را به اردشير گفت: اردشير خشمگين شد و گفت: ز او هيچ مشنو سخن، بدان سان كه فرمانت دادم بكن. موبد با تلخي بازگشت و با خود گفت: اردشير پسري ندارد شايد كه اين كودك پسر شود. بهتر است از كشتن دختر اردوان چشم بپوشم شايد بتوانم اردشير را از حكمي كه داده پشيمان كنم.




چون كودك به جهان آمد و اردشير هم راضي نشد آن وقت به دستور شاه عمل خواهم كرد.





دختر اردوان را به خانه خود آورد و چون فرزند خويش او را پرورش داد و به همسر خود گفت راضي نيستم هيچ كس اين دختر را ببيند. بعد انديشه كرد بلكه فردا دشمن بگويد كه اين كودك از من است. زيرا گمان بد و نيك با هر كس است بايد چاره بسازم كه بدگوي حرفي براي گفتن نداشته باشد. پس بجايي رفت و بر بدن خود علامتي نهاد و راز آن را در ظرفي در بسته قرار داد مهر كرد، نزد اردشير آورد و گفت امر كن تا خزانه دار به همين روز و تاريخ اين راز را در خزانه بگذارد.





خلاصه دختر اردوان در زمان معين پسري آورد كه موبد او را شاپور نام نهاد.





شاپور هفت سال پنهان بود. تا روزي از روزها كه به هنگام صبح وزير نزد اردشير آمد. شاه را گريان ديد، بدو گفت: شاها انوشه بذي تو هرچه خواستي جهان بتو داد، سرزمينت آباد شد، زمين هفت كشور بشاهي تراست. اكنون كه روز شادي است گريه مي كني.




اردشير گفت: پنجاه و يك سال از عمر من مي گذرد، مويم چون كافور سفيد شده. اكنون بايد پسري مي داشتم كه نيرو ده و راهنماي من باشد. صد حيف كه پس از من آنچه دارم به بيگانه خواهد رسيد. موبد به دل گفت: بيدار مرد كهن كه آمد كنون روزگار سخن- پس لب به سخن گشود و چنين گفت: اي بزرگوار اگر بدانم كه به جان در امان خواهم بود من اين رنج را از دل تو برخواهم داشت.




اردشير گفت: اي خردمند مرد چرا از بيم جان رنجه شوي. وزير گفت: اي شاه روشن دل، هفت سال پيش از اين رازي سربسته و دربسته دادم تا در گنج خانه بگذارند. دستور بده تا آن را بياورند. اردشير گفت آن را آوردند. اردشير پرسيد: در اين بسته چه نهاده اي و درون آن چيست.




موبد بدو گفت: آن رازي بزرگ است كه ترا اميدوار خواهد كرد و بر كسي بدگمان نخواهي شد. چون دختر اردوان را به من سپردي فرزندي در شكم داشت، از خداوند ترسيدم و او را نكشتم. وظيفه خدايي خود را به انجام رسانيدم و رازي به تو سپردم كه كسي نتواند بر من تهمتي بزند. اكنون هفت سال است كه پسر تو نزد من است.




او را شاپور نام نهادم. مادرش نيز زنده است و فرزند را راهنمايي مي كند. اردشير از موبد تشكر كرد و گفت: اي وزير برو و صد پسر همسال او را در شهر جست و جو و جمع كن. همه را بدون ذره اي بيش يا كم يك جور لباس بپوشان و به ايشان گوي و چوگان بده تا در دشت و ميدان بازي كنند. هر كدام از آنها كه فرزند من باشد مهر او در دل من خواهد جنبيد. وزير بيرون رفت و روز ديگر كودكان را با يك جامه و آرايش نزد اردشير برد.




چون گوي زدن آغاز كردند شاپور از همه چالاكتر بود. اردشير نيز به ميدان آمد و شاپور را در ميان ايشان شناخت و دلش به فرزندي او گواهي داد.





اردشير به يكي از همراهان گفت برو گوي ايشان را بگير ببينم چه مي كنند. آن كس كه نترسد و گوي را پيش آمده و ببرد، به وي بي گمان پاك فرزند من. مرد رفت گوي را ببرد و پيش پاي اردشير انداخت. كودكان دويدند تا گوي را ببرند اما چون برابر اردشير رسيدند بر جاي خود ايستادند. شاپور در پي ايشان رسيد نگاهي كرد پيش آمد و گوي را ربود و همراه برد. چون از پيش اردشير دور شد، گوي را به كودكان داد.




اردشير از شادي بار ديگر گويي جوان شد. شاپور را نزد او آوردند، فرزند را در بر گرفت. خدا را شكر گفت و دستور داد كاخي براي او آماده كردند و آن قدر گوهر و دينار و ياقوت بر سر شاپور ريختند كه سرش در زير آنها ناپيدا شد وزير را نيز زر و گوهر فراوان دادند و آنقدر اردشير به او بخشيد كه شد كاخ و ايوانش آراسته. بعد فرمان داد تا دختر اردوان را آوردند. اردشير گناه او را بخشيد و به مشكوي خود فرستاد.




براي شاپور معلم آوردند. نوشتن پهلوي آموخت. جنگاور شد و اردشير فرمان داد تا سكه تازه زدند؛ يك روي آن با نام شاه اردشير، به روي دگر نام فرخ وزير. آن وزير كه نامش گرانمايه بود گنجي را كه داشت بدرويشان بخشيد چه درآمد او براي
زندگاني اش كافي بود. همچنين خارستاني را انتخاب كرد و دستور داد تا در آن شهري خرم ساختند به نام گندي شاپور كه از بزرگترين مراكز علمي جهان شد و قرنها و قرنها باقي بود و امروز جندي شاپور خوزستان است.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹