جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  09/12/1395
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

رفتن اسكندر در تاريكي بجستن آب حيات
گروه: شاهنامه

اسكندر از آن پيرمرد دور شد و رفت تا به شهري رسيد پر از باغ و ميدان و كاخ و ايوان. در آنجا فرود آمد و سپيده دم تنها و بدون سپاه نزديك چشمه رفت و تا خورشيد در آب فرو شد در آنجا ماند و آن شگفتي ها را نظاره كرد. آنگاه به لشكرگاه خود باز آمد. همه شب را به گذشتن از تاريكي و رسيدن به آب حيات انديشيد و يزدان را به ياري خود خواند.
اسكندر دو مهره با خود داشت كه در شب چون آفتاب مي درخشيدند. پس صبح فردا يكي از آنها را خود برداشت تا شمع راهش باشد و ديگري را به خضر يكي از نامداران خود سپرد. هزاران كره اسب چهار ساله از ميان اسبان يله و مردمي بردبار از ميان لشكر برگزيد. خوراك و آذوقه چهل روزه برداشت و به راهنمايي و پيشروي خضر به تاريكي اندر شد.
چو لشكر سوي آب حيوان گذشت
خروش آمد، الله اكبر ز دشت
دو روز و دو شب بدون خوراك و آسودن رفتند تا روز سوم به دو راهي رسيدند. شاه در تاريكي پي خضر را گم كرد. خضر به راهي افتاد كه به چشمه آب حيوان رسيد. از آن آب خورد، سر و تن شست و جاودانه شد. اما اسكندر از راه ديگري رفت تا به جاي روشني رسيد. در آنجا كوهي بلند و درخشنده ديد. بر بالاي كوه چهار ستون از چوب عود برپا بود، بر هر ستوني آشيانه اي و در هر آشيانه مرغ سبزي نشسته بود.

مرغان به زبان رومي با قيصر سخن گفتند و به او پندها دادند و پرسشها كردند و چون پاسخهاي پرمغز و معني و خردمندانه او را شنيدند به او گفتند به تنهائي به قله كوه برود و،
ببينيد تا بر سر كوه چيست
كزو شادمانرا ببايد گريست
اسكندر به گفته آنان از كوه بالا رفت و «اسرافيل» را ديد كه صوري بدست گرفته و سر برافراشته. چون اسرافيل اسكندر را بالاي كوه ديد خروش برآورد و فرياد زد:
كه اي بنده آز چندين مكوش
كه روزي بگوش آيدت يك خروش
تو چندين مرنج از پي تاج و تخت
برفتن بياراي و بر بند رخت
شهريار پاسخ داد: بهره من از روزگار همين بود كه گرد جهان بگردم و شگفتي ها و آشكار و نهان را ببينم. آنگاه از كوه پائين آمد و در تاريكي به ياران پيوست. همانگاه خروشي از كوه برآمد كه: هر كس از سنگهاي اينجا بردارد، از آنچه در دست دارد پشيمان مي شود و اگر هيچ برندارد باز پشيمان مي شود. همه از آن خروش شگفت زده شدند و به شك افتادند كه آيا سنگي با خود بردارند يا از آن بگذرند.
پس بعضي چند سنگ برداشتند و برخي از كاهلي تنها سنگريزه اي برگرفتند و ديگران از آن گذشتند. چون از تاريكي به دشت رسيدند، ديدند آنچه با خود آورده اند ياقوت و گهر است. پس آنانكه برداشته بودند پشيمان شدند كه چرا كم برداشته اند و پشيمانتر آنهائي شدند كه از آن گوهرها گذشته بودند.

رفتن اسكندر سوي باختر و ديدن شگفتيها
اسكندر پس از آنكه دو هفته در آن جايگاه آسوده، از خاور به سوي باختر راند تا به شهر پاكيزه و آراسته اي رسيد. بزرگان شهر او را پذيرا شدند و اسكندر از شگفتيهاي آن ديار پرسيد.
همه لب به شكايت گشودند و ناليدند كه: دل ما از ياجوج و ماجوج پر از درد و رنجست و از دست آنها خواب راحت نداريم. رويشان چون روي شتر است و دندانهائي چون دندان گراز و تن و روئي سياه و پرموي دارند و سينه و گوشهايشان چون فيل است. هنگام خواب يك گوش را بستر مي كنند و گوش ديگر را مانند چادر بر تن مي كشتند.
هر ماده اي هزار بچه ميزايد و تعدادشان از شمار افزون است. در سرما لاغر مي شوند و آوازي چون كبوتر دارند. اما در بهاران چون گرگ ميغرند و گروه گروه از كوه به شهر ما سرازير مي شوند. اي شاه بزرگي كن و چاره اي بساز. اسكندر از رنج آنها اندوهگين شد و پاسخ داد: گنج از ما، يارمندي و كار از شما. من راه را بر ياجوج و ماجوج خواهم بست. همه مردم شهر گفتند: ما بنده ايم و هر چه بخواهي آماده مي كنيم.

بستن اسكندر باجوج و ماجوج را
اسكندر فيلسوفان را آورد و به راهنمائي آنها فرمود تا آهنگران و پتكگران و بنايان استادكار، همه گرد آمدند و مس و روي و آهن و سنگ و گچ و هيزم آوردند. آنگاه به دستور اسكندر در دو پهلوي كوه دو ديوار برآوردند كه بلندي آن پانصد رش و پهناي آن صد رش بود.
ميان دو ديوار، يك رش ذغال و يك رش آهن ريختند و ميانشان مس و گوگرد پراكندند. بهمين گونه تا سر كوه، رده به رده از آن مواد انباشتند. آنگاه نفت و قير را بهم آميختند و بر مواد ريختند و آتش زدند و آن دو هزار و آهنگر با دمهاي خود آتش را چنان تا افتند، كه تف آن ستاره ها را به ستوه آورد. آن مواد را در گرما گداختند و بهم آميختند و چنان سد استواري پديد آمد كه گيتي از ياجوج و ماجوج رهانيده شد.
همه بر شاه آفرين خواندند و از آنچه در آن مرز و بوم يافت ميشد پيش آوردند. اسكندر نپذيرفت و از آنجا نيز به راه افتاد.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹