جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  04/12/1395
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > مكاتب روانشناسي

روانشناسان «م»
گروه: مكاتب روانشناسي

جيمز ميل (1836ـ1773)


جيمز ميل در دانشگاه ادينبورگ در اسكاتلند تحصيل كرد و براي مدت كوتاهي به عنوان كشيش خدمت كرد. هنگامي كه دريافت از شركت‌كنندگان در مراسم كليسا كسي معناي خطابه‌هاي او را نمي‌فهمد، كليساي اسكاتلند را ترك گفت تا از طريق نويسندگي امرار معاش كند. مشهورترين اثر ادبي او تاريخ هند بريتانيايي است كه نوشتن آن 11 سال به طول انجاميد. مهمترين خدمت وي به روانشناسي، تحليل پديده‌هاي ذهن انسان است (1829).

ذهن به عنوان يك ماشين جيمز ميل عقيده ماشين‌گرايي را درباره ذهن انسان با چنان صراحت و جامعيتي به كار بست كه پيش از او بي‌سابقه بود. هدف بيان شده وي اين بود كه انديشه فعاليت‌هاي ذهني يا رواني را از ميان ببرد و نشان دهد كه ذهن چيزي جز يك ماشين نيست. ميل عقيده داشت تجربه‌گراياني كه استدلال مي‌كردند عمل ذهن صرفاً شبيه ماشين است، در اين زمينه به‌قدر كافي پيش نرفته بودند.

ذهن يك ماشين است و با همان شيوه مكانيكي ساعت كار مي‌كند و بر اثر نيروهاي فيزيكي خارجي به كار مي‌افتد و نيز به وسيله نيروهاي فيزيكي دروني عمل مي‌كند.

ميل عقيده داشت كه ذهن فاقد هرگونه كاركرد ابتكاري است، زيرا تداعي يك فرآيند خودكار و انفعالي است. به عبارت ديگر، احساس‌هايي كه به ترتيب معين روي مي‌دهند به‌طور ماشيني به صورت انديشه‌ها در مي‌آيند و اين انديشه‌ها نيز با همان ترتيبي به وقوع مي‌پيوندند كه احساس‌هاي مربوط به آنها رخ داده‌اند. تداعي براساس اصول مكانيكي انجام مي‌گيرد و انديشه‌هايي كه بر اثر آن به وجود مي‌آيند صرفاً تراكم يا مجموع اين عناصر جداگانه‌اند.




جان استوارت ميل (1873ـ1806)


جيمز ميل عقيده لاك را داير بر اينكه ذهن آدمي به هنگام تولد مانند يك لوح سفيد يا صفحه خالي است كه تجربه بر آن مي‌نويسد تأييد كرد. هنگامي كه پسرش جان به دنيا آمد، ميل با خود پيمان بست تجربه‌هايي كه ذهن كودك را پر مي‌كنند خودش تعيين كند و بدينسان كاري را آغاز كرد كه مي‌توان آن را جدي‌ترين نمونه آموزش خصوصي دانست كه در تاريخ ثبت شده است. او همه روزه به مدت 5 ساعت زبان يوناني، لاتين، جبر، هندسه، منطق، تاريخ و اقتصاد سياسي را به جان كوچولو آموزش مي‌داد و آنقدر از كودك سؤال مي‌كرد تا بتواند به پاسخ‌هاي درست برسد.

جان استوارت ميل در سن 3 سالگي عقايد افلاطون را به زبان اصلي يوناني مي‌خواند. وي در 11 سالگي نخستين مقاله پژوهشي خود را نوشت و در 12 سالگي تا حد استاندارد برنامه‌هاي دانشگاه مهارت كسب كرد. او در 18 سالگي خود را به عنوان يك «ماشين منطقي» توصيف كرد و در 21 سالگي دچار افسردگي شديد شد.

او درباره بيماري رواني‌اش نوشت: «در يك وضعيت كسالت‌آور عصبي بودم... شالوده‌اي كه زندگي‌ام بر آن بنا شده بود به تمامي فرو ريخت... به نظرم مي‌رسيد كه ديگر چيزي نداشتم كه به خاطر آن زندگي كنم» (جي.اس.ميل، 1961/1873، ص. 83).

سال‌ها طول كشيد تا بهبودي حاصل كرد و به احساس خود ـ ارزشمندي دست يافت.

جان استوارت ميل ساليان دراز براي شركت هند شرقي كار مي‌كرد كه در آنجا مكاتبات جاري حكومت انگليسي هند را برعهده داشت. در 24 سالگي به هريت تيلور، زني زيبا و باهوش و متأهل، دل باخت. خانم تيلور بعدها نفوذ عمده‌اي بر كارهاي ميل به جاي گذاشت. هنگامي كه شوهر خانم تيلور نزديك به 20 سال بعد فوت شد، خانم تيلور با ميل ازدواج كرد. او بعدها مقاله‌اي با عنوان «انقياد زنان» منتشر كرد كه بنا به پيشنهاد دخترش و با الهام از تجربه‌هاي زناشويي خانم تيلور با شوهر اولش آن را نگاشت (جي.اس.ميل، 1961 / 1873).

ميل تأسف مي‌خورد كه زنان از حقوق مالي يا املاك و دارايي محروم‌اند و گرفتاري زنان را با ساير گروه‌هاي محروم مقايسه مي‌كرد. او با اين عقيده كه زنان، برخلاف ميل خود، بايد تسليم خواسته‌هاي جنسي شوهرانشان شوند و با مجاز نبودن طلاق در صورت عدم سازگاري زن و شوهر مخالف بود. وي عقيده داشت كه ازدواج بايد به صورت يك مشاركت مبتني بر تساوي حقوق طرفين باشد تا به صورت رابطه ارباب ـ بردگي (رز، 1983).

زيگموند فرويد روان تحليل‌گر معروف بعدها مقاله ميل درباره زنان را به زبان آلماني ترجمه كرد و در نامه‌هايي كه به نامزدش مي‌نوشت عقيده ميل را در مورد برابري دو جنس مورد استهزاء قرار مي‌داد. فرويد در اين‌باره نوشت: «وضعيت زنان نمي‌تواند به غير از آنچه كه هست باشد: يك معشوقه مورد ستايش در جواني و يك همسر دوست داشتني در بزرگسالي» (فرويد، 1964 / 1883، ص. 76).

شيمي رواني

جان استوارت ميل، از طريق نوشته‌هايش درباره موضوع‌هاي گوناگون، به آنچه كه مي‌رفت تا به زودي علم نوين روانشناسي شود خدمت مؤثري انجام داد. او با ديدگاه ماشين‌گرايي پدرش، جيمز ميل، كه ذهن را منفعل و متأثر از محرك خارجي تصور مي‌كرد مخالفت مي‌ورزيد. جان استوارت ميل عقيده داشت كه ذهن در تداعي انديشه‌ها نقش فعالي را ايفا مي‌كند. او مي‌گفت انديشه‌هاي پيچيده را نبايد فقط مجموع انديشه‌هاي ساده‌اي كه بر اثر فرآيند تداعي حاصل مي‌شود تلقي كرد. انديشه‌هاي پيچيده فراتر از مجموع بخش‌هاي جداگانه (انديشه‌هاي ساده) هستند، زيرا آنها داراي خصايص تازه‌اي مي‌شوند كه در عناصر ساده وجود ندارند.

براي مثال، اگر رنگ‌هاي آبي، قرمز و سبز را به نسبت‌هاي مناسب مخلوط كنيد، رنگ سفيد به دست مي‌آيد، كه خاصيت كاملاً جديدي دارد. براساس اين ديدگاه تركيب خلاق، تركيب عناصر رواني همواره خاصيت متمايزي به وجود مي‌آورد.

تفكر جان استوارت ميل از يافته‌هاي پژوهشي علم شيمي تأثير پذيرفت، يافته‌هايي كه برايش الگو يا بافتي را فراهم كرد كه با فيزيك و مكانيك كه انديشه‌هاي پدرش و تجربه‌گرايان و تداعي‌گرايان پيشين از آن ناشي مي‌شدند متفاوت بود. شيمي‌دان‌ها براي توضيح مفهوم تركيب به آزمايش‌هايي دست مي‌زدند كه نشان مي‌داد مواد شيميايي مركب خواصي را به نمايش مي‌گذارند كه اجزاء يا عناصر تشكيل دهنده آن مواد فاقد خواص مذكور هستند. از تركيب اكسيژن و ئيدروژن به نسبت‌هاي مناسب آب توليد مي‌شود كه داراي خاصيت‌هايي است كه در هيچيك از عناصر تشكيل‌دهنده آن وجود ندارد. به همين منوال، انديشه‌هاي پيچيده از تركيب انديشه‌هاي ساده به وجود مي‌آيند كه واجد ويژگي‌هايي مي‌شوند كه در عناصر تشكيل‌دهنده آنها وجود ندارند. ميل اين رويكرد به تداعي انديشه‌ها را شيمي رواني ناميد.




گئورگ الياس مولر (1934ـ1850)


گئورگ الياس مولر كه هرگز پيش از نيمه شب به رختخواب نمي‌رفت در نزديكي لايپزيك متولد شد. او با خواندن ترجمه‌‌هاي آلماني اشعار انگليسي به فلسفه علاقه پيدا كرد. در جنگ فرانسه ـ پروس جنگيد و فلسفه را در دانشگاه لاپيزيك و دانشگاه گوتينگن، جايي كه 40 سال از حيات دانشگاهي خود را سپري كرد، آموخت. از سال 1881 تا 1921 آزمايشگاه كاملاً مجهز او با آزمايشگاه وونت در لايپزيك در رقابت بود و دانشجويان زيادي را از او اروپا و ايالات متحد به خود جلب كرد.

يكي از دانشجويان آمريكايي او الينور گمبل، فارغ‌التحصيل كالج ولسلي بود كه بعداً درجه PhD خود را از اي.بي.تيچنر در دانشگاه كرنل دريافت كرد. اين خانم پژوهشي را درباره روش بازسازي براي اندازه‌گيري حافظه، كه اكنون اثري كلاسيك است، منتشر ساخت (گمبل، 1909).

مولر يكي از اولين كساني بود كه در زمينه‌اي كه ابينگهاوس آغاز كرده بود، يعني مطالعه آزمايشي يادگيري و حافظه، به كار پرداخت. پژوهش‌هاي او بسياري از يافته‌هاي ابينگهاوس را تأييد كرد و گسترش داد. رويكرد ابينگهاوس كاملاً عيني بود و درون‌نگري‌هاي مربوط به فرآيندهاي ذهني خود را به هنگام پرداختن، به تكاليف يادگيري ثبت نمي‌كرد.

مولر بر اين باور بود كه رويكرد ابينگهاوس سبب شده بود كه فرآيند يادگيري خيلي مكانيكي و خودكار به نظر برسد. او باور داشت كه در يادگيري، ذهن به صورت فعال‌تر درگير مي‌شود. لذا اگرچه از روش‌هاي عيني ابينگهاوس استفاده مي‌كرد، اما گزارش درون‌نگرانه را نيز به آن مي‌افزود نتايج كارهاي او تأييد كردند كه يادگيري به‌طور خودكار پيش نمي‌رود. بلكه آزمودني‌‌ها در دسته‌بندي و سازمان دادن آگاهانه مطالب به‌طور فعال درگير مي‌شوند و حتي در فهرست‌هاي هجاهاي بي‌معني معنا پيدا مي‌كنند.

مولر، براساس پژوهش‌هاي خود، نتيجه گرفت كه تداعي از راه مجاورت تنها نمي‌تواند يادگيري را به اندازه كافي تبيين كند، زيرا به نظر مي‌رسد كه آزمودني‌‌ها به‌طور فعال روابطي را در ميان محرك‌هاي مورد يادگيري جست‌وجو مي‌كنند. او پيشنهاد كرد كه مجموعه‌اي از پديده‌هاي ذهني مانند آمادگي، درنگ و ترديد (به اصطلاح نگرش‌هاي هشيار) وجود دارند كه فعالانه بر يادگيري اثر مي‌كنند. همانطور كه خواهيم ديد، يافته‌هاي مشابهي نيز از كارهاي اوزوالد كولپه در دانشگاه ورزبورگ ديده شد.

مولر اولين كسي بود كه نظريه تداخل در فراموشي را مطرح كرد و آن را به‌طور عملي در آزمايشگاه نشان داد. به نظر او فراموشي كمتر تابعي از زوال حافظه در طي زمان است و بيشتر از تداخل مطلب تازه آموخته شده با يادآوري مطلب پيشتر آموخته شده متأثر است.

شايسته است از يك خدمت نهايي مولر به يادگيري نيز ذكري شود. او همراه با دستيار آزمايشگاهي خود فردريك شومان گردونه ياد را تهيه كرد. اين دستگاه يك استوانه گردان است كه ارائه يك شكل از مطلبي را كه قرار است آموخته شود ممكن مي‌سازد. اين دستگاه مهم بود زيرا دقت و عينيت پژوهش در مسائل يادگيري و حافظه را افزايش داد.




هوگو مونستربرگ (1916ـ1863)


هوگومونستربرگ، يك استاد كليشه‌اي آلماني، براي مدتي يك موفقيت چشم‌گير در روانشناسي آمريكا و شناخته‌ترين روانشناس براي عامه بود. او صدها مقاله در مجله‌هاي عامه‌پسند و حدود دو دوجين كتاب نوشت. او به عنوان ميهمان دو رئيس جمهور آمريكا، تئودور روزولت و ويليام هووارد تافت، به كرات از كاخ سفيد در واشنگتن D.C ديدن كرد.

رهبران تجارت و مديران دولتي مونستربرگ را به عنوان مشاور قبول داشتند و در بين آشنايانش ازجمله ويلهلم قيصر آلمان، اندرو كارنگي آدم متنفذ فولاد، برتراند راسل فيلسوف و همينطور ستارگان سينما و روشنفكران فردي ثروتمند، مشهور و قدرتمند به شمار مي‌آمد.

او براي مدتي استاد افتخاري دانشگاه هاروارد بود و هم به رياست انجمن روانشناسي آمريكا و هم انجمن فلسفه آمريكا برگزيده شد. او بنيانگذار روانشناسي كاربردي در ايالات متحد و در اروپا بود. به علاوه او يكي از تنها دو روانشناسي بود كه تاكنون به جاسوسي متهم شده‌اند (اسپيلمن و اسپيلمن، 1993).

مونستربرگ به عنوان «مبلغي پر كار براي روانشناسي كاربردي» توصيف شده است (ادانل، 1985، ص. 225). او كسي بود كه به زمينه‌هاي بسياري علاقه‌مندي نشان مي‌داد. طبق نظر شرح‌حال‌نويسش، مونستربرگ روزنامه‌نگار موفقي نيز بود «سرشار از يك استعداد مرموز براي احساسات. زندگي ]او را[ مي‌توان به عنوان يك رشته از ترقيات ـ مربوط به خودش، علمش و سرزمين ]آلمان[ خواند» (هيل، 1980، ص. 3).

مونستربرگ در اواخر عمرش، به صورت چهره تمسخر و ريشخند، موضوع كارتون‌ها و كاريكاتورهاي روزنامه درآمد و مايه شرمساري براي دانشگاهي بود كه چندين سال در آن خدمت كرده بود. هنگامي كه در 1916 فوت كرد، براي مردي كه زماني غول روانشناسي آمريكا خوانده مي‌شد، تمجيدهاي اندكي از او به عمل آمد.

زندگي مونستربرگ

مونستربرگ در 1882 يعني در 19 سالگي زادگاه خود را در دانزيگ آلمان ترك كرد و به قصد اينكه پزشكي تحصيل كند به لايپزيك سفر كرد. اما وقتي كه درس را با ويلهلم وونت گرفت نقشه‌هاي زندگي حرفه‌اي‌اش تغيير كردند. روانشناسي جديد، با تعهد فرصت‌هايي كه پژوهش و كار پزشكي نمي‌توانست فراهم سازد، او را تهييج كرد. او مدرك دكتري (PhD) خود را در 1885 از وونت دريافت كرد و دو سال بعد از دانشگاه هايدلبرگ دكتري پزشكي (MD) را نيز به دست آورد تا اينكه براي يك زندگي حرفه‌اي در پژوهش دانشگاهي بهتر مجهز باشد. او شغل تدريس را در دانشگاه فرايبرگ پذيرفت و با هزينه خود آزمايشگاهي را در منزلش داير كرد، زيرا در دانشگاه هيچ امكاناتي براي اين كار موجود نبود.

مونستربرگ چند مقاله در مورد كار آزمايشي‌اش در پسيكوفيزيك منتشر كرد كه وونت از آنها انتقاد كرد، زيرا پژوهش انجام شده به محتواي شناختي ذهن، بدون در نظر داشتن حالت‌هاي احساس دروني، مي‌پرداخت. اما، كار مونستربرگ پيرواني را به خود جذب كرد و طولي نكشيد كه دانشجوياني از سرتاسر اروپا به آزمايشگاه او هجوم آوردند. در شيوه خود براي كسب استادي در يك دانشگاه عمده و ايجاد شهرتي به عنوان دانشمند مورد احترام موفق به نظر مي‌رسيد.

در 1892 ويليام جيمز با پيشنهاد فرصتي به مونستربرگ كه مدير با حقوق عالي آزمايشگاه روانشناسي هاروارد بشود، او را تطميع كرد. جيمز در جذب او از چرب‌زباني استفاده كرد و به مونستربرگ نوشت كه هاروارد بزرگترين دانشگاه ايالات متحد است و به فرد با نبوغي براي اداره كردن آزمايشگاهش نياز دارد. مونستربرگ ترجيح مي‌داد كه در آلمان بماند، اما جاه‌طلبي‌اش موجب شد كه پيشنهاد جيمز را بپذيرد.

مونستربرگ انتقال از آلمان به ايالات متحد و از روانشناسي آزمايشي ناب به روانشناسي كاربردي را به سرعت و به سهولت انجام نداد. در ابتدا گسترش روانشناسي كاربردي را تأييد نكرد و مديران دانشگاه را به خاطر اينكه به دانشمندان آنقدر كم مي‌پردازند كه مجبورند به حرفه‌هاي عملي‌تر روي آورند، مورد سرزنش قرار داد. از روانشناساني كه كتاب‌هاي عامه‌پسند براي افراد عادي مي‌نوشتند، در برابر دستمزد براي رهبران تجارت سخنراني مي‌كردند و خدمات را به عنوان متخصص با دريافت حق‌الزحمه پايين عرضه مي‌كردند، انتقاد كرد. اما، طولي نكشيد، خود مونستربرگ همه اينها را انجام مي‌داد.

پس از 10 سال اقامت در ايالات متحد و شايد پي بردن به اينكه هيچ دانشگاه آلماني قصد ندارد سمت استادي را به او پيشنهاد كند، اولين كتابش را به زبان انگليسي نوشت. اين اثر كه صفات آمريكايي نام داشت (1902)، يك تحليل روانشناسي، اجتماعي و فرهنگي از جامعه آمريكا بود. مونستربرگ كه نويسنده‌اي سريع و با استعداد درخشان بود، مي‌توانست يك كتاب 400 صفحه‌اي را در كمتر از يك ماه به يك منشي ديكته كند. جيمز اظهار داشت كه به نظر مي‌رسد مغز مونستربرگ هرگز خسته نمي‌شود.

پاسخ مشتاقانه به كتاب مونستربرگ او را تشويق كرد تا بيشتر براي عامه مردم بنويسد تا همكارانش و به زودي به جاي اينكه مطالبي را در مجله‌هاي روانشناسي منتشر سازد، در مجله‌هاي عامه‌پسند به نوشتن اقدام كرد. او پژوهش‌هاي پسيكوفيزيك خود را در مورد محتويات ذهن كنار گذاشت و در عوض به مسائل روزمره‌اي كه روانشناسان مي‌توانستند از عهده آنها برآيند پرداخت. مقاله‌هاي او محاكمه‌هاي دادگاه و نظام عدالت جنايي، تبليغ كردن كالاهاي مصرفي، مشاوره حرفه‌اي، بهداشت رواني و روان‌درماني، آموزش و پرورش، مشكلات كسب و كار و صنعت و روانشناسي سينما را شامل مي‌شد. با انشعاب به رسانه‌هاي ديگر، درس مكاتبه‌اي در مورد يادگيري و تجارت را آماده ساخت. فيلم‌هايي درباره آزمون‌هاي رواني تهيه كرد كه در تماشاخانه‌ها نشان داده مي‌شدند.

مونستربرگ هرگز از مباحثه روگردان نبود. در طي يك محاكمه مربوط به قتل احساسي روي قاتلي كه به قتل 18 نفر اعتراف كرده بود و يك رهبر اتحاديه كارگري را متهم كرده بود كه براي اين قتل‌ها به او پول داده است، حدود صد آزمون اجرا كرد. مونستربرگ براساس نتايج آزمون ـ پيش از اينكه هيأت منصفه به اعلان رأي در مورد محاكمه رهبر كارگري برسد ـ اعلام كرد كه اعترافات قاتل در متهم كردن رهبر كارگري صحت دارد.

هنگامي كه هيأت منصفه رهبر كارگري را تبرئه كرد، اين تصميم بر اعتبار مونستربرگ لطمه زد؛ روزنامه‌اي او را «استاد اهريمن كار» ناميد. مونستربرگ در 1908 در جنگ مربوط به ممنوعيت، نهضت تحريم فروش مشروبات الكلي، درگير شد. او با ذكر تخصص خود به عنوان روانشناس و با بيان اين ديدگاه كه مشروبات الكلي درحد متعادل سودمند است، عليه ممنوعيت به استدلال پرداخت.

كارخانه‌هاي آبجوسازي آلماني ـ آمريكايي، ازجمله آدولفس بوش و گوستاو پابست از اينكه مورد حمايت مونستربرگ قرار گرفتند خوشحال شدند و براي تلاش‌هاي مونستربرگ در تقويت تصوير ذهني آلماني در ايالات متحد سرمايه‌گذاري‌هاي مالي قابل ملاحظه كردند.

در يك لحظه از رمان ترديدآميز و تأسف‌بار، بوش 50000 دلار به موزه آلماني، پيشنهادي از سوي مونستربرگ هديه كرد و اين اتفاق درست چند هفته پس از آنكه مونستربرگ مقاله‌اي را در تقبيح انديشه ممنوعيت الكل منتشر ساخت صورت پذيرفت. اين همزماني در رسانه‌هاي خبري مورد توجه فراوان قرار گرفت.

باورهاي مونستربرگ در مورد زنان را نيز به سختي مي‌توان ناديده گرفت. اگرچه از چندين دانشجوي زن تحصيلات تكميلي در هاروارد، ازجمله ماري وايتون كالكينز، حمايت مي‌كرد. اما بر اين باور بود كه كار تحصيلات تكميلي براي بيشتر زنان طاقت‌فرسات. ديدگاه او اين بود كه زنان نبايد براي زندگي حرفه‌اي تربيت شوند، زيرا اين كار آنان را از خانه به دور مي‌كند. استدلال مي‌كرد كه زنان نبايد در مدارس عمومي تدريس كنند، زيرا به خوبي مردان از عهده اين كار بر نمي‌آيند و الگوهاي سرمشقي ضعيفي براي پسران هستند. مي‌گفت كه نبايد به زنان اجازه داده شود در هيأت‌هاي منصفه شركت كنند زيرا نمي‌توانند به‌طور عقلايي به اين كار اقدام كنند. اين اظهارنظري بود كه عنوان‌هاي درشت روزنامه‌هاي بين‌المللي را تشكيل مي‌داد.

رئيس دانشگاه هاروارد و بيشتر همكاران مونستربرگ از اين احساسات‌گرايي او خشنود نبودند و علاقه او به كار بستن روانشناسي به مسائل عملي را نيز تأييد نمي‌كردند. زماني كه در طي جنگ جهاني اول مونستربرگ در صحبت‌هايش از وطن آلماني خود به دفاع پرداخت اين روابط تيره به مرحله شكنندگي رسيد؛ جنگ در 1914 در اروپا شروع شده بود، هرچند كه ايالات متحد تا 1917 به‌طور مستقيم در اين تعارض وارد نشد.

عقيده عمومي آمريكا به‌طور مصمم ضد آلماني بود. در جنگي كه ادعا مي‌شد ميليون‌ها قرباني گرفته و آلمان تجاوزگر بود، مونستربرگ آشكارا به دفاع از آلمان پافشاري مي‌كرد، ديدگاهي كه بسيار نامحبوب بود.

روزنامه‌ها گزارش كردند كه مونستربرگ كه هرگز شهروند آمريكايي نشده بود، درواقع يك عامل سري، يك جاسوس و يك افسر عاليرتبه نظامي آلمان است. روزنامه‌هاي بوستون استعفاي او را از هاروارد خواستار شدند. همسايه‌ها مشكوك بودند كه كبوتراني كه ديده شده دخترش در محيط خلوت خانه‌شان به آنها دانه مي‌دهد براي ارسال پيام به ساير جاسوسان مورد استفاده قرار مي‌گيرند. يك فارغ‌التحصيل هاروارد پيشنهاد كرد كه اگر دانشگاه مونستربرگ را اخراج كند 10 ميليون دلار به دانشگاه خواهد پرداخت.

مونستربرگ از طريق نامه‌هاي پستي تهديد به مرگ شد و همكارانش او را سرزنش كردند. محروميت از حقوق اجتماعي و وجهه ملي و حمله‌هاي زهرآگين عامه سرانجام روح او را درهم شكست. اما در روز سرد و پر باد 16 دسامبر 1916 روزنامه‌هاي حدس‌هايي را در مورد گفت‌وگوي صلح در اروپا منتشر كردند. او به همسرش اعلام كرد «با فرا رسيدن بهار به صلح خواهد رسيد» (مونستربرگ، 1922، ص. 302). در برف عميق پياده به قصد تدريس كلاس صبحش به راه افتاد.

وقتي كه به سالن سخنراني رسيد احساس كرد خسته است. مونستربرگ وارد كلاس شد و «حدود نيم‌ساعت سخنراني كرد. در اين لحظه به نظر رسيد درنگ دارد، يك لحظه بعد دست راستش را به سوي ميز دراز كرد گويي مي‌خواهد خود را ثابت نگهدارد» (روزنامه عصر شهر نيويورك، 16 دسامبر، 1986). بدون آنكه كلمه‌اي ديگر بگويد به زمين افتاد و بر اثر سكته مغزي شديد در دم جان سپرد.

روانشناسي باليني


مونستربرگ با شروع به كار در يك زمينه متفاوت، كتابي را با عنوان روان درماني در 1909 منتشر كرد. او به جاي درمانگاه در آزمايشگاه به درمان بيماران مي‌پرداخت و هرگز حق‌الزحمه‌اي دريافت نمي‌كرد. به اقتدار منزلت خود به عنوان درمانگر اعتماد داشت و در ارائه تلقين‌هاي مستقيم به بيمارانش در مورد اينكه چگونه معالجه خواهند شد درنگ نمي‌ورزيد.

او باور داشت بيماري رواني يك مشكل ناسازگاري رفتاري است و نه چيزي كه به ادعاي زيگموند فرويد به تعارضات ناهشيار زمينه‌ساز عميق مربوط مي‌شود. مونستربرگ اعلام كرد هيچ «نيمه هشياري‌اي وجود ندارد» (نقل شده در كتاب لندي، 1992، ص. 792). زماني كه با دعوت هال، فرويد در 1909 ديداري از دانشگاه كلارك به عمل آورد، مونستربرگ كشور را ترك كرد او درست پس از برگشت فرويد به اروپا مراجعت كرد، بدين‌ترتيب از مواجهه با او پرهيز نمود.

رويكرد درماني مونستربرگ اين بود كه بيمار را وادار مي‌ساخت تا انديشه‌هاي پريشان خود را از آگاهي خود بيرون كند، رفتارهايي را كه نامطلوب و مزاحم هستند سركوب كند و بيمار را وا مي‌داشت مشكلات هيجاني را فراموش نمايد. او مشكلات گوناگون، ازجمله مشروبخواري، سوء مصرف مواد، توهمات، افكار وسواسي، ترس‌هاي مرضي و اختلالات جنسي را درمان مي‌كرد. براي مدتي از هيپنوتيسم به عنوان روش درمان استفاده مي‌كرد، اما پس از آنكه زن بيماري او را با اسلحه تهديد كرد آن را متوقف ساخت.

داستان در روزنامه‌ها درج شد و رئيس دانشگاه هاروارد از مونستربرگ خواست كه از هيپنوتيسم كردن زنان خودداري كند.

كتاب او در مورد روان درماني بيشتر از آنكه مورد توجه عامه قرار گيرد براي رشته روانشناسي باليني مفيد واقع شد، اما ويتمر كه چند سال قبل درمانگاهش را در دانشگاه پنسيلوانيا گشوده بود به خوبي از آن استقبال نكرد. ويتمر هرگز به آن نوع محبوبيتي كه مونستربرگ مدعي دستيابي به آن بود، نرسيده بود و آرزويش را نيز نداشت. ويتمر در مقاله‌اي كه در مجله درمانگاه روانشناسي خود منتشر كرد از مونستربرگ گله داشت كه با جار زدن ادعاهاي مربوط به درمان‌ها در كوچه و بازار ارزش اين حرفه را «پايين آورده است». او مونستربرگ را به خاطر اينكه «استاد روانشناسي در ]هاروارد[ كه به نحو جلفي در كشور پرسه مي‌زند و ادعا مي‌كند در آزمايشگاه خود صدها و صدها مورد از اين يا آن شكل از اختلال عصبي را درمان كرده است» فردي درحد يك شفابخش ايماني ناميد (نقل شده در كتاب هيل، 1980، ص. 110).




جورج ميلر ( ـ 1920)


جورج ميلر حرفه خود را پس از گرفتن تخصص در انگليسي و كلام در دانشگاه آلاباما آغاز كرد. او درجه فوق ليسانس (كارشناسي ارشد) خود را در گفتاردرماني در 1941 دريافت كرد. وقتي كه دانشجوي آلاباما بود به روانشناسي اظهار علاقه مي‌كرد.

تدريس 16 جلسه درس روانشناسي مقدماتي، كه هرگز هيچ واحد درسي درباره آن نگذرانده بود، برعهده‌اش گذاشته شد. او گفت پس از آنكه هر مطلب را 16 بار در هفته تدريس مي‌كرد، به تدريج خودش به آن معتقد مي‌شد.

ميلر به دانشگاه هاروارد رفت و در آنجا در مورد مشكلات ارتباط آوايي در آزمايشگاه روانشناسي صوت به كار پرداخت و در 1946 به دريافت درجه دكتري نايل شد. او مطالعه روانشناسي زبان را آغاز كرد و كتاب زبان و ارتباط را در 1951 منتشر ساخت. ميلر رفتارگرايي را به عنوان مكتب ابتدايي تفكر در روانشناسي پذيرفت و يادآور شد كه حق انتخاب محدودي داشت زيرا رفتارگرايان همه سمت‌هاي رهبري را در دانشگاه‌ها و سازمان‌هاي تخصصي عمده در اختيار خود داشتند.

قدرت، افتخار، اختيار، كتاب‌هاي درسي، پول و هر چيز ديگر در روانشناسي در تملك مكتب رفتارگرايي بود... افرادي مانند ما كه مي‌خواستند روانشناسان علمي باشند درواقع نمي‌توانستد با آن مخالفت كنند. در غير اين صورت شغلي به دست نمي‌آورند. (ميل، به نقل از راس، 1986، ص. 203).

ميلر در سال‌هاي مياني دهه 1950، پس از غور در نظريه آماري يادگيري، نظريه خبر، و الگوهاي كامپيوتري ذهن به اين نتيجه رسيد كه رفتارگرايي بنا به گفته خودش «مشكلي را حل نمي‌كند». شباهت‌هاي بين عمل كامپيوتر و ذهن انسان او را تحت تأثير قرار داد و علايق وي به يك روانشناسي داراي جهت‌گيري شناختي‌تر معطوف شد. در همان وقت نسبت به موي و پوست حيوانات حساسيت پيدا كرد كه از آن پس ديگر نمي‌توانست به آزمايش درباره موشك‌هاي آزمايشگاهي ادامه دهد. او فقط مي‌توانست با آزمودني‌هاي انسان كار كند، يعني يك وضعيت نامساعد در دنيايي كه زير سلطه رفتارگرايان بود.

روحيه عصيانگر ميلر، كه از سنخ روحيه بسياري از روانشناسان نسل وي بود، به حركت او در جهت روانشناسي شناختي كمك كرد. آنها آمادگي داشتند تا عليه آن نوع روانشناسي كه در آن رمان تدريس مي‌شد و ملاك عمل بود بشورند و رويكرد جديدي را ارائه دهند، رويكردي كه به جاي عوامل رفتاري به عوامل شناختي معطوف بود.





هنري موري (1988ـ1893)


درحالي كه نظريه شخصيتي آلپورت با طرد كامل نظر فرويد همراه بود، نظام شخصيت‌شناسي موري بر پايه نظريه فرويد ساخته شده است. موري هم مانند آلپورت مطالعه شخصيت را در يك موقعيت دانشگاهي انجام داد نه در يك موقعيت باليني. هرچند خود او تحت روانكاوي قرار گرفت (و گفت كه حوصله روانكاوش سرآمد)، آن را براي درمان بيماران به كار نبست، زيرا ترجيح مي‌داد كه شخصيت انسان را از طريق مطالعه گسترده افراد بهنجار در دانشگاه هاروارد بررسي كند.

او عقيده داشت كه روانكاوي تنها رويكرد به روانشناسي است كه با پيچيدگي‌هاي رفتار آدمي سر و كار دارد و اصرار داشت كه در برنامه استاندارد روانشناسي تدريس شود (تريپلت، 1992).

زندگي موري

دوره كودكي موري با طرد شدن از سوي مادر، كه به نظر وي به درگيري با افسردگي تمام عمر منجر شد، حساسيت غيرمعمول نسبت به درد و رنج ديگران و گونه‌اي از جبران نارسايي به شيوه آدلري براي دو نقص بدني (لكنت زبان و ناتواني در ورزش) مشخص شده است.

پس از فارغ‌التحصيل شدن از دانشكده پزشكي دانشگاه كلمبيا، دوره كارورزي جراحي را تمام كرد و سپس از دانشگاه كمبريج انگلستان در رشته بيوشيمي درجه دكتري گرفت، كه مطمئناً يكي از راه‌هاي پيراموني ورود به حرفه روانشناسي است. به شكرانه ثروت سرشاري كه به ارث برده بود و ازدواج با دختري از وارثان ثروت دوپان، اوقات فراغت فراواني را در جهت علايق گوناگونش مي‌گذراند.

موري در دانشگاه فقط يك درس روانشناسي انتخاب كرده بود و گزارش مي‌كند كه در دومين جلسه سخنراني درس استاد در جست‌وجوي نزديكترين در خروجي بود تا از كلاس فرار كند (استاد درس هوگو مونستربرگ بود). دومين واحد درس روانشناسي كه در دانشگاه گذراند مطلبي بود كه سال‌ها بعد آن را تدريس كرد.

او به دليل يك بحران شخصي به روانشناسي روي آورد: عاشق زن جوان متأهلي به نام كريستيانا مورگان شد. درعين‌حال نمي‌خواست همسرش را ترك كند. موري به اصرار مورگان براي مشورت با كارل يونگ به زوريخ رفت.

در آن هنگام، يونگ نيز با زن جواني روابط عاشقانه داشت و درحالي كه با همسر و خانواده‌اش زندگي مي‌كرد به اين رابطه نيز آشكارا ادامه مي‌داد. يونگ به موري توصيه كرد كه او نيز چنين كند و موري به مدت 40 سال چنين كرد.

بدين‌ترتيب يونگ نه تنها تضاد شخصي موري را حل كرد، بلكه همچنين او را به سوي حرفه‌اي در روانشناسي سوق داد. يونگ به وي نشان داد كه روانشناسي به ويژه مطالعه ناهشياري ـ مي‌تواند براي مشكلات زندگي پاسخ‌هايي فراهم كند.

موري در 1927 به كلينيك رواني جديد هاروارد كه به‌طور اخص براي مطالعه شخصيت تشكيل شده بود پيوست. او تا پايان زندگي حرفه‌اي خود، به جز سال‌هاي 1945ـ1941 در جنگ جهاني دوم كه براي اداره خدمات استراتژيكي (طلايه‌دار سازمان CIA) يك برنامه سنجش تأسيس كرد، هاروارد باقي ماند.

برنامه مذكور كه در آن داوطلبان در موقعيت‌هاي فشارانگيز زندگي واقعي مورد مشاهده قرار مي‌گرفتند، به صورت رويكرد مركز سنجش براي گزينش كاركنان اجرايي درآمد كه اكنون در تجارب و كارهاي دولتي به صورت گسترده مورد استفاده قرار مي‌گيرد.




آبراهام مزلو (1970ـ1908)


مزلو پدر روحاني روانشناسي انسان‌گرايي خوانده شده و احتمالاً بيش از هركس ديگري در اين جنبش جرقه ايجاد كرده و مسؤوليت علمي بدان اعطا كرده است.

مزلو براي فهم و شناخت بالاترين استعدادهاي بالقوه‌اي كه انسان‌ها مي‌توانند در خود پرورش دهند نمونه كوچكي از اشخاصي را كه از نظر رواني افراد برجسته‌اي بودند مورد مطالعه قرار داد تا تفاوت آنان را با كساني كه از نظر سلامت رواني متوسط يا بهنجار بودند تعيين كند.

زندگي مزلو

آبراهام مزلو در بروكلين نيويورك به دنيا آمد و كودكي ناخشنودي را گذراند. پدرش فردي كناره‌گير و زنباره و ميخواره بود كه بعضي وقت‌ها براي مدتي ناپديد مي‌شد. مادرش به شدت خرافي بود و مزلو كوچولو را به خاطر كوچكترين رفتار نامناسب تنبيه مي‌كرد و دو فرزند كوچكترش را آشكارا به او ترجيح مي‌داد. مزلو به ياد مي‌آورد وقتي كه دو گربه را به خانه آورده بود، مادرش درحالي كه سرهايشان را به ديوار مي‌كوبيد، آنها را در برابر چشمانش كشت.

او هرگز مادرش را به خاطر رفتاري كه با او داشت نبخشيد. وقتي كه او مرد از شركت در تشييع جنازه‌اش خودداري كرد. اين تجربه‌ها براي تمام عمر در وي تأثير گذاشت. او نوشت: «همه نيروي فلسفه زندگيم و همچنين همه پژوهش‌ها و نظريه‌هاي من، در نفرت از تمامي آنچه كه او از آنها جانبداري مي‌كرد و رويگرداني‌ام از آنها ريشه دارد» (هافمن، 1988، ص. 9).

مزلو به سبب داشتن اندامي لاغر و استخواني و بيني بزرگ، در كودكي احساس حقارت مي‌كرد. دوره نوجواني‌اش را همراه با عقده شديد حقارت توصيف مي‌كرد و مي‌كوشيد كه از طريق پرورش مهارت‌هاي ورزشي آن را جبران كند. بدينسان، مردي كه بعدها به كارهاي آلفرد آدلر در مورد حقارت و جبران علاقه‌مند شد خود نمونه‌اي از نظريه آدلر بود.

اما مزلو نتوانست در رشته ورزش پذيرش و اعتبار لازم را كسب كند و لذا به كتاب روي آورد. او وارد دانشگاه كرنل شد و در آنجا گزارش كرد كه نخستين واحد درس روانشناسي‌اش «وحشتناك و بي‌جان بود و هيچ ارتباطي با انسان‌ها نداشت، لذا از آن متنفر شدم و روي برگرداندم» (به نقل هافمن، 1988، ص. 26).

استاد مزلو در اين درس اي.بي.تيچنر بود. مزلو به دانشگاه ويسكانسين منتقل شد و درجه دكتري خود را در 1934 دريافت كرد.در ابتدا، مزلو يك رفتارگراي پر حرارت بود و عقيده داشت كه پاسخ‌هاي همه مسائل جهاني را مي‌توان با رويكرد مكانيستي و علوم طبيعي پيدا كرد. سپس يك رشته تجارب شخصي ـ تولد نخستين فرزندش، جنگ دوم جهاني و برخورد كردن با ساير انديشه‌ها درباره ماهيت انسان (فلسفه، روانكاوي و روانشناسي گشتالت)، او را متقاعد كرد كه رفتارگرايي بسيار محدودتر از آن است كه بتواند پاسخگوي مسائل پايدار انساني باشد.

مزلو همچنين از تماس با برخي از روانشناسان اروپايي كه از آلمان نازي گريخته و در ايالات متحد ساكن شده بودند، مانند آدلر، هورناي، كافكا و ورتايمر تأثير پذيرفت. احساس احترام او نسبت به ورتايمر و مردم‌شناس آمريكايي روت بنديكت او را به سوي نخستين مطالعه‌اش در مورد اشخاص سالم از نظر رواني و خود شكوفا رهنمون شد. ورتايمر و بنديكت براي مزلو الگوهايي از بهترين ماهيت انسان بودند.

كوشش‌هاي اوليه مزلو براي انساني كردن روانشناسي، كه آن را در هنگام تدريس در كالج بروكلين برعهده گرفت، به نتايج شخصي منفي منفجر شد. جامعه روانشناسان رفتارگرا او را طرد كردند. هرچند دانشجويان كارهايش را جالب مي‌دانستند، همكاران دانشگاهي به خاطر ديدگاه‌هاي غيرسنتي‌اش از او دوري مي‌جستند. كارهاي او خارج از مسير ديدگاه روانشناسي غالب تلقي مي‌شد و مجله‌هاي عمده روانشناسي كارهايش را منتشر نمي‌كردند (دكاروالو، 1990).

در دانشگاه برنديز در والتام، ماساچوست، از 1951 تا 1969 بود كه مزلو نظريه‌اش را تدوين كرد و پالايش داد و به صورت مجموعه‌اي كتاب منتشر ساخت. او از جنبش گروه حساسيت‌آموزي حمايت كرد و در سال‌هاي دهه 1960 يكي از روانشناسان معروف شد. او در 1967 به رياست انجمن روانشناسي آمريكا انتخاب شد.

قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
ساعت ۱۷ - ۹
پنجشنبه ها ۱۳- ۹
۲۲۲۳۸۱۲۳
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۸۳۴۷

پیگیری سفارش آمازون
۲۶۱۲۳۴۵۹