جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  29/10/1395
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

يادي از اشكانيان داستان پديد آمدن خاندان ساساني ۳
گروه: شاهنامه

آن كودك را اردشير نام كردند و اين همان كس است كه در تاريخ به نام اردشير بابكان
اردشير كم كم جواني دانا، جنگاور و شيردل شد. به اردوان خبر دادند بابك را نوه اي آمده كه در فرهنگ و دانش نظير ندارد. در بزم چون ناهيد و در رزم چون شيري است ژيان.
اردوان نامه اي به بابك نوشت و به دست پهلواني داده نزد بابك فرستاد و نوشت:
شنيده ام كه فرزند تو اردشير سواري دلير است و مردي گوينده. چو اين نامه را خواندي او را نزد من بفرست تا ميان يلان سرفرازش كنم. چون نزد ما آيد او را مانند فرزند خود دوست خواهم داشت. چون نامه به پايان رسيد بابك از اينكه اردشير از نزد او مي رود دور مي شود، از غم نديدن او گريست.
نامه را نزد اردشير فرستاد و پيغام داد كه هيچ راهي ندارم جز اينكه تو را بفرستم و هم امروز نامه نزد اردوان مي نويسم و اعلام مي كنم كه دل و ديده و جوان دلاور خود را نزد شما فرستادم و تو با او چنان رفتار كن كه از پادشاهان سزاوار است.

بابك چيزي از اردشير دريغ نكرد و هديه هاي فراوان براي اردوان فرستاد.
القصه اردشير نزد اردوان رفت، اردوان به او محبت كرد، جاي درخور داد و كارگران و خدمتكاران فرستاد. اردشير نيز هديه هاي بابك را به اردوان پيشكش كرد.
اردوان فرزندي داشت به واقع شاهزاده: تن به كار نمي داد و هميشه در گردش و شكار بود دستور او پسرش و اردشير با هم يكي شدند. مدتي گذشت تا اينكه روزي در شكارگاه پسر اردوان و اردشير از ياران جدا ماندند.
اين را بگويم! اردوان چهار پسر داشت كه هر يك در آرزوي شاهي بودند و با هم رقيب. ناگاه از ميان دشت دو گورخر به سوي دو شاهزاده آمدند. آنها هم هي بر اسب زدند و اردشير از فرزند اردوان پيشي گرفت. چون نزديك گور رسيد با تير گور نر را شكار كرد. تيري از بدن گور رد شد و پيكان و پر آن نيز بر زمين نشست. اردوان در همان زمان نزد دو شاهزاده رسيد و بر بازوي آن كس كه چنان تير انداخته بود آفرين گفت.
اردشير گفت: اين گور را من به يك تير شكار كردم. پسر اردوان گفت: اين گور را من شكار كرده ام و اكنون عقب جفت آن مي گردم. اردشير گفت: بيابان فراخ است، گور هم فراوان و تير هم در دست، اگر تو اين را شكار كرده اي يكي ديگر هم شكار كن، دروغ گفتن براي پهلوانان و مردمان آزاده گناهي بزرگ است.
اردوان خشمگين شد، بر اردشير فرياد زد و گفت اين گناه من است كه تو را با خود به بزم و شكار مي برم. اكنون كارت بجايي رسيده كه بر فرزند من هم مي تازي.
اكنون برو در طويله اسب ها و در آنجا خدمت كن. اردشير با چشمي گريان به طويله رفت و نامه به بابك نوشت و همه چيز را ياد كرد. چون نامه به بابك رسيد با هيچ كس سخن نگفت اما دلش پر رنج شد. نامه اي به اردشير نوشت و گفت تو بدي كردي و آنچه اردوان كرد به علت دشمني نبود. اكنون كاري كن تا از تو دوباره خشنود شود. ده هزار دينار برايت فرستادم هر وقت تمام شد دوباره برايت خواهم فرستاد. نامه و پول را به مردي جهانديده سپرد تا به اردشير برساند.
روزي گذشت، نامه به اردشير رسيد و از خواندن آن خوشحال شد. نزديك طويله اسب ها خانه اي گرفت كه در خور او نبود ولي جاي زندگي مي شد. خانه را آماده كرد، پوشيدني و خوردني فراهم آورد و شب و روز:
خوردن بدي كار او
مي و جام و رامشگران يار او.

اردوان كاخي داشت بلند، ديوار به ديوار سرار اردشير. در آن كاخ ميان كنيزكان بسيار بنده اي داشت بسيار زيبا، رعنا و خوش زبان به نام گلنار.
گلنار مانند وزير اردوان بود: تمام كليد گنج ها را داشت و اردوان او را بسيار احترام مي كرد و دوست مي داشت.
روزي از روزها گلنار بر بام خانه رفت. اين سو و آن سو و آن سو نگاه كرد در سراي همسايه جواني را ديد خندان لب با قامتي درشت و زيبا، چند بار نگاه كرد، جوان در دل ماه شد جايگير. گلنار از بام به خانه آمد، صبر كرد تا روز به پايان رسيد. از شب هم يك نيمه گذشت. از بستر بلند شد، لباس رفتن پوشيد و كمندي بر كنگره كاخ استوار كرد.
چند گره زد، دست به آن گرفت و به گستاخي از ديوار به سراي اردشير فرو آمد و خرامان نزد اردشير رفت. بوي مشك و عنبر اتاق را پر كرد. اردشير سر از بالين بلند كرد، گلنار پيش رفت و اردشير چو بيدار شد بر رو و موي او نگاه كرد و به او گفت تو كيستي؟ گلنار چنين داد پاسخ.
كه من بنده ام
دل و جان بميل تو آكنده ام
گنج شاه اردوان نزد من است. اگر مرا مي پذيري بنده توام، هر زمان كه بخواهي نزد تو مي آيم. نزديك بامداد گلنار از راه همان كمند بر بام شد و به خانه رفت.
ديري نگذشت خبر آوردند كه بابك درگذشت. چون اردوان آگاه شد پسر بزرگ خود را پادشاه پارس كرد. اردشير جهان در چشمش تيره شد و در انديشه آن رفت كه چگونه به سوي پارس بگريزد. اتفاقاً در آن روزها اردوان اخترشناسان را خواسته بود تا بگويند گردش روزگار از اين پس به سود چه كس خواهد بود. در ايوان گلنار اخترشناسان اخترشماري كردند. سه روز گذشت طالع اردوان محاسبه شد و گلنار هم سخن ايشان را شنيد. پس از سه روز زماني كه سه پاس از شب گذشت و اخترشناسان كارشان به پايان رسيد و براي پاسخ نزد اردوان رفتند كنيزك نزد اردشير باز آمد.
اخترشناسان به اردوان گفتند: در سال هايي كه چندان دور نيست غمي بر دل تو خواهد نشست، بنده اي از سروري خواهد گريخت، مردي پهلوان از نژادي كهن است كه شهرياري بزرگ خواهد شد. اردوان دلش پر غم شد و ندانست آن كس كيست.

اما بشنو از كنيزك. چون نزد اردشير رفت، اردشير فرياد كشيد كجا بودي، يك روز نمي تواني از اردوان دور باشي. كنيزك گفت: اخترشناسان در كاخ من بودند و آينده اردوان را چنين بيان كردند. انديشه فرار در دل اردشير بيشتر زبانه زد و به كنيزك گفت: اگر من به سوي پارس روانه شوم تو با من خواهي آمد يا نزد اردوان مي ماني.
اگر با من آيي توانگر شوي
همان بر سر كشور افسر شوي.
گلنار گفت: من بنده ام
نباشم جدا از تو تا زنده ام
اردشير گفت: پس فردا خواهيم رفت. گلنار به خانه رفت. در گنج ها باز كرد و هر گوهر ارزنده اي كه يافت برگزيد و آنقدر صبر كرد تا شب در رسيد و اردوان به خواب رفت. گنار تن و جان خود را بر كف گرفت و نزد اردشير آمد. اردشير را ديد كه جامي از مي به دست دارد و نگهبانان اسب ها نيز همه مست و خفته اند و دو اسب تيزرو و گرانمايه زين و برگ شده در كنار آخور علف مي خوردند. اردشير چون گلنار را ديد جام را بر زمين نهاد، دهانه اسب ها را گرفت، خفتان پوشيد، تيغ بر دست بر يك اسب و گلنار بر اسب ديگر نشسته برفتند يكبارگي. ديري نگذشت كه هر دو در راه پارس اسب مي تاختند.

اما بشنو از اردوان. او هر بامداد چشم بر روي گلنار مي گشود و آن را به فال نيك مي گرفت و گمان مي كرد اگر گلنار را نبيند تا شب رنجي به او خواهد رسيد. فرداي آن شب كه گلنار و اردشير به سوي پارس گريختند، اردوان چون از خواب بلند شد كنيزك نيامد به بالين او، خشمناك شد فرياد زد و گلنار را خواست. سالار بار نزد اردوان آمد و گفت بزرگان كشور و پهلوانان بر در ايستاده اند. اردوان از غلامان و كنيزان پرسيد چه شده است كه امروز گلنار به رسم گذشته نزد من نيامده، مگر از من دلگيري دارد. در همين سخن بود كه وزير او وارد شد و خبر داد كه شب گذشته اردشير بدون خبر گريخته و دو اسب تيزرو شاه را نيز به همراه برده است.
اردوان دانست كه گلنار با اردشير گريخته اين بود كه دستور داد تا سپاهيان دنبال آن دو تن بتازند و ايشان را بگيرند و خود نيز پاي بر اسب نهاد و به دنبال آنها رفت. در راه گروهي از مردم را ديد نزدشان رفت و پرسيد، شب پيش صداي پاي اسب نشنيديد.
گفتند: چرا، دو تن را ديديم كه يكي بر اسب سياه و ديگري بر اسب خنگ سوار بودند. بدنبال يكي از ايشان قوچي كوهي چون اسب مي دويد. اردوان از وزير خود پرسيد قوچ كوهي چرا؟ وزير گفت: آن قوچ كوهي بخت او و فره ايزدي است. اگر آن قوچ به اردشير برسد كار مشكل خواهد شد. بعد از كمي استراحت دوباره اردشير را دنبال كردند.

اما بشنو از اردشير. آنقدر اسب تاخت كه خسته شد. چون به بلندي رسيد در برابر چشمه و آبگيري پيدا شد. اردشير به گلنار گفت: خسته شديم برويم كنار چشمه قدري استراحت كنيم تا اسب ها نيز استراحت كنند. هر دو اسب را به سوي چشمه راندند. اردشير مي خواست فرود آيد كه چشمش به دو مرد جوان افتاد كه در كنار چشمه ايستاده بودند. جوانان فرياد كردند، اي جوانمرد زود حركت كن تو از دست اژدها راحت شدي ولي فرود نيا و به سوي مقصدي كه داري اسب بتاز.
اردشير از اسب پياده نشد و به گلنار گفت بايد برويم. هر دو هي بر اسب زدند و ديري نگذشت كه چشمه را پشت سر نهادند.
اردوان از پي ايشان همچون باد اسب مي تاخت. نيم از روز گذشته بود كه اردوان روستايي آباد را به نظر آورد. پيش رفت، مردم روستا دورش جمع شدند. از مردم پرسيدند دو سوار كه از اينجا مي گذشتند كي رد شدند، مردي پاسخ داد شب هنگام كه خورشيد به زردي گراييد دو تن سوار بر اسب پر از گرد و خاك با دهاني خشك از اينجا گذشتند. در پشت يكي از ايشان يك قوچ كوهي كه هرگز نديده بوديم نشسته بود. وزير اردوان چون اين سخن شنيد گفت: بهتر است كه هم اكنون به جاي خود باز گرديم. سپاه را آماده كنيم و منتظر جنگ باشيم. زيرا بخت اردشير به او رسيد و بر دوش او نشست و از اين تاختن باد باشد به دست.
نامه اي به بهمن پسرت بنويس و نشانيهاي لازم را بده بلكه او قبل از آنكه اردشير بتواند از بخت خود بهره بگيرد كارش را پايان دهد. اردوان غمگين شد، به آن دهستان فرود آمد و فردا صبح سپاه را دستور بازگشت داد. در شبي تيره به شهر ري وارد شد و همان شب نامه اي به بهمن نوشت و افزود كه اردشير از ما گريخت و به سوي پارس حركت كرد اما تو، مگو اين سخن با كس اندر جهان.

بشنو از اردشير كه همچنان اسب مي تاخت تا به كنار دريا رسيد. چنان پر آب كه گذشتن از آن مشكل بود؛ نخست خدا را به ياري خواند و سراغ كشتيبانان رفت و با يكي از آنها سخن گفت. قايقران پير اردشير را خوب برانداز كرد و از شكل اردشير و بزرگي او شادمان شد و اردشير را از آب گذرانيد.
آن سوي رود خبر دادند كه اردشير آمده، ديري نگذشت كه هر كس كه در اصطخر هوادار بابك بود و هر كس كه از خاندان داراب شمرده مي شد به سوي اردشير حركت كرد. مردم از دريا و كوه گروه گروه نزد اردشير رفتند. چون مردم جمع شدند اردشير گفت:
اي مردم، اي نامداران و اي دانايان ميان شما هيچ كس نيست كه نداند اسكندر بدنهاد چه پستي ها كه در ايران كرد؛ هر دانايي را از ميان برد، پدران ما را يك به يك كشت، اگر جهان را گرفت به بيداد بود و چون بيداد دوام ندارد، قلمروش قطعه قطعه شد.
مي دانيد من از فرزندان اسفنديار هستم و امروز كه اردوان بر ما حكومت مي كند، همان را ظلم و ستم را مي پيمايد. اگر با من يار باشيد اين تاج وتخت را به هيچ كس باقي نخواهم گذارد. اينك پاسخ من را به آوازي بلند بدهيد. آيا مرا ياري مي كنيد؟
تمام كساني كه گرد آمده بودند از جا بلند شدند و گفتند كه از ياران بابك هستيم، تو را ترك نخواهيم كرد و خاندان دارا كه ساسانيان باشند نيز تن و جان خودشان را به تو مي سپارند، اينك فرمان بده تا چه بايد بكنيم. اردشير از سخن ايشان خوشحال شد. دستور داد تا همانجا شهري برپا كنند. مؤبدي با اردشير گفت:
نخست بايد پارس را از آن خود كنيم و پس از آن عازم جنگ با اردوان شويم. زيرا اردوان بزرگترين شاه اين دوران است و اگر بتواني او را از جاي خود تكان دهي كس ديگري نخواهد توانست با تو دشمني كند.

چون صبح شد اردشير لشكر به سوي اصطخر راند. خبر به بهمن رسيد كه اردشير روانۀ اصطخر شده است. بي درنگ دستور داد تا سپاه آماده جنگ شود. در پارس مردي نامدار بود به نام تباك، دانا دل با لشكري فراوان. اين تباك پادشاه شهر جهرم بود و هفت پسر داشت. فردا صبح تباك با سپاه خود از جهرم به سوي اردشير رفت. چشمش كه بر اردشير افتاد از اسب به زير آمد و پاي او را بوسيد و اردشير نيز به او محبت فراوان كرد.
اردشير از آمدن تباك دلش پرترس و باك شد و تصور كرد آمدن تباك نزد او آن هم با سپاه فراوان بدون خطر نخواهد بود. تباك جهانديده و بيدار دل انديشه اردشير را فهميد اين بود كه اوستا در دست نزد اردشير آمد و گفت: جان من در گرو اين سوگند است كه در دلم براي تو جز نيكي نمي خواهم و به اوستا سوگند مي خورم كه چون از آمدن تو آگاه شدم از شاه اردوان سير شده و به سوي تو آمدم. اردشير از سخنان تباك دلش آسوده شد و او را چون پدري عزيز نگاه داشت.
فردا سپاهيان را شماره كردند، پنجاه هزار نفري مي شدند. اردشير دليران و پهلوانان را يك به يك شناسايي كرد.
چون سپاه آماده شد،
سوي بهمن اردوان شد به جنگ.
دو سپاه برابر هم رسيدند. در نخستين برخورد، گريزان شد بهمن اردوان. اردشير به دنبال او تاخت تا به شهر اصطخر رسيد. به اردوان خبر دادند كه بهمن از برابر اردشير گريخته. اردوان دستور داد سپاهي بزرگ آماده كردند و آنها را روانه جنگ با اردشير كرد.
در ميدان جنگ پهلواني به نام خراد پس از چهل روز جنگ اردوان را در ميدان به دست آورد. خراد، اردوان را گرفت. طناب و دهانه اي بر سر و گردنش بست و او را به دنبال خود كشيد و نزد اردشير برد. اردشير دستور داد تا اردوان را از ميان به دو نيم كردند.

چنين است كردار اين چرخ پير
چه با اردوان و چه با اردشير

دو فرزند اردوان نيز اسير شدند و پايشان را به بند بستند و زنداني كردند. دو فرزند ديگرش از ميدان گريختند و به هند پناه بردند تا چه كس داستان ايشان را بنويسد.
پس از جنگ اردشير دستور داد تباك تن اردوان را از خون پاك كند، بشويد و دخمه اي شاهانه برايش فراهم آورد. لباسي از ديبا بر تنش كردند، تاجي از كافور بر سرش نهادند و در دخمه كردند. تباك آن گاه نزد اردشير آمد و گفت. اردوان دختري دارد زيبا و اصيل اگر اجازه دهي آن دختر را براي تو بخواهيم. نه تنها زني شايسته است بلكه تاج و گنج اردوان را كه سال ها با رنج گردآورده بود مالك خواهي شد.
اردشير در همان ساعت از دختر اردوان خواستگاري كرد. پس از دو ماه از پارس به سوي ري آمد، كاخ و باغ بزرگي در راه ساخت كه اكنون گرانمايه دهقان پير، همي خواندش خره اردشير. در آن باغ چشمه اي بس بزرگ بود. از آن چشمه جوي هاي فراوان كندند، آتشكده ساختند باغ و ميدانش را بزرگ كردند و به روايتي شهر زور ناميده شد.
اي فرزند! به روايت شاهنامه ساسانيان چنين به حكومت رسيدند و ملوك الطوايف را از ميان بردند. داناي طوس مي گويد اسكندر ايران را بخش بخش كرد تا حكومت متمركز به وجود نيايد تا مزاحم يونان يا به قول او روم نشود.
اما نيروهايي در اين نقطه باقي ماند كه بتواند از هجوم اقوام وحشي آسياي ميانه به سوي مغرب جلوگيري كند.
شاهنامه از سرزمين ها و نژادهاي فراوان سخن مي گويد كه آن زمان در مكان فعلي خود ساكن نبوده اند و اين موضوع پژوهشي است كه درباره جغرافياي دوران اساطير خواهيم آورد، مانند كردان، ارمنيان، بلغارها، سقلابي ها، قاجارها، هندي ها، كوشاني ها، سگزي ها، گرگساران، تورانيان و مانند آن.
القصه اردشير با كردان جنگيد، نخست پيروز نشد اما بار ديگر كارشان را يكسره كرد و ايشان را مطيع حكومت مركزي. بعد داستان هفتواد پيش آمد و در پي آن در شهر تيسفون كه بغداد در كنار آن بود تاج بر سر نهاد و چهل سال و دو ماه پادشاهي كرد و نخستين كسي بود كه كارنامه نوشت و پس از او ديگر بزرگان و شاهان نيز كارنامه نوشتند و همان كارنامه ها بود كه دستمايه داناي طوس در سرودن شاهنامه شد.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹