جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  29/10/1395
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

رسيدن اسكندر به شهر زنان و ديدن او شگفتيها را
گروه: شاهنامه

اسكندر همچنان با نامداران و لشكريانش ميرفت تا به شهر هروم رسيد. هروم شهر زنان بود و هيچ مردي را در آن راه نبود. زنان اين شهر، سمت چپ بدن خود را چون مردان جنگجو به جوشن مي آراستند و سمت راست را چون زنان به حرير.

اسكندر نامه شايسته اي از سوي شاه ايران و روم به سر كرده زنان هروم نوشت كه: در سراسر گيتي هيچ يك از شاهان سر از فرمان من برنتافته اند. اما من با شما جنگي ندارم و براي افزونخواهي و كشورگشايي به شهر شما نيامده ام. درد دانش مرا به اينجا كشانده، كه نمي خواهم جايي در جهان بر من نهان بماند. پس پند مرا بشنويد و بگذاريد تا با آشتي از شهرتان ديدن كنم، زيرا از من زياني بر شما نخواهد رسيد.

فيلسوفي نامه را به شهر هروم برد. زنان گرد آمدند و داناي شهر نامه را براي آنها خواند و همگي از راي قيصر آگاه شدند. پس نشستند و پاسخي بر آن نوشتند كه: اي شاه دادگر و گردن فراز! از پيروزيها و رزمهاي كهن سخن گفته اي، اما بدان كه در شهر ما هزاران هزار دوشيزه رزمجو هست كه اگر به نبرد تو آيند، روي خورشيد و ماه را تيره خواهند كرد. اطراف شهرمان درياي ژرفيست، شبي ده هزار زن جنگجو بر لب آب نگهبان جزيره اند و ما بنا به رسم و آئينمان، بر سر هر زني كه در نبرد مردي را از اسب به زير بكشد تاج زرين مي نهيم. اين را هم بدان كه سي هزار زن تاج بر سر داريم. پس تو اي مرد بزرگ در نام بلند را بر خود مبند و اين ننگ را بر خود مپسند:

كه گويند با زن بياويختي

در آويختن نيز بگريختي

اما اگر ميخواهي به آشتي و راستي به ديدار شهر ما بيائي، خوش آمدي! زني با تاج و جامه شهوار همراه دو سوار ماهرو پاسخ را نزد قيصر آوردند. اسكندر چون آن نامه را خواند پيام داد كه: من با زنان جنگ ندارم و آرزويم تنها ديدار شهر و آئين شماست.

هم از كارهاتان بپرسم نهان

كه بي مرد زن چون زيد در جهان




پس از اين ديدار و آگاهي از كارتان، لشكر را برميدارم و از اينجا ميروم. زنان رفتند و پيام آوردند كه: اي شاه ما از بزرگي و دانائي تو آگاهيم، دو هزار زن دانا و سخن گوي و هشيار برگزيده ايم تا چون به شهر ما نزديك شوي، دويست تاج پر گهر شاهوار نثارت كنند و تو را پذيرا شوند. اسكندر از كار زنان در شگفت ماند و با سپاه بسوي شهر هروم تاخت. دو منزل كه از راه را سپردند، باد و برف سختي برخاست و بسياري از لشكريان را تباه كرد. دو منزل هم در آن سرما و يخبندان رفتند كه ناگهان چنان دود و آتشي برخاست كه كتف جنگجويان از گرماي زره سوخت. باز هم در ميان دود و آتش رفتند تا به شهري رسيدند و مردمي ديدند سياه چون قير، لبان آويخته و دهان كف كرده و ديدگاني پرخون كه آتش از دهانشان مي باريد. آن زشت رويان با فيلهاي بسيار پيش آمدند و به اسكندر گفتند: تاكنون كسي جز شما از اين مرز و بوم گذر نكرده و بدان كه آن برف و آتش را هم ما بر شما باريديم!

شاه آنها را گذاشت و دمان بسوي شهر زنان شتافت. چون از دريا گذشت، دو هزار زيباروي با تاج و گوشوار به پيشباز آمدند. آنگاه در بيشه اي خرم، فرشهاي پرنقش و نگار گستردند و خوان پررنگ و بوئي آراستند. سپس شاه را به شهر هروم بردند و تاج و گوهر و هديه هاي بسيار نزدش آوردند. اسكندر همه را پذيرفت و آنها را بسيار نوازش كرد و نزد خود نشاند، پس از آنكه همه شهر را گشت و ديدنيها را ديد و كم و بيش از كار و راز زنان آگاه شد، آن ديار را ترك كرد.




لشكر به مغرب راندن اسكندر



اسكندر از آنجا رفت تا به شهر بزرگي رسيد كه مردماني جنگجو داشت. همه سرخ روي و همه زردموي، كه به فرمان اسكندر دست بر سر و تعظيم كنان پيش آمدند. شاه از شگفتيهاي آن سرزمين پرسيد. يكي از پيرمردان پاسخ داد: اي شاه نيكبخت! در آن سوي شهر آبگيرست كه خورشيد در آن فرو مي رود و از آنجا كه بگذري سراسر گيتي در تيرگي و تاريكي ناپديد مي شود. در ميان تاريكي چشمه ايست كه آنرا «آب حيوان» مي نامند هر كس از آب حيوان بخورد نمي ميرد و هر كس تن را در آن بشويد همه گناهانش مي ريزد. و پيرمرد افزود كه جز باكره اسب نميتوان به آن چشمه رسيد.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹