جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  09/12/1395
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

پژوهشي درباره اسكندر در تاريخ ۲
گروه: شاهنامه

اسكندر پس از اين پيروزي عازم سوريه شد و يك يك شهرهاي آنجا و دمشق را به تصرف درآورد. در اين زمان داريوش براي تهيه سپاه و تدارك جنگ ديگري با اسكندر به بابل رفته بود. گفته مي شود از آنجا نامه اي به اسكندر نوشت و از او خواست كه مادر، زن و فرزندش را مسترد نمايد و آنچه مي خواهد پول دريافت كند.

ولي اسكندر جواب داد كه اگر بستگانش را مي خواهد بايد نزد او بيايد و آنها را خواستار شود. بهرحال اسكندر شهرهاي صور و غزه را پس از مدتها محاصره گرفت و با خاك يكسان كرد و هزاران نفر را كشت و سپس به مصر رفت و پس از ديدار معبد آمون به ممفيس پايتخت مصر رفت. چون براي پايان دادن به كار داريوش عجله داشت، زياد در آنجا نماند و به عجله به فنيقيه بازگشت.

در فنيقيه زن داريوش كه هنوز در اسارت اسكندر بود درگذشت و اسكندر او را با احترام تمام و با مراسمي كه شايسته يك ملكه پارسي بود به خاك سپرد. در اينجا داريوش يكبار ديگر از اسكندر تقاضاي صلح در ازاء پرداخت پول نمود، كه اسكندر باز آن را رد كرد و بجانب رود فرات حركت نمود. از فرات هم عبور كرده بطرف دجله راند و ظرف چهار روز به دجله رسيد و در حدود ارمنستان با زحمت فراوان از رودخانه عبور كرد.

مي گويند اگر داريوش مي توانست همانجا جلوي او را بگيرد، شايد سرنوشت جنگ چيز ديگري مي شد. ولي بهرحال دو سپاه در ناحيه گرگمل در 19 فرسنگي اربيل به يكديگر رسيدند و اين آخرين جنگ آندو بود. در اين جنگ نيز در اثر هيجاني كه ناگهان در صفوف لشكر ايران روي داد، عده اي قصد فرار كردند و داريوش كه خود نيز در ميدان جنگ مشغول نبرد بود، از اين حالت نگران شده، بي جهت رو به فرار گذاشت و به طرف اربيل رفت. اسكندر هم به تعقيب او پرداخت.

داريوش از اربيل و از كوهستانهاي ارمنستان به ماد و همدان و سپس ري گريخت. اسكندر هم در تعقيب به بابل و سپس شوش رفت و قصد داشت به پارس برسد كه در محلي كه گفته مي شود كهكيلويه فعلي باشد بر اثر پايداري قسمتي از لشكريان ايران به فرماندهي آريوبرزن نتوانست از معبر پارس بگذرد. زيرا ايرانيان سنگ هاي كوه را بر سپاه مقدوني ها مي غلطاندند و مانع پيشرفت آنان مي شدند. اسكندر ناچار عقب نشيني كرد. ولي يكي از اسيران محلي كه چوپاني بود او را از كوره راهي هدايت كرد و بالاخره اسكندر وارد تخت جمشيد شد.




سپاهيان اسكندر كشتار بيرحمانه اي از مردم شهر كردند و آنچه در خزانه شاهي و شهر بود غارت كردند. چنانكه معروف است قصر را به انتقام لشكركشي خشايار شاه به يونان، آتش زدند و سراپا سوختند. آنهم بدست زن بدكاره اي به نام تائيس.

پس از اين غارت و قتل عام وحشيانه اسكندر باز هم تعقيب داريوش را از سر گرفت، در راه خود از اصفهان و ماد گذشت و به ري رسيد. در همين زمان يكي از فرماندهان لشكر داريوش به نام بنرزن كه والي باختر (تركستان كنوني) بود، با بسوس يكي از همراهان داريوش بتاني نمرده داريوش را توقيف نمودند. اميد آنها اين بود كه اگر اسكندر آنان را تعقيب كرد با تسليم داريوش مورد ملاطفت او قرار بگيرند و در غير اين صورت ممالك را بين خود تقسيم كنند.

پس آندو داريوش را به زنجيرهاي زرين بسته و در ارابه اي ناشناس پوشيده از پوست هاي كثيف انداختند و به طرف گرگان به راه افتادند. اين خبر بزودي به اسكندر كه در همان نزديكي بود رسيد و سراسيمه خود را به سپاه بسوس نزديك كرد. گفته مي شود كه اگر بسوس جرات آنرا مي داشت تا بايستد و با سپاه كم و خسته واز كار افتاده اسكندر بجنگد، پيروزي با او مي بود.

ولي بسوس كه حتي از نام اسكندر هم مي ترسيد، به داريوش تكليف كرد كه سوار اسب شده با آنها بگريزد. اما داريوش امتناع كرد و در نتيجه خائنان، چند تير به طرف داريوش و اسبهاي ارابه و پاسبانان او انداخته و خود گريختند. بسوس بطرف باختر و بنرزن به گرگان رفت. سپاه آنها هم پراكنده شد و تسليم سپاهيان اسكندر گرديد.

در اين احوال اسب هاي مجروح ارابه بي راننده داريوش ارابه را از راه خارج كرده و در گوشه اي متوقف ماندند. اتفاقاً يكي از سربازان اسكندر صداي ناله اي از درون ارابه شنيد، به آن نزديك شد، پوست ها را كنار زد و شخصي را با لباس هاي فاخر و بسته به زنجيرهاي طلائي درون ارابه ديد. داريوش تنها توانست به آن سرباز بگويد كه:«به اسكندر بگو در ازاي نيكي هائي كه به مادر و زن و فرزندانم كرده است نسبت به تو حق شناسم.» و سپس جان سپرد.

اسكندر چند لحظه بعد فرا رسيد و به حال زار آن مرد مقتدر گريست و دستور داد تا با احترامات شايسته او را به خاك بسپارند. بعد بدنبال بسوس به گرگان و تپورستان، ولايت مردها (بوميان مازندران) رفت و اين سرزمين ها را به تصرف خود درآورد.





از آنجا به هرات و سپس سيستان و بلوچستان و شمال افغانستان رسيد. در اين راه تعداد زيادي از سپاهيان اسكندر از سختي راه و سرما تلف شدند و بالاخره پس از زحمات زياد، اسكندر به باختر رسيد و پس از گذشتن از رود جيحون، عازم سغد گرديد. در اين منطقه بود كه بسوس دستگير و به فرمان اسكندر اعدام گرديد. اسكندر باز راه خود را ادامه داد و سمرقند، پايتخت سغد را غارت و ويران كرد و شهري را هم كه كورش در كنار سيحون ساخته بود با خاك يكسان نمود.

ولي در همانجا نبرد سختي بين او و سكاها درگرفت كه طي آن تلفات و خسارات زيادي به سپاه اسكندر وارد شد. در نتيجه اسكندر از ادامه راهش صرف نظر كرد. در اين وقت اسكندر بدخوي، رخش و مغرور شده بود. او مي خواست ديگران او را بپرستند و به راستي باور كرده بود كه فرزند ژوپيتر است. پس چاپلوسان را محترم مي داشت و راستگويان را تنبيه مي كرد.

از جمله كاليستن، فيلسوف و مورخي را كه در اين سفرها همراه وي بود بجرم آنكه قبول نداشت اسكندر پسر خداست كشت. در بهار سال 337 قبل از ميلاد، اسكندر كه تدارك لشكركشي به هند را ديده بود، پس از عبور از تنگه خيبر وارد هند شد و پس از جنگ هاي بسيار، قسمت غربي هند را هم تصرف كرد و تا پنجاب هم رسيد ولي چون لشكريانش در اين سفر مشقتهاي فراواني تحمل كرده بودند، حاضر نشدند بيش از اين پيش بروند و او ناگزير از بازگشت گرديد. اما براي آنكه افتخاراتش را جاويدان سازد تا مصب رود سند پيشروي كرد و از آنجا وارد دريا شد. چند فرسنگي هم پيش رفت و چون فكر مي كرد به آخر دنيا رسيده، باز از راه رود سند به خشكي بازگشت و از راه مكران و بلوچستان بسوي كرمان تاخت.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹