جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  07/01/1396
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

رسيدن اسكندر به كوهي و ديدن شگفتيها و آگاهي يافتن از مرگ خود
گروه: شاهنامه

اسكندر تا يك ماه همچنان ميرفت تا به كوهي رسيد كه در آن نه مردم ديده مي شد و نه دد و نه دام. بر قله لاجوردين كوه خانه اي بود از ياقوت زرد و قنديلهاي بلورين در ميان خانه چشمه آب شوري بود و گوهر سرخي بجاي چراغ در غار، نور سرخ بر آب مي پاشيد.
بر آن چشمه دو تخت زرين نهاده بود و بر آن دو تخت، شوربختي بر بستري از كافور خفته بود. تنش چون تن آدميان بود و سرش چون سر گراز. همين كه اسكندر به نزديك مرده رسيد، خروشي از ميان چشمه آب شور برخاست كه: اي آرزمند! تو بسيار چيزها ديده اي كه ديگران نديده اند، اكنون عنايت را بپيچ و برگرد كه عمرت به سر رسيده! اسكندر ترسيد و نام يزدان را خواند و زود بازگشت و از آن پس هميشه اندوهگين بود.

ديدن اسكندر درخت گويا را
اسكندر راه بيابان را در پيش گرفت و همچنان رفت تا به شهري رسيد آباد و پر از باغ و درخت، با مردمي شاد و خرم، بزرگان شهر به پيشبازش آمدند، و بر او زر و گوهر افشاندند.
همي گفت هر كس كه اي شهريار
انوشه كه كردي بر ما گذار
تاكنون نه سپاهي از اينجا گذشته و نه ما نام شاهي را شنيده بوديم، اكنون كه آمدي جان ما با تست! اسكندر دل به آن مردمان شاد كرد و و از شگفتيهاي آنجا پرسيد. پاسخ دادند در اينجا چيز شگفتي است كه كسي مانندش را در جهان نه ديده و نه شنيده.
درختيست ايدر دو بن گشته جفت
كه چون آن شگفتي نشايد نهفت
يكي ماده و ديگري نر٧ و اوي
سخنگوي و با شاخ و با رنگ و بوي
شبها درخت ماده سخن ميگويد و روزها درخت نر گويا و بويا ميشود. اسكندر با ياران به ديدن درخت گويا شتافت و در انتظار آواز آن ماند. چون نه زمان از روز گذشت و خورشيد به تيغ آسمان رسيد، اسكندر خروشي از بالا و از ميان برگها شنيد. شاه از آن خروش پر هول و هراس ترسيد و از ترجمان پرسيد: درخت چه مي گويد و چرا چنين مي خروشد ترجمان پاسخ داد: درخت ميگويد:
كه چندين سكندر چه جويد ز دهر
چه برداشت از نيكوئيهاش بهر

تو چهارده سال پادشاهي كردي و اكنون هنگام رفتن است. اسكندر خون از ديده باريد و تا نيمه شب كه درخت ديگر گويا شد دلشكسته و خاموش در انتظار ماند. درست در نيمه شب، درخت ماده سخن گو شد. اسكندر بي تاب از ترجمان پرسيد: چه مي گويد؟ ترجمان گفت: درخت ماده ميگويد چرا در اين جهن فراخ خود را به افزونخواهي رنج ميدهي؟ تو حرص جهانگردي و كشتن و آزردن داري اما بدان:
نماندت بگيتي فراوان درنگ
مكن روز بر خويشتن تار و تنگ
اسكندر به ترجمان گفت: از درخت بپرس آيا پيش از آنكه چنين روز شومي فرا رسد من به روم ميرسم تا مادرم مرا زنده ببيند؟ درخت گويا پاسخ داد: عمر تو كوتاهتر از آنست كه به روم برسي و مادر و خويشانت را ببيني. بزودي در شهري بيگانه مرگت فرا ميرسد و تاج و تخت از تو تهي مي ماند. اسكندر با دلي خسته به لشكرگاه باز آمد. بزرگان شهر جوشن و زرن بي مانندي هديه آوردند. اسكندر آنرا پذيرفت و افسرده و خونين دل لشكر بسوي چين كشيد.



رفتن اسكندر به نزديك فغفور چين
اسكندر چهل روز منزل به منزل رفت تا به دريا رسيد. سپاه را فرود آورد و به دبير فرمود تا نامه اي از سوي قيصر به فغفور چين بنويسد و خود چون فرستاده اي همراه ده داني رومي و يك راهنما و مشاور ايراني به درگاه فغفور چين شتافت.
چندين سپاه به پيشبازش آمدند و او را به بارگاه بردند. اسكندر از ديدن آنهمه جلال و بزرگي و چنان سپاه برگزيده اي به فكر فرو رفت. پس دوان نزد فغفور شتافت و بر او نماز برد. خاقان نيز از احوالش پرسيد و او را در جاي شايسته اي نشاند.
فرستاده، نامه و پيام قيصر را به فغفور داد كه شاه روم پس از آفرين بر كردگار در آن گفته بود: از كار دارا و فور و فريان پند بگير و جنگ مرا مجوي! كه در خاور تا باختر همه به فرمان منند و سپهر را ياري شمردن سپاهيانم نيست. پس رنج خود ميفزا و سر از فرمانم متاب و باژ و ساو مرا بپذير و بديدن من و سپاهيانم بيا! كه اگر ترا يكدل و نيكخواه ببينم گزندي از من نخواهي ديد و اگر خود به لشكرگاه نميائي از آن ظرايف چيني، از تخت عاج، تاچ و شمشير، ديبا و اسب و برده نزد ما بفرست تا سپاه را از راه برگردانم و تو ايمن بر تخت باشي! خاقان چين از خواندن نامه برآشفت.





اما بروي خود نياورد و خنديد و گفت: از قيصرت هر آنچه ميداني براي ما تعريف كن! فرستاده پاسخ داد: اي سپهدار چين! كسي در روي زمين، خرد و بخشش و دانائي اسكندر را ندارد. سروقد است و پيلتن.
زبانش بكردار برنده تيغ
بچربي عقاب اندر آرد ز ميغ
فغفور به انديشه فرو رفت، پس فرمود تا خوان را در باغ گستردند و به مي و رامش نشستند. بامداد فردا، خاقان دبير را پيش خواند و بر كاغذ چيني با مشك و عبير پاسخ نامه نوشت و پس از آفرين بر خداوند دادگر گفت: فرستاده چرب زبان تو نامه را به من رسانيد.
شهريارا! پيروزي بر داراي داراب و فريان و فور را از زورمندي و فزوني سپاه خود مدان، كه خواست خداوند چنين بوده است. و خود را بيش و برتر از هيچ يك از آنان مدان كه اگر از آهن هم باشي، روزي بايد از اين جهان درگذري. من با تو جنگ ندارم كه خون ريختن و بد كردن در خور دين و آئين من نيست و بديدن تو نيز نخواهم آمد كه من يزدان پرستم نه خسرو پرست.
اما افزونتر از آنچه خواسته اي برايت ميفرستم كه بر بخشش سرزنشي نيست. نامه خاقان چون تيري بر دل اسكندر نشست و در نهان با خود عهد كرد كه ديگر هرگز چون فرستاده به جائي نرود. آنگاه ميان را بست و از خاقان دستور بازگشت خواست. خاقان با گشاده دستي در گنج را گشود و به گنجور فرمود تا پنجاه تاج گهرنشان و ده تخت عاج آورد.
هزار شتر را بار زرينه و سيمينه كرد. هزار شتر ديگر را بار ديباي چين، حرير، خز، عود، عبير و عنبر نمود. دو هزار شتر را بار از پوست قائم و سمور و سنجاب كردند و با پنجاه زين سيمين و پنجاه زين زرين و سيصد شتر سرخ موي كه بار ظرايف چيني را مي كشيدند آورد و به فرستاده سپرد. آنگاه خاقان، پيري شيرين سخن برگزيد كه از سوي خاقان، اسكندر را دعوت كند تا در چين بياسايد و ميهمان فغفور باشد.
چون اسكندر با فرستاده به لشكرگاهش رسيد، همه سپاه بر او آفرين خواندند و در برابرش سر بر زمين نهادند. فرستاده چين دانست كه او خود قيصر است، پياده نزدش شتافت و پوزش خواست. اسكندر گفت: پوزش مخواه و به فغفور هم چيزي مگوي! آنگاه با او خلعت فراوان بخشيد و گفت:
برو پيش فغفور چيني بگوي
كه نزديك ما يافتي آبروي
همه چين از آن توست و من پس از آنكه قدري آسودم از اينجا خواهم رفت.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹